***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***


بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس

نویسنده موضوع: افسانه ها و قصه ها  (دفعات بازدید: 1205 بار)

0 کاربر و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.

پاسخ : افسانه ها و قصه ها
« پاسخ #30 : دسامبر 18, 2010, 12:23:48 »
0
استاد بوعلى
 
روزى بود روزگارى بود. يکى‌ بود يکى نبود. شهريارى بود که زنى داشت و دختري. روزى زن بيمار شد و سپس مرد. پادشاه سال‌ها بدون زن ماند تا اينکه دخترش به او گفت: بهتر است زن بگيرى تا مايهٔ دلخوشى تو باشد. پادشاه گفت: هر کس را تو انتخاب کنى من به‌زنى مى‌گيرم. دختر، همسرى براى پادشاه پيدا کرد که زن مهربان و خوبى بود. پادشاه با او عروسى کرد. 
 
پس از مدتى زن بيمار شد و پزشکان هر کارى کردند نتوانستند او را خوب کنند. زن سکته کرده بود و يک دست و پايش از کار افتاده بود. پادشاه که فهميد کارى از پزشکان ساخته نيست، عصبانى شد و آنها را تهديد کرد که اگر تا چهل روز نتوانند همسرش را سالم کنند بايد لخت و پتى از شهر بيرون بروند. پزشکان به فکر افتادند که چه کنند و چه نکنند. اما عقلشان به جائى نرسي. تا اينکه يکى از آنها گفت: در نزديکى شهر ما جوانى هست که هم از پزشکى سردرمى‌آورد و هم چيزهائى مى‌داند که ما نمى‌دانيم. اسمش هم بوعلى است. نامه‌اى به بوعلى نوشتند و او را به شهر خود دعوت کردند. 
 
بوعلى به‌همراه چند پزشک به قصر پادشاه رفت. پادشاه که قبلاً اسم بوعلى را شنيده بود، با ديدن او خيلى خوشحال شد و خانه‌اى با دو کنيز و دو غلام به او داد. بوعلى پس از اينکه بيمارى زن را تشخيص داد گفت: گرمابه را روشن کنيد و زن را به حمام بفرستيد. سپس به يکى از کنيزان گفت: لباس مردان بپوش و ريش و سبيل مصنوعى بگذار و به سراغ زن پادشاه در حمام برو. کنيز اين کار را کرد. زن پادشاه که لخت بود با ديدن يک مرد در حمام تکان سختى خورد و خواست در برود که کنيز دستش را گرفت، اين کشيد و آن کشيد. از اين تکان سخت، زن پادشاه تندرست شد. پادشاه که ماجرا را فهميد بسيار خوشحال شد و از بوعلى خواست هرچه مى‌خواهد بگويد. بوعلى از پادشاه خواست که اجازه دهد او به دفترخانهٔ پادشاه رفته و از کتاب‌هائى که در آنجا هست استفاده کند. پادشاه پذيرفت و بوعلى به دفترخانه رفت و از کتاب‌هاى آن بسيار بهره برد. 
 
روزى پيش پادشاه آمد و گفت که قصد ديدار مادر خود را دارد و مى‌خواهد برود. پادشاه قبول نکرد. گفت: هميشه بايد پيش من بماني. مدتى گذشت. دختر پادشاه به او گفت: مرا به عقد بوعلى درآوريد تا هميشه اينجا بماند. پادشاه گفت: اين کار را نمى‌کنم چون بزرگ‌زاده‌ها و شاهزاده‌ها مرا سرزنش مى‌کنند. اين خبر به گوش بوعلى رسيد. ناراحت شد و براى پادشاه پيغام فرستاد: در شهرى که بزرگ‌زاده‌اى نادان را بالاتر از دانشمند مى‌دانند نمى‌مانم. و نيمه‌هاى شب از آن شهر گريخت. 
 
پادشاه از پيغام بوعلى خيلى ناراحت شد و دستور داد او را دستگير کنند. وقتى فهميد بوعلى فرار کرده است با راهنماى دخترش به صورتگرها دستور داد تا چهل پرده از صورت بوعلى تهيه کنند و بر دروازه‌هاى شهر بياويزند تا دروازه‌بان‌ها با ديدن بوعلى او را دستگير کنند. بوعلى از اين ماجرا خبردار شد و به آن شهرها نرفت و در دامنهٔ الوند چادر زد و زندگى کرد. آنچه که از سفر خود به آن شهر به‌دست آورد پنج دفتر دانش بود. 
 
