***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***


بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس

نویسنده موضوع: كاربرد شعر در تدريس فلسفه  (دفعات بازدید: 752 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

كاربرد شعر در تدريس فلسفه
« : دسامبر 26, 2010, 15:41:15 »
0
   
كاربرد شعر در تدريس فلسفه _ علي اصغر ناصري ناحيه 3 اهواز


شعر به سخن آدمي زيبايي مي‌دهد. هر سخني كه آميخته به شعر باشد در اقناع شنونده مؤثرتر و مفيدتر است. شعر در تدريس فلسفه كه عمدتاً از بحث‌هاي خشك استدلالي برخوردار است مي‌تواند تا حدود زيادي خستگي و يكنواختي را به شادابي تبديل كند و دانش‌آموز را براي شنيدن و پذيرش  بحث‌هاي فلسفي آماده‌تر كند. در اين مقاله سعي شده تا متناسب با موضوعات فصل چهارم و فصل ششم كتاب درسي فلسفه اسلامي دوره‌ي پيش‌دانشگاهي، شعرهايي از شاعران نامدار ارائه شود اما يادآوري
دو نكته ضروري است:


1) اين مقاله جهت مطالعه‌ي همكاران محترم فلسفه و منطق تهيه شده و هدف ، تنها ايجاد جرقه‌اي در معرفي اصل موضوع است كه مي‌توان در تدريس فلسفه هم از شعر استفاده نمود ، اما همكاران عزيز مي‌دانند كه به جز شعرهاي معرفي شده ، نمونه‌هاي فراوان مي‌توان به دانش‌آموزان ارائه نمود.

2) اصل موضوع ـ تناسب شعر با بحث‌هاي فلسفي ـ به اين معنا نيست كه عرفاي ما مؤيد فلسفه بوده‌اند و چه بسا مقصود شاعر از بيان شعر چيزي غير از بحث فلسفي بوده اما از آنجا كه هر شعر ، سخني متين است ، در مقصود ما (تدريس فلسفه) نيز قابل بيان است.

فصل چهارم ـ علت و معلول
 
ـ  هر پديده‌اي علتي دارد و محال است پديده‌اي بدون علت رخ دهد.

سعدي :   
هر قضايي سببي دارد و من در غم دوست / عجلم مي‌كشد و درد فراقش سبب است

مولوي:
بلي در طبع هر داننده‌اي هست / كه با گردنده گرداننده‌اي هست

ـ علت، چيري است كه معلول در هستي خود به آن نيازمند است. علت، هستي دهنده به معلول است.

فردوسي:
كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد / بدان تا توانايي آرد پديد

ـ سنخيت علت و معلول: هر علت، معلول خاصي را پديد مي‌آورد. هر علت با معلول خود تناسب و سنخيت خاصي دارد.

مولوي:
كه بكاري برنيايد گندمي / مردمي جو مردمي جو مردمي

مولوي:
آن يكي مي‌گفت ديدم در تكي / مي‌دويدي زاغ با يك لك لكي
در عجب بودم بجستم حالشان / تاچه قدرا مشترك بودندشان
چون شدم نزديك من حيران و دنگ / پس بديدم هردوان بودند لنگ

ـ تسلسل علل: تسلسل علل نامتناهي محال است. سلسله‌ي علل در نهايت به يك علت العلل منتهي مي‌شود.

مولوي:
سنگ بر آهن زني آتش جهد / هم به امر حق قدم بيرون نهد
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك / تو به بالاتر نگر اي مرد نيك
كاين سبب را آن سبب آورد پيش / بي سبب كي شد سبب هرگز به خويش

ـ در سلسله‌ي علل، هر علت، معلولِ علت بالاتر است يعني از جهتي علت و از جهتي معلول است.

مولوي:
آن يكي شخصي تورا باشد پدر / در حق شخص دگر باشد پسر

ـ برهان وجوب و امكان (برهان سينوي) : هر ممكن الوجود در نهايت به واجب الوجود منتهي مي‌شود تا به وجود آيد.

