***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***


بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس

نویسنده موضوع: داستان های زیبــــــــــــــــــــــا  (دفعات بازدید: 4503 بار)

0 کاربر و 5 مهمان درحال دیدن موضوع.

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن.

درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي ‌ره آورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوی آني، همين‌جاست ...
 
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود ...

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

كودكي از خدا پرسید: خوشبختی را کجا میتوان یافت؟

خدا گفت: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم ...

با خود فکر کرد و فکر کرد، گفت: اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم، خداوند به او داد گفت: اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم، خداوند به او داد، اگر ... اگر ... و اگر ...

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود، از خدا پرسید: حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.

خداوند گفت: باز هم بخواه، گفت: چه بخواهم؟ هرآنچه را که هست دارم!

گفت: بخواه که دوست بداری، بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.

و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند، و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد.

رو به آسمان کرد و گفت: خدایا خوشبختی اینجاست، در نگاه و لبخند دیگران ...
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

  • کاربر فعال
  • ***
  • تعداد ارسال: 207
  • ایجاد موضوع : 1
  • رای برای مدیریت : 8
  • خورشيد جاودانه ميدرخشد در مدار خويش
  • تخصص: كارآموز
  • سمت: دانشجو
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد



اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند

همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد


هوای
بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد


گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند


چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
برای ماهی ها مدرسه ميساختند

وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند


درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند


كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است


كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند


به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند


و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند


آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد


اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت


از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند


ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان


شاد و شنگول به
دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار


ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد آئینی هم وجود داشت


كه به ماهيها می آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"



برتولت برشت

الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

  • کاربر جدید
  • *
  • تعداد ارسال: 24
  • ایجاد موضوع : 4
  • رای برای مدیریت : 0
  • آفتاب باش تا اگر روزی خواستی نتابی نتوانی.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
خیلی هیکل درشت و قوی داشت. خیلی خوش تیپ بود کم کم لاغر و لاغرتر شد. همه می گفتن معتاد شده ، رنگش که زرد بود ، تازگی ها سیگار هم می کشید. پوست و استخون شده بود. با بچه محلا مسخرش می کردیم ، دیگه تحویلش نمی گرفتیم ، توی جمع راهش نمیدادیم. حتی چند باری بهش توهین هم کردیم. اما فقط می خندید و می رفت. مدتی ازش خبری نبود. تا اینکه یک روز حجلشو سر کوچه دیدیم. فهمیدیم سرطان داشته...

  • کاربر فعال
  • ***
  • تعداد ارسال: 207
  • ایجاد موضوع : 1
  • رای برای مدیریت : 8
  • خورشيد جاودانه ميدرخشد در مدار خويش
  • تخصص: كارآموز
  • سمت: دانشجو
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند> که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت> می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می> افتد در آب می‌اندازد.>> - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟>> - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این> صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود> اکسیژن خواهند مرد .>> - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود> دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه> همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟>> مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت> و گفت:> "برای این یکی اوضاع فرق کرد
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

با سلام
داستان های شما آدم را به فکر فرو می برد جناب آقای کیانی بسیار زیبا بود
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت . اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .


پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

  • کاربر فعال
  • ***
  • تعداد ارسال: 207
  • ایجاد موضوع : 1
  • رای برای مدیریت : 8
  • خورشيد جاودانه ميدرخشد در مدار خويش
  • تخصص: كارآموز
  • سمت: دانشجو
با سلام
داستان های شما آدم را به فکر فرو می برد جناب آقای کیانی بسیار زیبا بود
باسلام

شما لطف داريد .

-----------------------------------------------------------------------------

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر
کنارش یک مرد ساهپوست است

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک
مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض
کنید!"

مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر
هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم
تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت
کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما
تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید،
خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد
در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر
می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: "قربان این به این معنی است
که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای
شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می
زدند از جای خود قیام کردند
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است




از چه بنویسم؟   

از آسمانی که همیشه در حال عبور است یا از دلی که سوتو کور است؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟

یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم از نامه های که هیچو قت بسویت نفرستادم یا از ترانهای که هرگز برایت نخواندم؟

 از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا ار بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اِسممان را رویش حک کنیم.....

من منتظر پنجرهای هستم که عطر تو را دو باره بمن نشان دهد....

من دیوانه ی ساقه یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید....

ای عشق نا گزیر اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطر های دفترم حظور داشته باشی نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند من بی قرار حرفهای که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت من از اولین روز افرینش چشم به راه نگاه جذاب توام کی مرا می بینی

خدایا در کلبه محقر درویشان آنچنان چیزیست که در بارگاه ملکوتی تو نیست .....

چون ما چون تویی در بارگاه داریم و تو چون خودی در بارگاهت نداری .....


 

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.


 
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

  • کاربرپرکار
  • ****
  • تعداد ارسال: 268
  • ایجاد موضوع : 17
  • رای برای مدیریت : 2
  • به زندگی لبخندبزن
  • تخصص: حسابداری وحسابرسی
  • سمت: مدیر شرکت خدمات مالی
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

جالب بود مرسی

  • کاربر فعال
  • ***
  • تعداد ارسال: 207
  • ایجاد موضوع : 1
  • رای برای مدیریت : 8
  • خورشيد جاودانه ميدرخشد در مدار خويش
  • تخصص: كارآموز
  • سمت: دانشجو
فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن
(طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافرِ است که غذا براش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!
 
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
    تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

وااااای بسیار زیبا بود
ای خدا چه حکمتی است در این دنیا....و خلق انسانها...
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
0 پاسخ ها
221 مشاهده
آخرين ارسال نوامبر 05, 2010, 10:00:02
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
320 مشاهده
آخرين ارسال نوامبر 16, 2010, 09:55:01
توسط اکبرزاده
0 پاسخ ها
320 مشاهده
آخرين ارسال فوریه 02, 2011, 13:26:58
توسط DELFAN
6 پاسخ ها
728 مشاهده
آخرين ارسال ژوئیه 12, 2011, 22:40:51
توسط حمید رستمی
0 پاسخ ها
291 مشاهده
آخرين ارسال ژوئیه 19, 2011, 00:24:34
توسط حمید رستمی
0 پاسخ ها
36 مشاهده
آخرين ارسال آوریل 25, 2012, 23:41:36
توسط حمید رستمی