- استاد بوعلي 
- افسانه‌هاى بوعلى - ص ۹۱ 
- گردآورنده: صبحي 
به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران - جلد اول -على اشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادى) 
چقدر مراقب هستیم که دچار فرزندان ناقص الخلقه نشویم ولی چرا اکثریت مردم در عالم دیگر به صورت ناقص الخلقه محشور می شوند

پاسخ : افسانه ها و قصه ها
« پاسخ #31 : دسامبر 18, 2010, 12:24:07 »
0
اسداله که هم دختر عموشو گرفت، هم دختر پادشاهو
 
دو تاجر بودند که با هم صيغهٔ‌بردارى خوانده بودند. يکى از آنها يک پسر داشت ولى ديگرى فرزندى نداشت. برادرى که پسر داشت به آن يکى گفت: يک کارى بکن که دختردار شوى تا من او را براى پسرم بگيرم. برادر گفت: تو دعائى کن خدا به‌من دخترى بدهد. 
 
برادر، شب جمعه رفت نذر و دعائى کرد. پس از مدتى زن آن برادر دخترى زائيد. ناف دختر را به اسم پسر بريدند. سه ماه گذشت. 
 
پسر که هفت ساله بود، عيد ماه رمضان را مادرش يک جفت گوشواره خواست تا براى نامزدش ببرد. مادر گفت: حالا زود است و من هم گوشواره ندارم. پدر که به خانه آمد، پسر قصد خود را گفت. او هم مقدارى کيک خريد و به‌دست پسر داد. پسر براى عيدديدنى به خانهٔ عمويش رفت. 
 
اين پسر آنقدر باکله و باشعور بود که در پانزده سالگى همنشين شاه شد. و شاه دقيقه‌اى را بدون او نمى‌گذراند. عمو و دخترش از علاقهٔ شاه به پسر نگران بودند. عيد شد. پسر از شاه اجازه خواست تا نزد پدر و مادرش برود. شاه به شرط اينکه او زود برگردد قبول کرد. پسر به خانه آمد و بعد از تحويل سال، به بازار رفت و يک انگشتر الماس خريد و به خانهٔ عمويش رفت. عمو گفت: تکليف اين دختر که نامزد توست چيست؟ پسر انگشتر الماس را پيش آورد و گفت: اگر اين دختر مال منه، اين انگشتر را به انگشتش کند. دختر عمو جلو آمد و گفت: شما که همنشين شاه هستى آيا مرا را هم در نظر داري؟ پسر گفت: من همان هستم که در هفت سالگى مى‌خواستم براى تو، که خيلى کوچک بودى گوشواره بياورم. آن روز مادرم قبول نکرد. حالا انگشتر الماس برايت آورده‌ام. اگر مرا مى‌خواهى بايد صبر کني. پسر، که اسداله نام داشت، نزد پادشاه بازگشت. پادشاه او را به اندرون برد. وقتى اسداله وارد اندرون شد، زن شاه گفت: رسم است که مردها به خواستگارى بروند. اما ما دوره را برگردان کرديم و از شاه اجازه گرفتيم که تو را به عقد دختر شاه درآوريم. پسر رضايت داد. در حياط ديگر مجلس عقد آماده بود. اسداله که وضع را اينطور ديد گفت: به‌شرطى عقد مى‌کنم که عروسى بماند براى يک سال ديگر. اين قانون ماست. زن شاه قبول کرد. دختر شاه را براى پسر عقد کردند. 
 
اسداله نامه‌اى به عمويش نوشت و ماجراى خود را با دختر شاه شرح داد و او را وکيل کرد تا دخترعمو را به عقد او درآورد. نامه را براى عمو فرستاد. عمو هم دخترش را به عقد اسداله درآورد. 
 
دو روز بعد از تحويل سال، شاه مى‌خواست به شکار برود. اسداله به بهانهٔ دل درد در خانه ماند و گفت: هر موقع حالم خوب شد مى‌آيم. عصر، پسر رفت به منزل پدرش. ماجرا را براى او تعريف کرد و گفت: من بايد امشت مخفيانه با دخترعمو عروسى کنم تا شاه چيزى نفهمد. دختر را آوردند و دستش را در دست اسداله گذاشتند. اسداله سه روز صبح‌ها خود را به دل درد مى‌زد و شب‌ها مى‌رفت منزل پدرش. بعد از سه روز رفت پيش شاه براى شکار. 
 
