Google

* آخرین فعالیتهای دسته جمعی توسط اعضای تالار تخصصی

موج مثبت


سپیدار سیستم


آموزش حسابداري جهت مصاحبه و استخدام


گپ وخنده


ختم قرآن ویژه ماه مبارک رمضان


انجمن کوهنوردی و طبیعت گردی متا


یاران محک


کاربازی-بازی کار


دفتر جناب آقای کیانی


دفتر جناب آقای فریدون مظفر نژاد


حسابداری تک کاربره IR




normal_post - وقتي درك ها متفاوت است - متا نویسنده موضوع: وقتي درك ها متفاوت است  (دفعات بازدید: 4399 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
وقتي درك ها متفاوت است
« : ۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۶:۰۲ »
ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه.....
ذهن 5 ساله من خسته است ....
خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.
خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است .
خسته ست ذهن پنج ساله ام
از اینکه یه پیرزن که تنها داراییش حقوق شهیدی فرزندشه هشتادهزار تومان باید پول گاز بده.از اینکه انصاف رفته کنار و هرجور به نفعشون باشه هرساختمان حساب میکنن.از اینکه یکی میگه من اردیبهشت پارسال دو میلیون درآمد داشتم الآن سیصد هزار تومان که پول اجاره خونه منم نشده.از اینکه هرکس رو میبینی به اندازه دو دهه پیر شده.از اینکه شرف کنار رفته،از اینکه تن فروشی توجیح شده،از اینکه نسل انسانیت داره منقرض میشه و من در فکرم از کسانی که میگویند همه چیز خوب است
خسته.... خسته...
از کشاورزانی که چشم امیدشون برای مزارع به فاضلاب خونه بغلی شده؟
احساس درونتون هست یا فقط توجیه میکنید؟
 نمیفهمند چه فرقی میکند چه کسی.
سخنان شریعنی را این روزها خوب میفهمم.
"" گور بابای عشق و عاشقی و آدم عاشق.من خنده مردم رو میخوام.من دلگیرم که خدا رحمت فرستاد اما بنده خدا افتضاح به بار آورد.مانده ام از کسانی که معنای درد نمیفهمند""
اگه مخالف حرفامی توجیه نمیخوام فقط بهشون فکر کن


Linkback: http://irmeta.com/meta/b1839/t12747/
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #1 : ۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۴:۱۳ »
دردهاي ما را نمي‌فهمند
پاي درد و دل‌هاي فروغ يک بانوي 30 ساله نابينا نشستيم.
يک نابينا در گفت‌وگو : مشکلات نابينايان آنقدر زيادند که نمي‌دانم از کجا بايد بگويم. واقعيت تلخي در مورد زندگي ما وجود دارد. ما به دليل معلوليت‌مان محکوم به نابودي هستيم. وقتي نه کاري داشته باشيد نه درآمدي نه خدمات درماني و رسيدگي، مدام احساس مي‌کنيد باري هستيد بر دوش ديگران و آرزوي مرگ مي‌کنيد. نه راهي براي کسب درآمد وجود دارد و نه امکان ازدواج براي ما فراهم است. من اکنون 30 ساله هستم و هيچ اميدي براي ادامه زندگي ندارم.
چکار بايد بکنيم؟ بايد بميريم؟
اين بانوي نابينا افزود: ما مشکلات فراواني براي ازدواج نابينايان داريم. هيچ فرد بينايي حاضر نيست با يک دختر نابينا ازدواج کند. من اين واقعيت را پذيرفتم. زندگي دو نابينا هم مشکلات فراواني دارد که نياز به حمايت دارد. اغلب نابينايان بيکار هستند. حال يک پسر نابينا چطور مي‌تواند زندگي مشترکي داشته باشد وقتي هيچ حقوق و درآمد و کاري ندارد. من اين پرسش را دارم با اين شرايط پس ما چکار بايد بکنيم؟ بايد بميريم؟
نابينايان خوشبخت استثنا هستند
وي با بيان اينکه نابيناياني که زندگي خوبي دارند استثنا هستند گفت: در ميان جمع دوستان نابينايم آقايي را مي‌شناسم که با توجه به شرايطي که دارد با يک دختر بينا ازدواج کرده است. بالاخره بعضي‌ها امکانات بيشتري براي کار کردن دارند و در کل وضعيت مالي بهتري دارند. اما اغلب به حمايت بيشتري احتياج دارند. چيزي که عموميت دارد اين است که نبود شغل براي نابينايان و مشکلات مالي موجب شده تا اغلب نابينايان مجرد بمانند و امکان ازدواج نداشته باشند.
هيچ کس دردهاي ما را نمي‌فهمد
اين نابينا اظهار داشت: شما فکر کنيد بيست سي سال ديگر من چه زندگي خواهم داشت؟ الان که تمام کارها و زحماتم بر دوش خانواده و مادرم است. بيست سال ديگر مادرم هم احتياج به مراقبت دارد. من هرچه از عمرم مي‌گذرد بيشتر نا اميد و سرخورده مي‌شوم. با بالا رفتن سن مشکلات ما دوچندان مي‌شود. ما هيچ راهي براي مبارزه با معلوليت خود نداريم و به نوعي محکوم به مرگ هستيم. هيچ کاري و چاره‌اي نداريم. کسي اين‌ها را نمي‌فهمد.
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین مرضیه زهری

xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #2 : ۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۳:۲۴:۱۰ »
کسی نخواهد فهمید که چه میگذرد بر دل عابرمعتقدی زمانیکه از کنار رویدادی رد بشود و بداند آن اتفاق چشمان عزیزترینش را درافشان میکند اما هیچ نتواند بگوید
 کسی نخواهد فهمید حال پسرک ودخترکی را که میگویند عاشقیمو منتظر ودیگران منتظر اتفاقی ،عروسی ای و... (امان از ناگفته هاشون).
کسی نخواهد فهمید که  علاوه بر کارهای مزخرف دیگر مزار شهدا را بازسازی میکنند فقط سایر مردم نیستند که ناراحت میشوند واز این موضوع صحبت میکنند بلکه خود خونواده شهدا هم نگرانند که بابا بچه های ما بخاطر چه رفتند وشما ها چه میکنید این هزینه هارا جای دیگر برای محتاجی برای رفع غم وغصه دیگران برای تغییر وضع اقتصادی ..خرج کنید تا   کنایه ها و نگاه های دیگران را تحمل نکنیم.

