***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***


بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس

نویسنده موضوع: ادبیات آسیا  (دفعات بازدید: 369 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
ادبیات آسیا
« : فوریه 25, 2010, 00:27:42 »
0
ادبیات چین
مطلب= زنان زیبارو

ادبيات استعمار نو (Post Colonial Literature)، كه در صدد شناخت ژرفاي انديشه، سنن، فرهنگ و...  ملل تحت سيطره خود است و به طور آشكار قصد تبليغ فرهنگ و باورهاي غرب و نمايان‌سازي اقتدار و روحيه‌ جاه‌طلبي ابرقدرت‌ها را دارد، داراي قلمروي گسترده بسيار عظيمي است كه بسياري از جريان‌ها و مكاتب ادبي را تحت پوشش خود قرار داده تا بدين طريق به اهداف شوم استعماري خود دست يازد. مكاتب ادبي مدرنيسم، پست‌مدرنيسم و رئاليسم جادويي و بسياري از جريان‌ها و قوالب ادبي همچون فمنيستي، ادبيات نويسندگان آفريقايي آمريكايي، ادبيات نويسندگان آسيايي آمريكايي و ادبيات نويسندگان چيني آمريكايي يا به تعبيري ديگر «ادبيات زنان زيبارو» تمامي در خدمت ملل استعمارگر خاصه آمريكا و انگليس بوده است.



استعمارگران پيش از آنكه اجراي طرح‌هاي استعماري خود را به صورت جدي و همه‌جانبه آغاز كنند، از نويسندگان بومي همان مناطق كه ساليان طولاني در كشورهاي غربي رشد و نمو كرده‌اند مي‌خواهند تا آثار ادبي خود را كه غالباً داستان و رمان مي‌باشند خلق كنند. آنچنان كه پيش از يورش آمريكا به عراق رمان‌هاي زيادي مبني بر وجود سلاح‌هاي هسته‌اي در عراق و حضور نيروهاي تروريستي عرب در منطقه خلق شد.



نكته قابل اعتنا، علني بودن طرح‌هاي استعماري در وادي ادبيات و مشخص بودن هويت نويسندگان استعمار نو است. معمولاً استعمارگران پس از ظهور هر جريان ادبي در مناطق مختلف، بر آن هستند تا اين جريان‌ها و نحله‌ها را در راستاي نيات و مقاصد خود قرار دهند.



ادبيات زنان زيبارو (Pretty Women Lit) و يا ادبيات زنان چيني (Chinese Women’s Lit) نيز از اين قاعده مستثنا نيست.



اين ادبيات در اوايل قرن هفدهم در كشور چين ظهور كرد و بعدها در اواخر قرن بيستم به كشور آمريكا منتقل شد و تبديل به ادبيات استعماري شد. در دوره اوليه، بسياري از آثار ادبي خلق شده توسط زنان چيني، بيانگر طغيان و اعتراض آنان عليه شرايط نامطلوب زمانه بوده است. اگرچه در آن دوران زنان شجاعت لازم براي تقابل آشكار را نداشتند، اما پناه بردن به وادي ادبيات، اين امكان را به آنها داد تا به طور غيرمستقيم و با استفاده از فنون و صناعات ادبي، حرف دل خود را بازگو كنند. اين در حالي است كه پيش از حضرت مسيح، جامعه چين باستان بر پايه مباني و قوانين مادرسالاري بنا شده بود، اما به تدريج بافت اجتماعي تغيير يافت و به جامعه مردسالاري خشن مبدل گشت. در آن دوران، تمامي آثار ادبي چون داستان‌ها، حكايات و اشعار سروده مردان، به نوعي، زنان و مادران را تحقير مي‌كرد. بسياري از ضرب‌المثل‌هاي مطرح در آن روزگار، نشانه چنين مسأله‌اي است:



«پرورش غاز خيلي پرسودتر از داشتن دختر است».



«زني كه استعداد ندارد، پاكدامن هم نيست».



مشخص است كه در آن زمان، مقام زنان بسيار پايين و پست بوده است. به گونه‌اي كه گاه زنان از موقعيت پايين‌تري نسبت به حيوانات خانگي برخوردار بوده‌اند. وجود زنان برده، همسران موقت بسيار، دختركشي و بستن پاي تمامي دختران، كه منجر به زخم شدن و وارد آمدن آسيب‌هاي جدي مي‌شد، امري طبيعي و مرسوم بوده است.



كنفوسيوس حكيم (479 ـ 551 ق.م) كه پيش از ميلاد مسيح مي‌زيست، به زنان از منظر بسيار پاييني نگاه مي‌كرد. او اصولاً زياد درباره زنان صحبت نمي‌كرد، اما وقتي هم ‌سخني از آنها به ميان مي‌آورد، غالباً از «صفات برده» و «انسان‌هاي كوچك» براي آنان استفاده مي‌كرد. پيش از ظهور مسيح (ع)، زنان در چين مي‌بايست آموزش لازم براي برخورد حساب شده با مردان را مي‌ديدند. در اين راستا، سه اصل مهم به زنان تفهيم مي‌شد:



«مطيع باش، كار كن و پاكدامن باش».