يک سال گذشت و موقع عروسى دختر شاه با اسداله رسيد. هفت شبانه‌روز شهر را آذين بستند و شب هفتم دست دختر را در دست پسر گذاشتند. مدتى گذشت، پادشاه بيمار شد و اسداله را به جاى خود بر تخت نشاند. به نام او سکه زدند. دخترعمو، سکه پادشاه جديد را که ديد خيلى نگران شد که اسداله با اين مقام ديگر سراغ او نمى‌آيد. 
 
چند روز بعد، شاه جديد پدرش را خواست و گفت: پشت اندرون اينجا، خرابه‌اى هست، آن‌را بساز و آنجا را منزل کن و يک راهى هم از آنجا به اندرون اينجا بساز. 
 
ساختن خانه جديد به گوش شاه قديم رسيد. پسر را خواست و علت را پرسيد. اسداله گفت: آخر، خوب نيست من به خانهٔ آنها رفت و آمد کنم. اين ساختمان را مى‌خواهم بسازم تا آنجا منزل کنند و بتوانند پسرشان را ببينند. ساختمان تمام شد. پدر و مادر اسداله اسباب کشيدند و به خانهٔ نو آمدند. هر روز اسداله به آنجا مى‌رفت. 
 
يکى از روزهاى تعطيل، اسداله پنهانى به خانهٔ پدرش رفت. ملکه هم به‌دنبال او رفت. وقتى وارد آن حياط شد ديد دخترى زيباتر از خودش با يک به در بغل، توى حياط قدم مى‌زند. ملکه نگران شد و پيش خود گفت: اسداله که خواهر ندارد. پس اين دختر کيست؟ ملکه تا شب چيزى به روى خود نياورد. شب از اسداله دربارهٔ دختر پرسيد. اسداله گفت: دخترعمويم است. ملکه پرسيد: مهمان است؟ اسداله گفت: نخير، خانه‌اش آنجا است. دختر شاه عصبانى شد و گفت: گمانم زن تو باشد. اسداله گفت: اگر زن من هم باشد چيزى از شما کم نشده. اسداله براى او شرح داد که اين زن را قبل از عروسى با او گرفته است. دختر شاه قانع شد و با آن دختر دوستى کرد و به اسداله هم اجازه مى‌داد که هفته‌اى دوبار برود پيش آن دختر. 
 
- اسداله که هم دخترعموشو گرفت و هم دختر پادشاهو 
- قصه‌هاى مشدى گلين خانم - ص ۲۰۹ - ۲۰۴ 
- گردآورنده: ل - پ. الول ساتن 
- ويرايش: اولريش مارتسوف، آذراميرحسين نيتهامر، سيداحمد وکيليان 
به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران - جلد اول -على اشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادى) 

چقدر مراقب هستیم که دچار فرزندان ناقص الخلقه نشویم ولی چرا اکثریت مردم در عالم دیگر به صورت ناقص الخلقه محشور می شوند

پاسخ : افسانه ها و قصه ها
« پاسخ #32 : دسامبر 18, 2010, 12:24:25 »
0
اسرار خونه داروغهٔ نانجيب
 
'يکى بود يکى نبود، غير از خدا هيچ کس نبود. يه تاجرى بود، يه زنى داشت. اينا سيزده‌‌به‌در عيد بود، رفتند سيزده‌به‌در. برگشتن که ميومدند رو به خونه، هوا طيفان (طوفان) شد، به اندازه‌اى که چشم چشمو نمى‌ديد. مادر بچه‌شو گم کرد، زن شوهرشو گم کرد، خواهر برادرشو گم کرد. اين مرد تاجرم زنشو گم کرد.' 
 
وقتى مرد تاجر به خانه رسيد، زنش هنوز نيامده بود. نوکرش را فرستاد دنبال زن. نوکر هرچه گشت زن را نيافت. اما چند بچه را، که پدر و مادر خود را گم کرده بودند و گريه مى‌کردند، پيدا کرد و به خانهٔ تاجر آورد. مرد تاجر گفت: فردا بچه‌ها را به خانه‌هايشان مى‌رسانيم. هرچه منتظر زن شدند پيدايش نشد. 
 