هرگز نشه فراموش

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #3 : ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۰۹:۳۳:۳۰ »
باز هم نمی فهمند  ....
سيستان و بلوچستان به لحاظ مشکلات خاص خود بيشترين زنان بي سرپرست ايران را دارد که اکثريت آنها از خانواده هاي فقير و کم درآمدي هستند که سرپرستي بين 5 تا 8 فرزند را بر عهده دارند بدون اينکه اميدي به کمک دولت داشته باشند.
    مشکلات معيشتي و نبود شغل مناسب در گذشته در اين استان موجب گشت تا افراد بيکار بويژه کساني که از مسائل فرهنگي و اجتماعي به دور بودند و آن دسته از مردان بي سوادي که نمي دانستند همکاري کردن با قاچاقچيان بين المللي موادمخدر ممکن است مشکلاتي را براي خود و فرزندانشان به وجودآورد به عنوان نگهبان، تفنگچي، راننده، خدمه و ديگر کارهاي مربوط به کاروان قاچاق با سوداگران مرگ همکاري مي کردند.
    درصد بالايي از زنان بي سرپرست امروز سيستان و بلوچستان که اکثريت آنها در سنين جواني شوهرانشان را در حالي که هر کدام بيش از 5 فرزند دارند از دست داده اند همسر مرداني هستند که با اندک حقوق با قاچاقچيان بين المللي همکاري مي کرده اند و در برخورد با مامورين به هنگام حمل مواد مخدر به صورت کارواني جان خودرا از دست داده اند.
    عده اي هم شوهرانشان در حين حمل مواد مخدر که خود به عنوان کرايه کش صاحب مواد بوده اند اعدام شده اند. البته تعدادي هم از افرادي که امروز همسران آنها به عنوان زنان بي سرپرست تلقي مي شوند آن دسته از نيروهاي قاچاقچيان بوده اند که به دليل خارج شدن از گروه سوداگران مرگ توسط قاچاقچيان کشته شده اند. گروه آخر زنان بي سرپرستي هستند که به علت تعدد زوجين يا از شوهرانشان به دليل اينکه هزينه هاي زندگي وي را پرداخت نمي نموده جدا شده اند و يا شوهر با اختيار کردن زن سوم و چهارم زن اولي و يا دومي را طلاق داده و با 7 تا 8 فرزند در اجتماع رها نموده است. براين اساس تعداد زنان بي سرپرست در اين استان زياد است که اگر تعدادي از اين افراد تحت حمايت کميته امداد نبودند مشکلات عديده امروز آنها صدها برابر بيشتر بود.
    از آنجا که تامين هزينه هاي زندگي بويژه اين روزها که موادغذايي نسبت به سال گذشته چند برابر شده براي آنها بسيار دشوار وتقريبا غيرممکن است. از سوي ديگر کنترل جوانان در اين منطقه براي زني که تمام وقت خود را مشغول کارهاي سخت و طاقت فرسا در خانه اين و آن است غيرممکن بوده معضلات و مشکلات اجتماعي اين منطقه ناشي از بيکاري و سرگرداني فرزندان زنان بي سرپرست است.
    در هر گوشه از شهر زاهدان که ملاحظه کني جوانان 16 تا 20 ساله را مي بيني که مشغول فروش سي دي، فيلم هاي مبتذل و ديگر ابزار و ادوات لهو و لعب هستند.
    در بازار رسولي مرکز خريد و فروش کالاهاي قاچاق، جوانان زنان بي سرپرست که کنترل آنها براي مادر غيرممکن است در حال پرسه زدن براي جذب مشتري جهت عرضه چنين کالاهايي هستند و هر رهگذري که از اين بازار عبور نمايد به وي پيشنهاد خريد آنچه مي فروشند را مي دهند که البته براي سير کردن شکم خود واحتمالاکمک به خانواده چاره اي جز اين ندارند.
    دولت تاکنون هيچ برنامه اي براي ساماندهي و فراهم نمودن زمينه هاي اشتغال را براي زنان بي سرپرست پيش بيني نکرده است و اين در حالي است که اکثريت اين افراد خانه و کاشانه اي هم ندارند و زندگي روزمره شان در آلونک هاي حواشي شهر مي گذرد.
    يکي از اين افراد  گفت: شايد خداوند براي ما چنين سرنوشتي را رقم زده تا در منطقه اي زندگي کنيم که دوران جواني در خانه پدر هم شب و روز کار کنيم و در انتخاب همسر نيز هيچ اختياري از خود نداشته باشيم. عايشه افزود: در حالي که فقط 16 سال داشته با فشار پدرم زن مرد 45 ساله اي شدم که داراي دو زن ديگر بود و در زماني که در خانه وي بودم و حتي وقتي فرزند ششم را به دنيا آوردم نيز پس اندازي در حد پنجاه هزار تومان نداشتم زيرا پدر فرزندانم فقط هزينه روزانه زندگي را در هر هفته که يک شب در خانه ما بود مي پرداخت. وي افزود: شوهرم وقتي فرزند بزرگم 15 سال داشت همسر چهارم اختيار کرد و مرا با 6 فرزند رها نمود وامروز آن قدر فرسوده شده ام که قدرت راه رفتن را ندارم ولي چه کنم که اگر در خانه بمانم بچه هايم گرسنه مي مانند.
    وي گفت: به کمک کميته امداد دو تا از دخترانم را شوهر داده ام که شوهران آنها نيز از طريق دريافت وام خوداشتغالي اين کميته مشغول به کار هستند که کار و بارشان بد نيست ولي هنوز چهار فرزند ديگر در خانه دارم که بايد براي تامين زندگي آنها تلاش نمايم.
    دولت بايد از طريق شوراهاي اسلامي شهر و روستاها و پرداخت تسهيلات بدون بهره براي زنان بي سرپرست خانه هاي ارزان قيمت ساخته و به صورت اقساط طويل المدت در اختيار آنها قرار دهد.
    از سوي ديگر با تشکيل شرکت هاي تعاوني خدماتي امکاناتي فراهم نمايد تا آن دسته از زنان بي سرپرست که کمک هاي کميته امداد نيازهاي معيشتي و رفاهي آنها را تامين نمي کند به نوعي درآمدي داشته باشند.
    همچنين براي فرزندان آنها که اکثرا به علت مشکلات مالي نمي توانند به مدرسه بروند مدارس شبانه روزي تاسيس شود تا آنها نيز به جاي عرضه کالاهاي غيرمجاز و غيراخلاقي در بازار درمدارس مشغول تحصيل باشند.
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #4 : ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۰۲:۴۹ »
غصه نخور هموطن تو را نمی فهمند.....
پرستار آملي با اهدا كليه به يكي از بيمارانش در بيمارستان امام رضا آمل شغلش را از دست داد.
صنمبر جبار زاده گودرزي كه در سال 1380پرستار بيمارستان امام رضا آمل بود شغلش را به علت اهدا كليه از دست داد.وي هم اكنون ساكن شهرستان آمل و داراي سه فرزند دختر مي باشد كه سالهاست همسرش را از دست داده و با كمك اطرافيانش زندگاني سختي را سپري مي كند.
صنمبر جبارزاده گودرزي پرستار فداكار آملي كه وصيت كرده تمامي اعضاي بدنش را در صورت نياز اهدا كنند به خبرنگار ماگفت:من در سال 1380 پرستار بيمارستان امام رضا آمل و مشغول خدمت بودم كه ناگهان متوجه صداي گريه و زاري همراه با صداي قران در بيرون بيمارستان شدم.
وقتي به حياط بيمارستان نگاه كردم چند نفر را اعم از زن ومرد ديدم كه قران را بالاي سرشان برده اند و با گريه و تضرع قران به سر مي كنند. بي درنگ به حياط بيمارستان رفتم و پرسيدم چه اتفاقي افتاده است كه شما اينگونه قران بالاي سرتان برده ايد و گريه مي كنيد؟ آنها گفتند كه متاسفانه يكي از بستگانشان در حالت وخيم بسر مي برد و هردوكليه اش را از دست داده و نياز به كليه دارد و هر كدام از اعضاي فاميل و دوستان براي اهدا آمده اند متاسفانه يا مشابهت خوني با بيمار نداشتند و يا داراي بافت مشترك با بيمار نبودند بنابراين نتوانستيم كليه اي به بيمار هديه كنيم.
من در همان لحظه احساس عجيبي به من دست داد و انگار نيروي خارق العاده اي به من گفت كه بايد آزمايش خون و بافت بدهم.به همين منظور بيدرنگ آزمايش دادم و به طور معجزه آسايي من با بيمار مذبور داراي بافت و گروه خوني مشترك بوديم.آن زمان فرزندانم كوچك بودند بنابراين به منزل مراجعه كردم وفرزندانم را به خانواده ام سپردم و به بيمارستان براي بسپري و پيوند بازگشتم.
 عمل پيوند كليه به دليل وخيم بودن حال بيمار به صورت كاملا اورژانسي انجام شد و من يكي از كليه هايم را اهدا كردم و بيمار نجات يافت.
آن زمان هر چه خانواده بيمار اصرار كردند تا به من پول بدهند نپذيرفتم و به آنها گفتم من اين كار را براي رضايت خداوند انجام دادم و هديه ام را از خداوند منان خواستارم زيرا ما همه مسلمانيم وبايد به هم كمك كنيم ولي آنها به اجبار واصرار برايم هديه اي تهيه كرده و به من دادند.
 من پس از مرخص شدن از بيمارستان به منزل رفتم و فرزندان كوچكم را كه بي صبرانه منتظر بازگشت من بودند ملاقات كردم .پس از گذشت يك ماه كه به عنوان استراحت پزشكي از طرف بيمارستان در نظر گرفته شده بود من به بيمارستان براي ادامه كار بازگشتم كه با ممانعت رييس بيمارستان مواجه شدم و هر چه علت آن را جويا شدم تا كنون جواب قانع كننده اي دريافت نكردم.
اكنون 10 سال است كه من نتوانستم شغل در آمد زايي براي امرار معاش خودم وفرزندانم پيدا كنم و در اين 10 سال با مشكلات عديده اي دست و پنجه نرم كردم.