مولوي:
حكيم فلسفي چون هست حيران / نمي‌بيند ز اشياء غير امكان
ز امكان مي‌كند اثبات واجب / وز اين حيران شد در ذات واجب

مولوي:
باد ما و بود ما از ياد توست/ هستي ما جمله از ايجاد توست

ـ مراتب موجودات در نظام هستي: اولين مخلوق خداوند «عقل» است (اول ما خلق الله العقل)

فردوسي:
نخست آفرينش خرد را شناس / نگهبان جان است و آن سپاس
سه پاس تو چشم است گوش و زبان / كزين سه رسد نيك و بد بي‌گمان

مولوي:
غير اين عقل تو را حق عقل‌هاست / كه بدان تدبير اسماء سماست

ـ از ديدگاه فلاسفه‌ي مشاء خداوند قبل از خلقت عالم طبيعت، فرشتگان را آفريد. اين فرشتگان را عالم عقول ناميدند كه داراي سلسله‌ي طولي (از بالا به پايين) هستند و عبارتند از عقل اول، عقل دوم، … تا عقل دهم. پايين‌ترين آنها ـ عقل دهم ـ را عقل فعال ناميدند زيرا تمام فعل و انفعالات در عالم طبيعت تحت تدبير اوست. فيض خداوندي از طريق اين سلسله‌ي عقول به عالم طبيعت مي‌رسد.

جامي:
صانع بي‌چون چو عالم آفريد / عقل اول را مقدم آفريد
ده بود سلك عقول اي خرده‌دان / وآن دهم باشد مؤثر در جهان
كارگر چون اوست در گيتي تمام / عقل فعالش از آن كردند نام
اوست در عالم مفيض خير و شر / اوست در گيتي كفيل نفع و ضر
بر جهان فيضي كه از وي مي‌رسد / بر وي از بالا پياپي مي‌رسد

ـ ابن سينا عقل دهم را «واهب الصور» يعني بخشنده‌ي صورتها ناميده است.

مولوي:
صورت از بي‌صورتي آمد برون / باز شد كه انّا اليه راجعون

مولوي:
صورت از بي‌صورت آمد در وجود / همچنانك از آتشي زادست دود

ـاصل علت غايي: خداوند هم علت العلل و هم غايت الغايات است.

مولوي:
اول و آخر تويي ما در ميان / هيچ هيچي كه نيايد در بيان

مولوي:
ما ز بالاييم و بالا مي‌رويم / ما ز درياييم و دريا مي‌رويم
ما از آنجا و از اينجا نيستيم / ما ز بيجاييم و بيجا مي‌رويم
كشتي نوحيم در درياي روح / لاجرم بي‌دست و بي‌پا مي‌رويم
خوانده‌اي انّا اليه راجعون / تا بداني تا كجاها مي‌رويم

فصل ششم ـ فلسفه‌ي ابن سينا

ـ در فلسفه‌ي ابن سينا همه‌ي پديده‌هاي جهان معني دار است به طوري كه حكمت بالغه‌ي پروردگار از در و ديوار وجود نمايان است.

مولوي:
كاشكي هستي زباني داشتي / تا ز هستان پرده برمي‌داشتي

سعدي:
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود / هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

سعدي:
برگ درختان سبز در نظر هوشيار / هر ورقش دفتري است معرفت كردگار

ـ از نظر ابن سينا جهان طبيعت بهترين جهان ممكن است كه خداوند آفريده است. چون خداوند احسن الخالقين است ، مخلوقات او نيز احسن المخلوقات است. ابن سينا نظام هستي را نظام احسن ناميده است.

خيام (نظريه‌ي مخالف) :‌
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان / برداشتمي من اين فلك را ز ميان
وز نو فلكي دگر چنان ساختمي / كه آزاده به كام خود رسيدي آسان

ـ ابن سينا علم خداوند به همه‌ي موجودات را لطف و عنايت باري تعالي مي‌داند. همين كه خداوند به جهان فكر كرد در يك آن جهان پديد آمد.

مولوي:
اين جهان يك فكرت است از عقل كل / عقل چون شاه است و صورتها رسل

مولوي:
كلّ عالم صورت عقل كل است / كوست باباي هر آنك اهل قل است

ـ در نظام احسن (جهان) هيچ نقصي وجود ندارد و همه‌ي نقص‌ها ظاهري و مقدمه‌ي خير است.

مولوي:
رنج و غم را حق پي آن آفريد / تا بدين ضد خوشدلي آيد پديد

سنايي:
ابلهي ديد اشتري به چرا / گفت نقشت همه گژست چرا
گفت اشتر كه اندرين پيكار / عيب نقاش مي‌كني هشدار
در كژي‌ام مكن به نقش نگاه / تو ز من راه راست رفتن خواه
نقشم از مصلحت چنان آمد / از كژي راستي كمان آمد

مولوي:
آن بهاران مضمر است اندر خزان / در بهارست آن خزان مگريز از آن

مولوي:
آن يكي آمد زمين را مي‌شكافت / ابلهي فرياد كرد و بر نتافت
كين زمين را از چه ويران مي‌كني / مي‌شكافي و پريشان مي‌كني
گفت اي ابله برو بر من مران / تو عمارت از خرابي باز دار
كي شود گلزار و گندم زار اين / تا نگردد زشت و ويران اين زمين

ـ پادشاه راستين خداوند است كه به هيچ كس و هيچ چيز نيازمند نيست.