اما بشنويد از زن. وقتى شوهرش را گم کرد. در بيابان نشست تا طوفان تمام شد. بعد به شهر آمد. راه خانه را گم کرد و گريان و نالان در کوچه و بازار راه مى‌رفت. داروغه او را ديد و علت گريه‌اش را پرسيد. زن ماجرا را گفت. داروغه گفت: امشت بيا به خانهٔ من. تا فردا تو را به شوهرت برسانم. از آنجائى که اسم داروغه بد در رفته بود، زن مى‌ترسيد به خانهٔ او برود و اصرار مى‌کرد که همان شب پيش شوهرش برود. داروغه گفت: من رحمم آمده که به تو مى‌گويم به خانه‌ام بيائى وگرنه بايد حبست کنم. زن ناچار قبول کرد. او شنيده بود که داروغه هر شب بيست فاحشه، بيست بچه خوشگل و بيست کُپِ شراب به خانه‌اش مى‌برد. و از اين مى‌ترسيد که مبادا داروغه به او دست درازى کند. 
 
وقتى وارد خانهٔ داروغه شد. اتاق بزرگى را ديد که بيست زن در آن بودند. دور حياط هم صد تا اتاق کوچک ديد. نيمه‌هاى شب داروغه به خانه آمد و گفت شام بدهيد. به همه شام دادند. بعد دستور داد کپ‌هاى شراب را بياورند و در چاه حياط بريزند. بعد هر کدام از زن‌ها را در اتاقى کرد. کلفت خود را صدا زد و به او گفت که پيش زن تاجر بخوابد تا او نترسد. داروغه شامش را خورد و از خانه بيرون رفت. زن تاجر، از کلفت داروغه پرس‌وجو کرد. کلفت گفت اين اخلاق داروغه است هر شب بيست تا فاحشه، بيست تا بچه خوشگل و بيست تا کپ شراب به خانه مى‌آورد. شراب‌ها را در چاه مى‌ريزد. زن‌ها و بچه‌ها را صبح بيرون مى‌کند. به آنها پول هم مى‌دهد. هر شب کارش اين است . نه به زن‌ها نگاه مى‌کند و نه به بچه‌ها. 
 
صبح داروغه آمد و در اتاق‌ها را باز کرد و صبحانهٔ بچه‌ها و زن‌ها را داد و گفت: برويد. بعد آمد سراغ زن تاجر. او را برد به خانهٔ شوهرش. بعد هم رفت دنبال کارش. مرد تاجر که فهميد زن ديشب خانهٔ داروغه بوده است به او گفت: زنى که شب، خانهٔ داروغه بخوابد، به درد من نمى‌خورد. او را برد و طلاق داد. 
 
زن گريه و زارى مى‌کرد و در بازار راه مى‌رفت که داروغه او را ديد و شناخت. زن ماجرا را براى او تعريف کرد. داروغه گفت: تو برو به خانه يکى از آشنايانت تا من کارى کنم که مرد خودش بيايد دنبالت. زن رفت خانهٔ همسايه‌اش که با او دوست بود. از آن طرف، داروغه رفت و زنى را پيدا کرد. به او پولى داد تا به حجرهٔ مرد تاجر برود و با او شوخى کند. هر وقت تاجر هم با او شوخى کرد. داد و بيداد کند و فرياد بزند. زن چنان کرد. وقتى فرياد زن بلند شد، داروغه خود را به آنجا رساند و مرد تاجر را به حبس برد. اطاق محبس در خانهٔ داروغه بود. حاجى عصر که شد ديد آمدن فاحشه‌ها شروع شد. بعد بچه خوشگل‌ها آمدند و پشت سرشان هم کپ‌هاى شراب را آوردند. همهٔ آن چيزهائى را که زن تاجر ديده بود، تاجر هم ديد. سه شب حاجى در محبس بود و هر سه شب ديد شراب‌ها به چاه ريخته شد و کسى هم دست به زن‌ها و بچه‌ها نزد. روز چهارم داروغه آمد تا حاجى را آزاد کند. حاجى گفت: تا من علت اين کارهاى تو را نفهمم از اينجا نمى‌روم. داروغه گفت: من اين کارها را مى‌کنم تا بيست رختخواب زنا کمتر شود، بيست عمل لواط کمتر شود، بيست کپ شراب کمتر خورده شود. من هميشه کارم اين است. با اين که مى‌دانم اسمم در ميان مردم بد در رفته است. مرد تاجر آمد به منزل، از طلاق دادن زن خود پشيمان شده بود. فهميد که اسم داروغه بى‌جهت بد دررفته است. گشت و زن خود را پيدا کرد و بار ديگر او را به عقد و درآورد. 
 