صنمبر جبارزاده گودرزي كه كارت اهدا اعضا را به عنوان برگ افتخار خود هميشه به همراه دارد و به آن مي بالد ميگويد: من براي رضايت خداوند اين كار را انجام دادم و هرگز از كاري كه انجام دادم پشيمان نيستم و تنها چيزي كه باعث آزارم مي شود اين است به چه دليل شغلم را كه وسيله امرار معاش خودم و فرزندانم بود از دست دادم



آيا واقعيت دارد .. !؟

باور فرماييد از هر زاويه اي به اين ماجرا مي نگرم ، اصلآ برايم قابل قبول نيست ! به قول قديمي ها يک جاي کار مي لنگد ! قصد زير سوال بردن کسي رو ندارم . اما واي بر ما اگه حقيقت داشته باشد . اولين پرسشي که به ذهن آدم خطور مي کنه چنين است :

 آيا بخشنامه ، دستورالعمل يا تبصره قانوني در منع اعضاي کادر پزشکي براي اين عمل انساندوستانه وجود دارد يا خير !؟  اگر وجود دارد ، آيا پرسنل بيمارستان امام رضا آمل از آن مطلع بودند يا خير ..!؟

بر فرض محال اگر به همه پرسنل بيمارستان و پرستاران محترم اين امريه کتبآ ابلاغ شده باشد . آيا در صورت تخطي که ثابت شده با نيت خير همراه بوده است ، آيا جزاي آن اخراج است !؟

