تجربه ی غریبی است در برابر آینه ایستادن. نه فقط خود را دیدن بلکه در سکوت و بدون عجله به پستی بلندی های صورت نگاه کردن و بخصوص در چشم ها خیره شدن. تجربه ی من این است که نمی توان زیاد در چشم ها خیره شد. به نوعی شبیه گفت و گو با وجدان است. نوعی اعتراف کردن است در برابر خود. رازهای سر به مهرت به زبان می آیند و کارهای ناخوبت گریبانت را می گیرند.
البته شاید هم همه ی این ها برای من باشد. شاید کسی باشد که روزهای خوش و اعماق شادش را بکاود و از شیرین کاری هایش لذت ببرد. بله آن ها هم هستند ولی حداقل برای من شبیه خاطره گویی نیست. نمی دانم شاید بعضی چشم در چشم خویش از خویش قدردانی کنند. شاید بعضی به خویش افتخار کنند و شاید هم بعضی ترجیه بدهند که زیاد درونگرا نباشند و کلا سر به سر خود نگذارند و در خود خیره نشوند. هر چه هست برای من همیشه تجربه ی غریبی بوده است. برای شما چه؟