مولوي:
شاه آن باشد كه از خود شه شود / نه به مخزن‌ها و لشكر شه شود

ـ ابن سينا انسان را عالم صغير و جهان را عالم كبير مي‌داند. يعني انسان نمونه‌ي جهان است.

مولوي:
الحذر اي مؤمنان كه آن در شماست / در شما بس عالمي بي منتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در تو است / وه روزي آن بر آرد از تو دست

مولوي:
تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق / بلك گردوني و درياي عميق

مولوي:
چيست اندر خُم كه اندر نهر نيست / چيست اندر خانه كه اندر شهر نيست
اين جهان خُم است و اين دل جوي آب / اين جهان حجره است و دل شهر عجاب

محمود شبستري:
يكي ره برتر از كون و مكان شو / جهان بگذار و خود، در خود جهان شو

ـ قوّت نفس انسان منشاء كرامات و معجزات است. كار خارق العاده مخصوص پيامبران نيست بلكه اوليا نيز مي‌توانند به اين مرحله برسند.

حافظ:
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد / ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد

مولوي:
كان گروهي كه رهيدند از وجود / چرخ مهرو ماهشان آرد سجود
هر كه مُرد اندر تن او نفس گبر / مر وِ را فرمان برد خورشيد و ابر

ـ نفس ملكوتي پيامبران بدون كتاب و معلم نسبت به اشياء علم پيدا مي‌كنند.

حافظ:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

ـ ابن سينا عشق را علت پيدايش جهان مي‌داند.

حافظ:
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

مولوي:
آتش عشق است كه اندر ني فتاد / جوشش عشق است كه اندر مي فتاد

مولوي:
دور گردونها ز موج عشق دان  / گر نبودي عشق بفسردي جهان

ـ انسان به عالم طبيعت عشق مي‌ورزد.

 به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

ـ حكمت مشرقي و عرفاني مخصوص برگزيدگان و خواص است و هر كسي نمي‌تواند به اين مرحله برسد.

حافظ:
به درد عشق بسوز و خموش كن حافظ / رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول

حافظ:
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز / دست غيب آمد و بر سينة نامحرم زد

حافظ:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست / عاشقي شيوة رندان بلاكش باشد

مولوي:
در خور فهم عوام اين گفته شد / از سخن باقي آن بنهفته شد

ـ زبان رمز و تمثيل در عرفان و حكمت مشرقي: عرفا آنچه را با چشم دل مي‌بينند نمي‌توانند به زبان بشر بيان كنند و بنابراين، آنچه را در دل دارند به زبان رمز و در قالب داستان و تمثيل بيان مي‌كنند تا آنكه اهل دل است سخن آنها دريابد.

مولوي:
گرچه تفسير زبان روشنگر است / ليك عشق بي‌زبان روشنتر است

مولوي:
گفتمش پوشيده خوشتر سرّ يار / خود در ضمن حكايت گوش دار
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران / گفته آيد در حديث ديگران

مولوي:
مجملش گفتم نگفتم ز آن بيان / ور نه هم افهام سوزد هم زبان
من چو «لب» گويم لب دريا بود / من چو «لا» گويم مراد«الا» بود

منبع :مقاله های فلسفه و منطق
گروه آموزشی فلسفه و منطق استان خوزستان
ستایشگر استادی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را!
www.irmeta.com | www.payaonline.ir | www.modiranemali.ir | www.iranmeta.org/v1 | www.irmeta.net | www.daftartelefon.com | www.iranmeta.net |

 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
0 پاسخ ها
174 مشاهده
آخرين ارسال مه 11, 2010, 23:59:38
توسط hamidi
0 پاسخ ها
349 مشاهده
آخرين ارسال دسامبر 09, 2010, 11:52:20
توسط ronak
0 پاسخ ها
1059 مشاهده
آخرين ارسال دسامبر 26, 2010, 17:04:50
توسط اجاقی معز
0 پاسخ ها
143 مشاهده
آخرين ارسال اكتبر 25, 2011, 09:32:05
توسط ACCSM
7 پاسخ ها
340 مشاهده
آخرين ارسال ژانویه 01, 2012, 10:37:16
توسط رضا
1 پاسخ ها
186 مشاهده
آخرين ارسال مارس 07, 2012, 21:54:54
توسط آیلان