اصلآ مي پذيرم همه چيز بر طبق اصول قانوني و انساني انجام شده است . حالا بعد از ده سال مشقت و فوت همسر آيا وظيفه مديران بيمارستان نيست تا از اين پرستار فداکار به پاس انجام عمل انساندوستانه اش مورد تقدير و حمايت قرار گيرد !؟

در کشوري که رعايت و اجراي اصول اسلامي اصل تغير ناپذيري است . و همواره کرامت انسان ها توصيه شده است . کاستن از درد و رنج اين پرستار با شرافت يک وظيفه ملي است . خصوصا در شرايط فعلي مملکت که نياز به همدلي و وفاق بيش از هر زمان ديگري احساس مي شود ، نبايد با سياه نمايي آب به آسياي دشمنان اين مرز و بوم بريزيم .
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین DELFAN

  • کاربر متایی
  • ******
  • index - وقتي درك ها متفاوت است - متا
  • تعداد ارسال: 1.834
  • متا امتیاز 18141 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به DELFAN
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
  • سپاس شده از ایشان: 29
  • سپاس کرده از دیگران: 4
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #5 : ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۴:۱۵ »
سلام


 دنیایی شده که دیگه این داستان ها افسانه شده، ولی هنوز جوانمردی نمرده، از خودم شرمنده شدم، نمی دونم تو اون موقعیت جرات داشتم این تصمیم رو بگیرم، انقد از خودگذشتگی انجام بدم، به زبان آسونه ولی به عمل...

 مطمئن باشید چنین انسانهایی هیچ وقت عملشون رو ارزون نمی فروشند و با خدا معامله رو دنیا نمی کنند، شکر که تو دنیایی که نفس می کشم هنوز همچین انسانهایی وجود داره.
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #6 : ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۱۳:۴۵:۰۸ »
درک نمی کنند که نمی کنند
کافه‌ی نبش خیابان، پاتوق روشنفکرترین شخصیت‌های این روزگار است. همه‌شان مجهز به نگاه جدید، منطق جدید، فلسفه‌ی جدید، هنر جدید، عرفان جدید و پوچ‌گرایی جدید هستند. حتی نوشیدنی‌های گرم و سرد جدید سفارش می‌دهند. سیگارهایشان مارک‌های جدید دارد. پیراهن و کفش و حالت مو و سبیل‌شان جدید است. حرف‌های جدید می‌زنند و به دنیای جدید فکر می‌کنند. اصطلاحات جدید و رسم‌الخط جدید دارند. جدید می‌خندند، جدید عمگین می‌شوند، جدید دندان‌هایشان را
خلال می‌کنند. در بحث‌های خود به دنیای قدیم و دنیای امروز اعتراض‌های شدید و جدید می‌کنند. کافه‌ی نبش خیابان در طرح تعریض خیابان است. طبق نقشه‌هایی که دولت کشیده است،  یک بزرگراه جدید از روی آن به‌زودی می‌گذرد.

خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #7 : ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۱۴:۵۱:۳۹ »
برای یک بار هم شده تا آخرش بخون ....
وقتی درک ها متفاوت است فهم ها متفاوت است .....
شوهرش ، سه سال قبل، از سر نداري، دختربچه ۹ ماهه‌شان را مي‌برد و مي‌فروشد. زن اشک مي‌ريزد: «الهي بميرم... بچه‌ام مثل قرص ماه بود...» اينجا يک نفر چون پول نداشته، دخترک ۱۶ ساله‌اش را به عقد مرد ۵۰ ساله در آورده... نداري بيداد مي‌کند. گويا تا نبيني باور نمي‌کني که فقر چطور مي‌تواند همه آنچه را که يک آدم دوست دارد، به تاراج بکشاند. اينجا، در يکي از شهرهاي کوچک استان خراسان جنوبي، آدم‌هايي را ديدم که شايد همانند آنها در هر کجاي اين کشور نفس مي‌کشند و گم شده در بي‌تفاوتي ماها! به خدا پناه برده‌اند... و اين روايت آن آدمها است...
با يکي، دو نفر از اهالي شهر قائن، در جاده بيرجند ـ قائن در حرکتيم. تا چشم کار مي‌کند، بيابان است و بيابان است و بيابان. راننده که از اهالي خيّر شهر قائن است همينطور که دارد رانندگي مي‌کند و از محروميت منطقه حرف مي‌زند، دستهايش را مي‌کوبد روي فرمان؛ «خب اين همه از سياست و هر چيز ديگري مي‌گوييد، از ايتام و فقيرها چرا چيزي نمي‌گوييد؟ ناسلامتي اينجا کشور اسلاميست. اين همه پول خرج تيم‌هاي فوتبال و فيلم‌هاي مختلف مي‌کنيد، آن وقت فکر مي‌کنيد مردم نمي‌فهمند؛ به خدا اين يتيم‌ها و بچه‌هاي فقير، بچه‌هاي اميرالمومنين هستند. پس‌فردا همه‌مان را بازخواست مي‌کنند.»
و من نمي‌فهمم که مخاطب اين حرفهاي تند او منم يا ديگران...؟!
ماشين مي‌پيچد توي جاده‌اي خاکي که در دوردستش چند خانه گلي ديده مي‌شود. نزديک يک در زنگ زده که گويا در خانه است ايستاده‌ايم. دختربچه تا ما را مي‌بيند، مي‌دود توي خانه و ما هم با هدايت خاله دخترک وارد اتاقشان مي‌شويم.
زن شروع مي‌کند به حرف زدن: «پول نداشتيم. پدرمان يکي از خواهرهايم را وقتي ۱۶ ساله بود، داد به يک مرد ۵۰ ساله و خواهر ديگرم ۲۵ ساله بود که به خاطر نداري مجبورش کردند به عقد يک پيرمرد ۷۰ ساله در بيايد. اينهم بچه برادرمان است که چند وقت پيش فوت کرد.» و به دخترک اشاره مي‌کند.
مي‌گويد: «پدرمان ۷۰ سال دارد ولي باز هم مجبور است کارگري کند.» در لابه لاي صحبت‌ها مي‌فهمم خود زن هم چند سال است عقد کرده ولي چون پول جهيزيه ندارد توي خانه پدر مانده و مي‌فهمم که اين خانواده حتي پول آمدن به شهر قائن را هم براي انجام کارهاي ضروري ندارند.