- اسرار خونهٔ داروغهٔ نانجيب 
- قصه‌هاى مشدى‌گلين خانم - ص ۲۵۴ - ۲۵۰ 
- گردآورنده: ل.پ. الول ساتن 
- ويرايش: اولريش ارتسوف، آذر اميرحسينى نيتهامر، سيداحمد وکيليان 
به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران - جلد اول -على اشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادى) 
چقدر مراقب هستیم که دچار فرزندان ناقص الخلقه نشویم ولی چرا اکثریت مردم در عالم دیگر به صورت ناقص الخلقه محشور می شوند

پاسخ : افسانه ها و قصه ها
« پاسخ #33 : دسامبر 18, 2010, 12:24:41 »
0
اسکندر و آب حيات
 
روايت ديگرى را از اين قصه تحت عنوان 'آب حيات و بختک' نوشتيم. 
 
اسکندر پس از فتح سرزمين‌هاى زياد تصميم گرفت کارى کند تا هميشه زنده بماند. به او گفتند: بايد از چشمهٔ آب حيات بنوشى و اين سفر هفتاد سال طول مى‌کشد. اسکندر چند جوان پانزده تا بيست ساله را به‌دنبال خود برد. پدر يکى از اين همراهان که پيرمردى بود پنهانى با آنها همراه شد. پس از هفتاد سال آنها به جلو غار ظلمات رسيدند. اما ظلمات به‌قدرى تاريک بود که اسب‌ها نمى‌توانستند پيش بروند. پيرمرد پنهانى به پسر خود گفت: تو از جلو مقدارى کاه بريز تا اسب‌ها از سفيدى آنها راه را شناخته و حرکت کنند. پسر اين کار را کرد و مورد تشويق اسکندر قرار گرفت. رفتند و رفتند تا راه ظلمات تمام شد. به چند چشمه رسيدند اما اسکندر نمى‌دانست کدام‌يک چشمهٔ آب حيات است. پسر به‌سراغ پدرش رفت. پيرمرد به او گفت: اين ماهى‌ها خشک شده را بردار و توى چشمه بينداز. توى هر چشمه‌اى که ماهى زنده شد، آن چشمه آب حيات است. اين کار را کردند و در يکى از چشمه‌ها ماهى زنده شد. 
 
اسکندر از ابتکار جوان خوشش آمد و به تعجب افتاد. از او پرسيد که چطور اين ابتکار به ذهنت رسيد. پسر حقيقت را گفت، اسکندر انعام خوبى به آنها داد. مقدارى آب حيات برداشتند و آمدند. وقتى اسکندر خواست از آب جشمهٔ حيات که همراه آورده بودند بخورد. صدائى شنيد که مى‌گفت: 'سلام من به تو اى اسکندر ذواالقرنين. آب حيات مبارک باد.' اسکندر خوب نگاه کرد ديد يک جوجه تيغى است که اين حرف را مى‌زند. جوجه تيغى گفت: من هم از آب حيات نوشيده‌ام و به اين شکل درآمده‌ام. عمرم جاودانه است ولى به اين‌صورت که مى‌بيني. اسکندر از خوردن آب حيات پشيمان شد و دستور داد آب حياتى که به‌دنبال خود آورده بودند پاى درخت‌هاى مرکبات و نخل و کاج بريزند. 'از آن به‌بعد اين درختان با زحمات اسکندر به سبزى جاودانه رسيده‌اند.' 
 
