مولانا به حق همه ی مرز های ادبیات رو در نوردید ، به قول یکی از دوستام ، شاید اگه سی سال بیشتر زنده می ماند ، شعر نو هم می گفت .
خدواندگار روم ، خمش و یا هر چی بهش می گند ، به راستی که حقشه .
دلا نزد کسی بنشین ، که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو ، که او گل های تر دارد
درین بازار عطاران ، مرو هر سو چون بی کاران
به دکان کسی بنشین ، که در دکان شک دارد
ترازو گر نداری پس ترا ، زو ره زند هرکس
یکی قلبی بیاراید ، تو پنداری که زر دارد
ترا بر در نشاند او ، به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می جوشد ، میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد ، درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی گوهر دارد ، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ، ازیرا ناله ی مستان
میات صخره و خارا ، اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی گنجی ، که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی گنجد ، ازان باشد که سر دارد
جراغ است این دل بیدار ، به زیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر ، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی ، مقیم چشمه ای گشتی
حریف همدمی گشتی ، که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد ، درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم ، درون دل سفره دارد
راستش نمی دانم شما چه نظری دارید ، اما من با هر بار خواندن این شعر روحم تازه میشه .