به دخترک مي‌گويم: «فاطمه جان کلاس چندمي؟» و او در حالي که روسري‌اش را صاف مي‌کند، مي‌گويد: «سوم»
يکي از بچه‌هاي همراهمان بعداً مي‌گفت: معلوم نيست فاطمه تا کلاس چندم بتواند به درسش ادامه بدهد.
---
ای خدا...............
----
در حاشيه شهر قائن از کنار چند باغ که از وسطشان عمارت‌هاي کلاه فرنگي قد علم کرده‌اند مي‌گذريم و به يک خانه کوچک مي‌رسيم.
شوهر ندار بوده و مي‌رود دختر ۹ ماهه خانواده را مي‌فروشد. زن خودش را مي‌زند... «الهي بميرم... بچه‌ام مثل قرص ماه بود.» و بعدتر هم نداري خانواده را از هم مي‌پاشاند ولي زن کنار مادر پير و ۳ تا بچه ديگرش مي‌ماند. يکي از بچه‌ها هم استثنايي است.
فاطمه دختر کوچکتر است. کنار ديوار نشسته و ما را نگاه مي‌کند. مي‌گويم: «فاطمه جان بيا جلوتر ببينم کلاس چندمي...؟!»
و او سرش را پايين مي‌اندازد و مي‌خندد. مادرش مي‌گويد: «شما ببخشيد... صغير است بچه...» و همينطور ادامه مي‌دهد. «پول درمان هم نداريم. خودم مريضم و بچه‌ها هم.» به مادرش هم نگاه مي‌كند. پيرزن فقط مي‌تواند روي چاردست و پا راه برود... اما من دارم به فاطمه کوچک فکر مي‌کنم. اينکه صغير يعني چي؟ اصلاً چرا فاطمه بايد در جواب من بخندد... و اينکه بچه‌اي که صغير است چرا در مقابل ديگران فقط مي‌خندد...؟!
سر راه برگشت از عمارت‌هاي کلاه فرنگي که گفتم چند تا عکس هم مي‌گيرم.
عمده فعاليت‌هاي مردم منطقه، کشاورزي ديم بوده اما حالا خشکسالي بيش از ۱۵ سال توي قائن خيمه زده و اين اتفاق محل اصلي درآمد مردم يعني کشاورزي و بعد دامداري را به مسلخ برده است.
اشتغال، دغدغه اصلي مردم و جوان‌ترهاست و البته آمارهاي متناقض و حرف‌هاي پشت پرده‌اي هم از وضعيت اشتغال شهرستان وجود دارد اما نکته واضح، خشکسالي شديد و بعد محروميت منطقه است که براي اثبات نيازي به ارائه آمار و اقداماتي از اين دست ندارد.
خشکسالي کمر اشتغال را مي‌شکند و اين چيزي نيست که هيچ اظهار نظر يا رقمي بخواهد يا بتواند آن را انکار کند.
همراه ما مي‌گويد: «اين مردم خيلي احساس تنهايي مي‌کنند. »
===
پيرزن مي‌گويد: «روستايمان خيلي از اينجا دور است. تمام عمرم رخت شسته‌ام و بچه‌هاي يتيمم را بزرگ کرده‌ام.» و مي‌زند زير گريه... هق هق کنان ادامه مي‌دهد: «خب ننه پول کميته را که ۳ بار بيايم قائن و برگردم که تمام مي‌شود... کل دارايي من و بچه‌هايم يک دنگ آب توي روستا بود که خشکسالي همان را هم ازمان گرفت. حالا هيچ درآمدي نداريم. من هم که ديگر دستهايم رمقي ندارد مادرجان. دلواپس ۲ تا دخترهايم هستم که پول جهيزيه ندارند.» اشکهايش را پاک مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «الهي همه جوان‌ها خوشبخت بشوند.»
حرفهايش که تمام مي‌شود، مردي که آن‌طرف‌تر ايستاده، بي‌مقدمه و بي‌اعتنا به آنهايي که دارند نگاهش مي‌کنند، مي‌گويد: «توي محله ما دو تا بچه يتيم هستند که مادرشان همين چند وقت پيش چون سرطان داشت، مرد. يک ثوابي بکنيد به آنها هم کمک کنيد.» و بعد انگار تازه مي‌فهمد که دويده وسط نوبت ديگران.
صورت و دست‌هاي زن آفتاب سوخته است. مي‌گويد: «دو تا بچه يتيم دارم و براي ديگران کار کشاورزي مي‌کنم.» لهجه‌اش غليظ است. يک زن ميانسال مي‌گويد: «او بايد مثل مردها کار کند تا ارباب بيرونش نکند حتي وقتي هم مريض است بايد برود سر آب» و زن، خودش ادامه مي‌دهد: «من تمام تلاشم اين است که بچه‌ها گرسنه نمانند و لااقل بتوانند بروند مدرسه درس بخوانند. ولي از آينده مي‌ترسم. ارباب نخواهد ديگر برايش کار کنم، کار تمام است
همراهم می گوید  که بسياري از اين خانواده‌ها در ۱۴۵ روستاي قائن هيچ حامي خاصي ندارند و پول بهزيستي يا کميته امداد و يارانه دولتي هم به هيچ وجه نمي‌تواند با مقدار فعلي حتي بخشي از مشکلات آنها را هم حل کند.
و همان زن در ادامه حرفهايش مي‌گويد: «يکي از بچه‌هايم از طرح اکرام يک حامي دارد که ماهي ۱۰ هزار تومان مي‌ريزد به حسابش. ولي اوضاع طوريست که اگر کار نکنم بچه‌ها گرسنه مي‌مانند.»
&&&&

