***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***


بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس

نویسنده موضوع: متن های کوتاه  (دفعات بازدید: 1427 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

متن های کوتاه
« : ژوئن 07, 2010, 14:51:59 »

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و
سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین
پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را
پایین بیاندازد ، نه خودش را.


پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از
جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد ” صدقه عمر را
زیاد می کند” منصرف شد.

زن
مثل سیب غل خورد . به جدول خورد . صورتش کبود بود و
کثیف . مرد اسکناسی انداخت و سوار شد ، عابرین هم.
زن سفید تر می شد. مامور شهرداری کراکت میم مثل مادر
را کشید روی زن . دانه های باران از میان درختان
خیابان شروع به باریدن کردند . زن کنار خیابان بود .

اسب سفید
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش .
دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود .
اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش
گفت : ” سکه رو که انداختم . راه می افته”

آشغال ها
زن گفت ” نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز
این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور
می دار”مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم
ریخت و گفت ” دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه
هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه ” و
کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر
زدند : ” مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی
از خوردن پس مانده های غذایی”

دکمه جا افتاده
(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار
گذشتیم؟)
(آره آره چه روز قشنگی بود)
(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)
(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)
( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )
(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می
اومد )
سکوت. بعد از چند دقیقه
(راستی اسمت چی بود؟)

پاک‌کن
مدادپاک‌کن تمام شده بود… نمی‌دانست باید خوش‌حال
باشد یا ناراحت… خوشحال از پاک کردن اون‌همه اشتباه
یا ناراحت از زیاد بودن آن‌ها…

مداد رنگی
قهوه‌ای پررنگ، قهوه‌ای کم‌رنگ، سرمه‌ای، آبی، سبز
پررنگ و سبز کم‌رنگ، ارغوانی، قرمز، نارنجی و زرد
همه میانجیگری کردند تا مداد سیاه و سفید از
بی‌عدالتی غصه نخورند…

تقویم
چاپخانه همه تقویم‌ها را مثل هم چاپ کرد ولی تقویم
روزهای هرکس با بقیه فرق داشت…

آرزوهای بزرگ
ته دل هرکس یه آرزوی بزرگ بود که در عین سادگی هرگز
برآورده نشده بود… جارو می‌خواست یک‌بار هم که شده
خودشو تمیز کنه… آینه می‌خواست خودشو ببینه… دوربین
عکاسی آرزو داشت کسی یک‌بار از اون هم عکس بندازه…
لغتنامه می‌خواست معنی خودش رو بفهمه…

بچه ها این سرگذشت منه:
بازگشت
گفت دیگه هرگز بر نمی‌گردم… راه خودش و گرفت و رفت…
تا می‌تونست دور شد… غافل از این‌که کره زمین گرد
بود…

در
هی با کله می‌خورد به دری که خدا اونو بسته بود.
گریه می‌کرد، بی‌تابی می‌کرد، دعا می‌کرد… اما انگار
هیچ فایده‌ای نداشت… فکر می‌کرد خدا صدای اونو
نمی‌شنوه… ناگهان چشمش به در دیگری افتاد که خداوند
از روی رحمتش گشوده بود… سال‌ها بعد حکمت اون در
بسته رو هم فهمید
با کارهات خدارو دلخورنکن

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #1 : ژوئن 08, 2010, 09:53:00 »
سلام و وقت بخیر


   جناب احسانی مثل همیشه عالی بود، منبعش رو میشه معرفی کنید؟
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #2 : ژوئن 08, 2010, 09:58:19 »
حکمت تنبیه


 مردی از کوچه ای گذر می کرد، صدای ناله ی دلخراش کودکی را شنید، نتوانست بی تفاوت بگذرد، به خانه ای رفت که صدا از آنجا می آمد، دید پدری فرزندش را می زند، مرد پرسید چطور می توانی طفلت را اینگونه بزنی، پدر با اطمینان گفت من فرزندم را نمی زنم، بلکه دیوی را می زنم که در درون کودکم هست و باعث انجام کارهای بد می شود تا از بدنش خارج شود.
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #3 : ژوئن 08, 2010, 10:04:27 »
سلام

جناب دلفان ممنون مطلب شما هم زیبا بود .منبع مطلب از سایت دوره من پیدا کردم که البته شاید ترجمه مطالب کوتاه خارجی باشد.

باتشکر
با کارهات خدارو دلخورنکن

پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #4 : ژوئن 08, 2010, 10:07:32 »
شمع
   

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می سوختند و در

محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:

شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد.

 من باور دارم که به زودی می میرم...“

سپس شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت: ”من ایمان هستم . برای بیشتر آدم ها  دیگردر زندگی ضروری نیستم،  پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...“

سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: ”من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند...“

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان...

 کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.