- اسکندر و آب حيات 
- قصه‌هاى ايرانى جلد دوم - ص ۱۴۱ 
- گردآوردنده: ابوالقاسم انجوى شيرازي 
به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران - جلد اول -على اشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادى) 

چقدر مراقب هستیم که دچار فرزندان ناقص الخلقه نشویم ولی چرا اکثریت مردم در عالم دیگر به صورت ناقص الخلقه محشور می شوند

پاسخ : افسانه ها و قصه ها
« پاسخ #34 : دسامبر 18, 2010, 12:25:04 »
0
افراد ساده لوح
 
زن و شوهرى بودند که دو پسر و دو دختر داشتند. دخترها ازدواج کرده بودند. پسر بزرگ‌تر هم زن گرفته بود و پيش پدر و مادرش زندگى مى‌کرد. قباد که پسر کوچکتر بود، زن نگرفته بود. همهٔ افراد خانواده به‌جز قباد آدم‌هاى ساده لوحى بودند. روزى مادر قباد به او سفارش کرد که زن بگيرد و آنقدر اصرار ورزيد تا قبال قبول کرد. مادر هم رفت و دختر خوب‌روئى براى قباد خواستگارى کرد و آنها زن و شوهر شدند. و زندگى خود را در خانهٔ پدر قباد شروع کردند. 
 
روزى از روزها يک کاسهٔ چينى از دست زن قباد افتاد و شکست. او که شنيده بود اگر تازه عروس در ماه اول ازدواجش ظرفى را بشکند، شوهرش او را دوست نخواهد داشت، ترسيد. وقتى که ظرف چينى شکست، اتفاقاً بزشان شروع کرد به مع‌مع کردن. زن قباد که ساده‌لوح بود پنداشت بز فهميده او کاسهٔ چينى را شکسته است و مى‌خواهد همه را خبر کند رفت و به بز گفت: اگر سر و صدا نکنى و به کسى نگوئى که من ظرف را شکسته‌ام، هرچه زيورآلات دارم، به تو مى‌دهم. بعد رفت و هرچه زيورآلات داشت آورد و به گوش و دست بز آويزان کرد. اتفاقاً بز ساکت شد. وقتى مادر قباد آمد و بز را در آن شکل ديد علت را پرسيد. زن قباد ماجرا را گفت. مادر هم به بز سفارش کرد که به کسى نگويد و بعد رفت لباس‌هاى خود را آورد و تن بز کرد. پدر قباد هم کفش‌هاى چرمى خود را پاى بزد کرد. برادر قباد هم پس از شنيدن ماجرا رفت و دستارش را روى سر بز گذاشت تا بز به قباد حرفى نزند. وقتى قباد آمد و بز را در آن شکل ديد فرياد زد چه خبر شده؟ هيچ‌کس جوابى نداد. در اين موقع بز شروع کرد به مع‌مع کردن. مادر قباد گريه‌کنان گفت که حرف اين بز را باور نکن. وقتى قباد ماجرا را فهميد گفت: من ديگر نمى‌توانم با آدم‌هاى ساده‌لوحى مثل شما زندگى کنم. از آن خانه رفت تا در شهر ديگرى زندگى کند. 
 
رفت و رفت تا به شهرى رسيد. کنار ديوارى خسته و گرسنه نشست. در اين موقع زنى از يک خانه بيرون آمد و به قباد گفت: تو بايد گرسنه باشي. مى‌خواهى برايت غذا بياورم؟ قباد گفت: آري. زن رفت و کاسه‌اى بزرگ برايش غذا آورد. قباد ديد در آن کاسه بيشتر از دو لقمه غذا جا نگرفته. با کنجکاوى به کاسه نگاه کرد، ديد کاسه تا به حال، شسته نشده و هر بار که در آن غذا خورده شده بر جرم‌هاى داخل کاسه اضافه شده و بيشتر حجم کاسه را گرفته است. قباد غذا را که خورد کاسه را برد لب چشمه و خوب آن‌را سائيد و تميز کرد. بعد به صاحبش پس داد. صاحب کاسه داد کشيد و همه را خبر کرد که يک کاسه گشادکن به شهر آمده. مردم کاسه‌هايشان را آوردند، قباد هم از آنها پول مى‌گرفت، کاسه‌هايشان را تميز مى‌کرد و تحويلشان مى‌داد. قباد همهٔ کاسه‌هاى شهر را تميز کرد و پول زيادى گيرش آمد. مردم به او گفتند، همانجا بماند ولى قباد با خود فکر کرد که اين مردم از خانوادە من هم کم عقل‌تر هستند. از آنجا به شهر ديگرى رفت. به جائى رسيد ديد دو دسته جمع شده‌اند و به يکديگر ناسزا مى‌گويند. نزديکتر رفت و فهميد که اينها بستگان عروس و داماد هستند. عروس قد بلندى دارد و از در خانه تو نمى‌رود. خانوادە عروس مى‌گفتند بايد سر در خانه را خراب کرد. و خانوادهٔ داماد مى‌گفتند بايد پاى عروس را بريد تا کوتاه‌تر شود و بتواند داخل برود. قباد به آنها گفت اگر صد سکه طلا بدهيد من مشکل را حل مى‌کنم. آنها قبول کردند. قباد آهسته به عروس گفت: خودت را دولا کن. و اول خودش دولا شد و داخل رفت. عروس ياد گرفت و داخل شد. بستگان عروس و داماد خوشحال شدند و به قباد گفتند در اين شهر بمان. ولى قباد ديد اينها از خانوادهٔ خودش کم‌عقل‌تر هستند و از آنجا هم رفت. 
 