همراهم می گوید :«واقعا مسئولين چرا خيلي از کارها را انجام نمي‌دهند. وقتي ما مي‌توانيم اين کارها را انجام بدهيم، يعني آنها نمي‌توانند؟! حمايت از اين مردم درمانده کمترين کاريست که مي‌توانند انجام بدهند.»
او ادامه مي‌دهد: «اصلاً از اين کمک‌ها گذشته، اين مردم به يک دست مهربان نياز دارند که بالاي سرشان باشد. بچه يتيم غير از کمک، احترام هم مي‌خواهد. اينها روي چشم ما جا دارند. شايد مرگ پدر و مادر درد بزرگي باشد که به اين زودي‌ها درمان نشود اما ساير دردها را که جامعه اگر بخواهد مي‌تواند درمان کند...»
بين همه يک دانشجو هم هست. مي‌گويد: «پدر و مادرم به فاصله کمي از هم فوت کردند.» و گريه‌اش مي‌گيرد... «هيچ‌کس را نداشتم. اگر اينجا نبود که کمک کند معلوم نبود چي مي‌شد...»
و بعداً مي‌فهمم که مجموعه، ديگر توان چنداني هم براي کمک به موارد اينچنيني ندارد و اگر از ساير جاها کمکشان نکنند، معلوم نيست چه اتفاقي بيفتد.
++++
درب خانه کوچکشان را باز گذاشته‌اند و پرده، مردد ميان داخل خانه و کوچه تلوتلو مي‌خورد. مي‌فهمم که چون کولر ندارند و هوا گرم است، در خانه را باز گذاشته‌اند.
فاطمه... (اسم او هم فاطمه است) دخترک ۸ ساله‌اي که بابايش را چند سال قبل از دست داده، دوزانو جلوي ما نشسته. مادرش دارد برايمان از مشکلاتشان مي‌گويد. پدربزرگ يک بار به فاطمه گفته «کاش تو دختر پسرم نبودي» و بعد يک ۲۰۰ توماني را انداخته جلوي فاطمه. و فاطمه با اين كه كوچك است و شايد خيلي چيزها را نمي‌فهمد از آن روز با همه کمتر حرف مي‌زند.
فاطمه کلي هم دوست دارد برود پارک و اين را همه هم مي‌دانند ولي مادر صبح تا شب بايد کار کند و ديگر رمقي براي پارک بردن فاطمه نمي‌ماند. دارم به پدربزرگ فاطمه فكر مي‌كنم كه مي‌شنوم، معلم فاطمه هم وقتي دخترک، روز معلم يک شاخه گل را برايش هديه برده آن را قبول نکرده و گفته: «تو يتيمي... از تو هديه نمي‌خواهم...»
«بعضي از مردم فکر مي‌کنند چون فلاني بچه يتيم است، مي‌توانند به او سرکوفت بزنند.»
همه من جمله صدا و سيما در بحث ايتام کم‌کاري مي‌کند و آنها را فراموش کرده اند
به فاطمه مي‌گويم: «فاطمه خانم! مي‌خواهي چه كاره بشوي؟» و فاطمه جواب مي‌دهد: «مدير مدرسه»
با يک خيّر در يکي از روستاهاي اطراف هم آشنا مي‌شنويم. او مي‌گويد: «خودم درآمدي ندارم که بچه يتيم‌ها را حمايت کنم. ولي کساني که مي‌توانند حمايت کنند را مي‌آورم اينجا. توي روستاي ما آدم نيازمند زياد است. الآن ۱۳ سال است که خشکسالي شده، ديگر مردم نمي‌توانند کار کنند.»
و ما را مي‌برد به خانه‌اي در روستا که سرپرست ندارد و مادري پير و دخترش در آن زندگي مي‌کنند.
پسر خانواده مثل اينکه رفته است شهر کار کند ولي هنوز نتوانسته پولي براي خانه بفرستد. معصومه کوچک است ولي چادرش را محکم نگه داشته.
مي‌گويد: «تا حالا فقط دو دفعه رفته‌ام مشهد.» و در حين و بين صحبت‌هاي ما مي‌رود از درخت زردآلوي خانه که ميان اين همه درخت خشک شده در روستا هنوز سالم مانده و براي معصومه و مادرش ثمر مي‌دهد، ميوه مي‌چيند و مي‌گذارد جلويمان.
به کسي که ما را به ديدار اين خانواده آورده، مي‌گويم: «خب، چرا شوراي روستا کاري نمي‌کند؟»
و او جواب مي‌دهد: «از دست شورا که کاري ساخته نيست. کار و بار اين مردم کشاورزي ديم بوده که حالا چندين سال است خشکسالي آن را از مردم گرفته. کاري نمي‌شود کرد.»
او معتقد است براي مشکل مردم محرومي که در اين روستاها هستند دو راه را بايد رفت. اول ارائه يکسري امکانات براي رفع نيازهاي فوري مردم که نقش مسکّن را ايفا کند و دوم اشتغالزايي.
#####
او مي‌گويد: «مشکل اصلي بعضي از مردم در روستاهاي ما اين است که صدايشان به جايي نمي‌رسد. از طرف ديگر اين نکته هم هست که به هر حال برخي مسئولان ما هم حال ضعفا را نمي‌فهمند. مثلا وزيري که چندين ميليارد سرمايه دارد، خب طبيعي است که اين چيزها را درک نکند.»
در ميانه صحبت‌هايي که شنيده‌ام، مي‌فهمم که بعضي مجبور شده‌اند به خاطر بي‌پولي حتي .......»
يک نفر در اين باره مي‌گويد: «فقر که از يک در خانه بيايد تو، دين از در ديگر مي‌رود بيرون. خب وقتي طرف گرسنه است و يا گرسنگي خانواده‌اش را مي‌بيند، معلوم است که ............. حالا اگر مرد باشد مي‌رود سراغ مواد مخدر و قاچاق و...»
توي شهر قائن پسري هم ازمان سراغ مي‌گيرد و سر راه به ما مي‌رسد. و ماجرايش را اينطور تعريف مي‌کند: «۲۴ ساله‌ام. دو سال قبل ازدواج کردم. اما هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام با همسرم برويم سر زندگي خودمان. شايد با ۳ ميليون تومان مشکلاتم حل بشود ولي همين پول از کجا بايد جور بشود، خدا مي‌داند.»
&&&
همراهم  مي‌گويد:«اگر تلويزيون هم اين چيزها را مي‌گفت و افکار عمومي را با درد اين مردم آشنا مي‌کرد اوضاع خيلي بهتر بود. من نمي‌دانم آقاي ضرغامي اين معضلات را نمي‌بيند...؟! نمي‌شنود...؟!»
او خاطره تلخي هم برايم تعريف مي‌کند: «براي بچه‌هاي يک خانواده بي‌سرپرست مقداري اقلام از جمله لباس برده بوديم. مادرشان مي‌گفت ايکاش لباس کهنه مي‌آورديد. و تعجب و چراي ما را که ديده بود، گفته بود: اگر بچه‌ها فردا اين لباس‌هاي نو را بپوشند، مردم آبادي ما را به دزدي متهم مي‌کنند.»
===
ای خدا....
====
همراهم ادامه مي‌دهد: «چرا فرهنگ ما بايد اينطور بشود؟ بچه‌هاي يتيم تاج سر ما هستند. خب وقتي راحت مي‌شود جلوي اين باورهاي غلط را گرفت، چرا کسي کاري نمي‌کند...؟!»
حالا ديگر ساعت‌هاي زيادي از آشنايي من با اين مردم گذشته است.
نه اينکه حال و روز همه اهالي شهرستان اينطور باشد. يا اينکه مثلاً اين قسمت از کشور ما تافته جدابافته باشد و مثال‌هاي محروميت آن در هيچ کجاي ديگر يافت نشود. اما برخي مناطق در کشورمان دست به گريبان مشکلاتي است که معلوم نيست چه زماني حل خواهند شد.
%%%%
«حالا گيريم که مشکل فقر مردم به هر وسيله‌اي حل شد. مشکلات اجتماعي که بر اثر فقر به اين مردم عارض شده تکليفشان چيست...؟!»
 «خب چه کسي بايد به اينها آموزش بدهد و توي اين قبيل آسيب‌ها کمکشان کند و دستشان را بگيرد...؟!»
=========
نه که این ها را ندانند .. می دانند ..می فهمند ....
خیلی از چیزهایی که دیدم و شنیدم رو ننوشتم هموطن کمی فکر کن کمی فکر کن
بنی آدم اعضای یک دیگرند
که در .....
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین BANOO

xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #8 : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۴:۵۴ »
مثل اين داستان پدر برامون خيلي سختي كشيد..هرچند مادرم هم همراه زندگي پدر بود
**********************************************************************************
“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
 
 مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. کند. غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
 
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی
دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

 

“بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟”  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
 

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎
فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

 

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به
جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و
هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.”  لبخندی زد و گفت:
 ”
پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
 

 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان،

منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس

تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد

دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:

”پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را

برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان

می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی

نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

”من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین

معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف

می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم.

قبول نکرد و گفت:

“پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم.

احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها

می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

“فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین

من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل

و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در

مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 ”گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.” و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

آفلاین BANOO

xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #9 : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۰۵:۲۹ »
تا يه جايي ميتوني آروم تو خونه ات بشيني و چشمت رو اتفاق هايي كه واسه دهك هاي پايين شهر مي افته ببندي(راستي اين دهك ها چي شد جريان شون؟)
استاد ميگفت ديدم آدمهايي رو تو لندن كه تو قصرهاشون دلشون خوووووونه....(بازم به مرام اين لندنيها...همشهريهاي خودمون تو زعفرانيه و...همين حس رو دارند؟   بعيد ميدونم)
شادي تقسيم نشده اندوه بزك شده است
اين بود سهم ما از عدالتي كه انتظارش ميرفت...
 از مترو توپخونه كه به سمت كهريزك ميري همه چي رنگ پريده است.كفش ها لباسها و چهره ها...
نميدونم چه قضاوتي ميشه كرد...


آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #10 : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۱۵:۵۶:۲۳ »
چرا وقتی درکت نمی کنند ..نمی فهمی؟

8tbxsrs9a88r13tcwikf - وقتي درك ها متفاوت است - متا

fyghav768qp8up5ts65b - وقتي درك ها متفاوت است - متا

کمی فکر کن ....
از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند، از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، می‌دوشندت، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند؛ آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.


==
پرسیدم دلیل رد شدن در مصاحبه چیست در جواب گفتند ... تو خیلی می فهمی
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #11 : ۷ آذر ۱۳۹۱ - ۱۳:۳۹:۱۱ »
صداي زيباي سازت را تا شنيدم برگشتم
ديدمت
زيبا ترين ساز
در دستان سخت و خشن ات
ماهور مي زدي گاهي شور و گاهي درآمدي بر.....

FunnyPic_Persian-Star - وقتي درك ها متفاوت است - متا

----
تا فرصت داري تلاش كن ...
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #12 : ۷ آذر ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۴:۵۰ »
FunnyPic_Persian-Star - وقتي درك ها متفاوت است - متا