گفت :

”چرا شما خاموش شده اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید . “

سپس شروع به گریه کرد .

آنگاه شمع چهارم گفت:

 ”نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم.

مـن امید هستم !“

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ، 

کودک شمع امید را برداشت و بقیی شمع ها را روشن کرد .

 

 

          نور امید هرگزاز زندگیتان خاموش مباد!
با کارهات خدارو دلخورنکن

پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #5 : ژوئن 08, 2010, 11:06:43 »
جناب آقای احسانی این متن آخر خیلی دلنشین بود . انسان امیدوار همیشه زنده است وبرای او کاری نشدنی نیست.

آن را که امید نیست زندگی نیست...

قافیه هاخودشون ردیف شدند . از انرژی زیاد، طبع شاعری هم گل کرد. باز هم سپاسگذارم و روزی سرشار از امید و

موفقیت برایتان آرزومندم.
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست      بي باده ارغـــــوان نمي شايد زيست
 اين سبزه که امروز تماشاگه ماست      تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
      

پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #6 : ژوئن 08, 2010, 11:14:11 »
سلام و درود بر شما

ممنونم از وصف و طبع زیبای شما.

باتشکر
با کارهات خدارو دلخورنکن

پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #7 : ژوئن 16, 2010, 10:35:55 »
همیشه از خوبی‌های آدم‌ها برای خودت دیوار بساز. پس هر وقت در حق تو بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار بردار. بی‌انصافیست اگر دیوار خراب کنی!
با کارهات خدارو دلخورنکن

پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #8 : ژوئن 16, 2010, 10:46:29 »
اکثر انسانهاي خوشبخت شبيه هم اند، اما انسانهاي بدبخت، هر کدام به شکل خاصي بدبخت اند.
تولستوي - آنا کارنين
با کارهات خدارو دلخورنکن

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #9 : ژوئن 16, 2010, 15:53:54 »
غذای روح
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
« غذاي روح - آن لاندرز »
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #10 : ژوئن 16, 2010, 15:56:39 »
سه مرد تنبل
سه مرد زير درخت دراز کشيده بودند . يک بازرگان از آنجا عبور مي کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترين است، به عنوان هديه به او يک روپيه (واحد پول هند) خواهم داد.
يکي از مردان فوري برخاست و گفت روپيه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستي و هديه را نخواهي گرفت.
دومي در حال درازکش دستش را دراز کرد و فرياد زد روپيه را بياور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچين فعال هستي.
سومي در حال درازکش گفت روپيه را بياور و در جيب من بگذار، من تنبل ترين هستم. بازرگان خيلي خنديد و روپيه را در جيب او گذاشت.
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #11 : ژوئن 16, 2010, 16:09:04 »
بيسکويت
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #12 : ژوئن 16, 2010, 16:11:37 »
گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .
خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده نگاه مي كنند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده. اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده‌اند...
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

  • سرپرست آزمایشی
  • ***
  • تعداد ارسال: 1.847
  • ایجاد موضوع : 365
  • رای برای مدیریت : 21
  • يکي باش براي يک نفر،نه تصويري مبهم در خاطر صد نفر.
  • تخصص: حسابداری
  • سمت: حسابدار
پاسخ : متن های کوتاه
« پاسخ #13 : ژوئن 16, 2010, 16:20:31 »
ليلي و مجنون
يه روز ليلي و مجنون با هم قرار مي زارن. ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟ اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته ي ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولي مدتي كه گذشت خوابش برد. نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت.
مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسرده
و پريشون برگشت به شهر. در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي؟ و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه ب اينكه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره
دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري. مجنون
سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به عاشقي تو بهتره بري گردو بازي كني!
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

آرزوهای ویــکتور هوگو برای شما! ...
« پاسخ #14 : ژوئیه 09, 2010, 10:04:30 »
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حيواني را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برايت آرزو کنم !
این مهم نیست که شما چه نوشته ای، بلکه مهم این است که دیگران چه برداشتی از آن دارند!

 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
0 پاسخ ها
815 مشاهده
آخرين ارسال مارس 01, 2010, 07:22:46
توسط kowkabi
19 پاسخ ها
574 مشاهده
آخرين ارسال ژوئن 20, 2010, 15:42:10
توسط DELFAN
2 پاسخ ها
732 مشاهده
آخرين ارسال ژوئن 14, 2010, 13:49:57
توسط mohammadkhezli
0 پاسخ ها
313 مشاهده
آخرين ارسال اوت 13, 2010, 20:09:57
توسط امیر شهباززاده
11 پاسخ ها
929 مشاهده
آخرين ارسال سپتامبر 16, 2011, 19:17:16
توسط A.Ehsani
0 پاسخ ها
764 مشاهده
آخرين ارسال ژانویه 12, 2011, 11:38:53
توسط کمال حقیقی