رفت و رفت تا به جمعى از زنان رسيد که داشتند گريه مى‌کردند. علت را پرسيد. يکى از زن‌ها گفت: ديروز دخترم مى‌خواست از کوزه پنير بردارد دستش در گلوى تنگ کوزه گير کرده است و هيچ کس نمى‌تواند چه کار بايد کرد. بکى از زن‌ها گفت: بايد کزوه را شکست. صاحب کوزه اعتراض کرد و گفت: کوزه قديمى است. بايد دست دختر را بريد. ريش سفيد شهر گفت: چون کوزه قديمى است و صاحب کوزه همين يک دانه را دارد نبايد آن را شکست، اما دختر دو تا دست دارد و اگر يکى از آنها بريده شود، باز يک دست ديگر دارد. مادر دختر شيون و زارى کرد. قباد گفت: اگر صد سکهٔ طلا به‌من بدهيد مشکل را حل مى‌کنم. قبول کردند. قباد از سر کوزه نگاهى به داخل آن کرد. ديد دختر يک قالب بزرگ پنير در دست دارد و عقلش نمى‌رسد که آن را بيندازد. به دختر گفت: پنير را ول کن. دختر پنير را ول کرد. قباد مچ او را گرفت و دستش را آرام از کوزه بيرون آورد. مردم خيلى تعجب کردند. از قباد خواستند آنجا بماند و قاضى شهرشان شود. ولى قباد قبول نکرد چون آنها را کم‌عقل‌تر از خانوادهٔ خود مى‌دانست. 
 
قباد از آنجا به شهر ديگرى رفت. ديد مردم دور مخزن آب جمع شده‌اند. مخزن آب شکاف برداشته بود و از آن آب مى‌ريخت. پرسيد چه شد؟ گفتند: دل مخزن آب درد گرفته و ما مى‌ترسيم بميرد و بى‌آب بمانيم. قباد از آنها صد سکهٔ طلا گرفت و شکاف مخزن را با گل رس پوشاند. مردم از او خواستند آنجا بماند. قباد قبول نکرد و از آنجا به شهر خود به نزد خانواده‌اش برگشت و به آنها گفت: من فهميدم که شما مردم ساده‌دل را مردم احمقى که من ديدم بهتريد. آنجا ماند و سال‌ها به خوشى زندگى کرد. 
 
- افراد ساده‌لوح 
- قصه‌هاى کهن ايران - ص ۴۶-۳۶ 
به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران - جلد اول -على اشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادى) 
چقدر مراقب هستیم که دچار فرزندان ناقص الخلقه نشویم ولی چرا اکثریت مردم در عالم دیگر به صورت ناقص الخلقه محشور می شوند

 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
2 پاسخ ها
935 مشاهده
آخرين ارسال سپتامبر 13, 2010, 11:33:26
توسط A.Ehsani
0 پاسخ ها
204 مشاهده
آخرين ارسال سپتامبر 27, 2010, 17:12:02
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
305 مشاهده
آخرين ارسال دسامبر 22, 2010, 18:23:56
توسط سعدی مومیوند
0 پاسخ ها
179 مشاهده
آخرين ارسال ژوئیه 08, 2011, 01:41:54
توسط حمید رستمی
0 پاسخ ها
110 مشاهده
آخرين ارسال دسامبر 09, 2011, 18:13:08
توسط حمید رستمی