FunnyPic_Persian-Star - وقتي درك ها متفاوت است - متا


58_890510_L600 - وقتي درك ها متفاوت است - متا

faghr%20(6) - وقتي درك ها متفاوت است - متا
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #13 : ۸ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۸:۰۱ »
پیرمرد می‌گوید سرطان دارد، خدا را شکر می‌کند که کارش هنوز به ‌شیمی درمانی نرسیده، نگران هزینه‌های شیمی‌درمانی است، می‌داند که گران است و نمی‌شود از حقوق بازنشستگی 500و خرده‌ای هزار تومانی پولی برای شیمی درمانی جدا کرد.
آهسته و شمرده حرف می‌زند و خواهش می‌کند«شما خبرنگارها که دستتان به مدیرعامل تأمین اجتماعی می‌رسد، درد دل ما را بگویید تا شاید به حال بازنشستگان یک فکری بکنند بلکه یک ذره از مشکلات ما کم شود.» ‌به سود سهام عدالت دل بسته ‌بوده. حرف اول نام خانوادگی‌اش «م» است و می‌گوید که ثبت نام سهام عدالت از روی حروف الفبا شروع شده و قبل از اینکه به حرف م برسد روند کار متوقف شده و دستش به سهام عدالت نرسیده وگرنه ممکن بود هرازگاهی پولی هم بابت سود سهام عدالت دستش را بگیرد بلکه به زخمی بزند.
1g3WMDNpu3S64JeDis - وقتي درك ها متفاوت است - متا
به اینجا که می‌رسد حجم صدایش کم می‌شود، یک‌لحظه مکث می‌کند که بگوید زندگی خیلی سخت است و روزهای آخرش سخت‌تر هم می‌شود. از تورم می‌گوید که روزبه‌روز بیشتر می‌شود و آدم‌هایی مثل او که اصلا توان مقابله و تحملش را ندارند و زود به ته خط می‌رسند و غصه تمام زندگیشان را پر می‌کند.
یک حساب سرانگشتی می‌کند که با 500هزار تومان چه چیزهایی می‌شود خرید و دو نفر آدم مثل او و زنش در طول‌ماه چه چیزهایی می‌توانند بخورند که با این پول بشود مواداولیه خرید و غذا پخت؛ صبحانه، ناهار، شام. شما سه وعده غذای روزانه را هرقدر که بخواهی مختصر و ساده کنی باز هم به دشواری می‌شود تا پایان‌ماه دوام آورد. دنبال جنس ارزان گشتن هم برای خودش حکایتی دارد، اینکه یک پیرمرد یا پیرزن زنبیل بگیرد دستش و برود دنبال آدرس‌هایی که از آشنا و همسایه گرفته و بگردد تا روغن مایع 900گرمی از یک مغازه‌ای 50تومان ارزان‌تر بخرد یا بگردد تا ارزان‌ترین برنج موجود در بازار را پیدا کند که در خریدش صرفه جویی کند، بعد از این‌همه تلاش با این‌همه صرفه‌جویی مگر چقدر می‌شود هزینه‌ها را کم کرد؛ ‌10هزار تومان، 20هزار تومان یا کمی کمتر و بیشتر، این پول هم از زندگی یک زوج پیر که با حقوق بازنشستگی سر می‌کنند درد چندانی دوا نمی‌کند.
30سال کار کرده، هر‌ماه همچون یک بیمه‌پرداز خوش‌حساب حق بیمه‌اش را تمام و کمال پرداخت کرده و به مستمری بازنشستگی‌اش هزار تا امید بسته، پیش خودش فکر کرده اگر خدا سلامتی بدهد و عمری باقی باشد روزهای بازنشستگی را در یک خانه نقلی با زنش سر می‌کند و فرزندان و نوه‌هایش می‌آیند دیدنش و همه را جمع می‌کند دور یک سفره و یک غذای ساده را همه دور هم می‌خورند.
رؤیاهایش را که تعریف می‌کند، افسوس می‌خورد به خاطر روزهایی که با هزار تا امید رفته سرکار و خسته برگشته و به امید روزهای خوش بازنشستگی فردا صبح کله سحر دوباره رفته سرکار و به‌خودش نهیب زده که مرد تا جوانی و انرژی دارد باید کار کند و نان بازویش را بیاورد سر سفره زن و بچه؛ به‌خودش نهیب‌زده که چرت زدن و لم‌دادن و استراحت‌کردن را باید گذاشت برای بعد از بازنشستگی که وقت برای استراحت کردن هست.
پیرمرد می‌گوید شما که دستتان به مدیرعامل تأمین اجتماعی می‌رسد از قول ما بگویید که این روزها به سختی می‌گذرد، این تورم بازنشسته‌ها را له کرده است و این عاقبت حق بازنشسته‌ها نبود، چراکه در سال‌های جوانی‌شان تا آنجا که توانسته‌اند کار کرده‌اند. حرفش را با دعاهای پی در پی تمام می‌کند و هزار تا آرزوی خوب برای همه جوان‌ها دارد، صدایش خسته است، ‌سرطان دارد. معلوم نیست که روزهای دیگر باز هم زنگ می‌زند یا نه . اصلا چند تا روز دیگر را می‌بیند؟ چند صبح دیگر چشم می‌گشاید؟ پیرمرد خیلی خسته است


اميدم به نجات در حد معجزه است......
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم

آفلاین kiarash

  • کاربر باسابقه
  • *****
  • تعداد ارسال: 830
  • متا امتیاز 2660 تومان
  • لیست کدهای من
  • تشکر و اهداء امتیاز به kiarash
  • رای برای مدیریت : 7
  • خدايا با كرمت و تنها با كرمت بر ما بنگر "آمين"
  • تخصص: كار آموز نرم افزار و سخت افزار و الكترونيك
  • سمت: درحال يادگيري حسابداري
  • سپاس شده از ایشان: 17
  • سپاس کرده از دیگران: 0
xx - وقتي درك ها متفاوت است - متا
پاسخ : وقتي درك ها متفاوت است
« پاسخ #14 : ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۳:۵۰ »
یاد دارم در غروبی سرد سردمی گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

bd9629fc3ae5 - وقتي درك ها متفاوت است - متا
خدايا!
 آن گـونـه زنـده ام بـدار كـه نـشكنـد دلـي از زنـده بـودنـم
 و آن گـونه بمـيـران كـه بـه وجـد نـيـايـد كـسـي از نبـودنـم


اشتراک گذاری از طریق facebook اشتراک گذاری از طریق linkedin اشتراک گذاری از طریق twitter

xx
5 کاری که افراد موفق، متفاوت انجامشان می دهند.

نویسنده حمید رستمی

0 پاسخ ها
776 مشاهده
آخرين ارسال ۶ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۲۶:۰۵
توسط حمید رستمی