زنان پس از مرگ همسر مي‌بايست از فرزند پسرشان اطاعت مي‌كردند. تئوريسن اين نوع آموزش‌ها در جامعه سنتي چين، يك زن تحصيل‌كرده چيني به نام «بان تسو» (Bantso) بود كه خود به هيچ عنوان به ايده‌ها و طرح‌هايي كه ارائه مي‌داد، عمل نمي‌كرد. در چنين شرايطي، اگر زني پس از مرگ همسر دست به خودكشي مي‌زد، از او تقدير به عمل مي‌آمد و برايش آرامگاه زيبايي ساخته مي‌شد. به همين دليل، در چين آن زمان، تعداد مقبره‌هاي باشكوه براي زنان، بيش از ساير ملل بود.



غربيان بر اين باورند كه تحول و تغيير عمده در ساختار اجتماعي، فرهنگي و اعتقادي چين، توسط آنها و به خاطر نزديكي چين به كشورهاي غربي صورت پذيرفت. آنها سير تحولات فرهنگي مردم چين را از اواسط قرن نوزده تا اواسط قرن بيست ذكر مي‌كنند. ميسيونرهاي مسيحي و دانشمندان و فيلسوفاني كه مبلغ دموكراسي از نوع غربي بودند، به عنوان پيشگامان اين حركت وسيع اجتماعي و فرهنگي شناخته شده‌اند.



پس از هجوم ايدئولوژي غرب، زنان چيني نسبت به شرايط دوران خود قيام كردند و دم از استقلال فردي و آزادي زدند، آنها حتي بعدها به آنارشيست‌هايي مبدل شدند كه از ترور مردان ديكتاتور ابايي نداشتند. در پي آن، زنان متأثر از نيت و هدف خاص ابرقدرت‌ها، بر آن شدند تا حكومت چينگ (ching)را سرنگون سازند. آنها براي خود ارتشي تدارك ديدند و به تشكيل گروه‌هاي انتحاري مبادرت ورزيدند.



پس از برقراري جمهوري در سال 1911، زناني كه همچنان معترض بودند و نمي‌توانستند حكومت مائو را تحمل كنند، دست به مهاجرت زدند و در كشور آمريكا «ادبيات زنان زيبارو» يا «زنان چيني» را بنا نهادند.

كشور چين تا مدت‌هاي مديدي براي غربيان سرزميني اسرارآميز بود. در آن مقطع از زمان، ادبيات زنان نويسنده چيني نيز از نظر غربيان مخفي ماند. در قياس ميان ادبيات زنان و مردان چيني، مشخص مي‌شود كه ادبيات زنان چيني بسيار در حاشيه قرار داشته است. با اين حال، اين ادبيات بسيار غني بوده و نشان‌دهنده تمدن و فرهنگ متنوع و جذاب مردم آن سرزمين است.



در اوايل قرن نوزدهم، فشارهاي اقتصادي شديد در جامعه چين و خط و ربط‌هايي كه بازارهاي بين‌المللي اقتصادي اعمال مي‌كردند، زنان چيني را به فساد اخلاقي سوق داد. در چنين شرايطي، از زنان توقع مي‌رفت تا نقش سرنوشت‌سازي را ايفا كنند. زنان نويسنده چيني، در اين دوره زشت، همچنان به خلق آثار ادبي خود مبادرت ورزيدند تا هويت فردي خود را مطرح سازند. در چنين اوضاع و احوالي، از زنان خواسته مي‌شد تا براي رونق اقتصاد در سطوح مختلف جامعه، جسم خود را پيشكش كنند. در حال حاضر، برخي از محققين، به بررسي موقعيت زنان در آن مقطع خاص مشغول‌اند.



در دوره‌هاي اوليه، غالب زنان نويسنده كه به زبان چيني آثارشان را خلق كردند، به دربار سلطنتي و حرمسراهاي امپراتوري تعلق داشتند. اين زنان غالباً در شهر ممنوعه زندگي مي‌كردند.



در قرن 15 و 16، يعني دوره زمامداري مينگ، كينگ و سونگ، زنان اشراف‌زاده با هويت جديدي ظهور كردند. اين زنان، آزادانه به خلق آثار ادبي براي خود مبادرت مي‌ورزيدند. در قرن 18 و 19، زنان فاسد دربار نيز به جمع نويسندگان زن چيني اضافه شدند.



در همين دوران، برخي زنان چيني كه به آيين مسيحيت درآمده بودند و به كار موعظه و ترويج آيين مسيح مبادرت مي‌ورزيدند، با خلق آثار ادبي، به اين وظيفه خود عمل مي‌كردند.



«ويلت ايديما»، پروفسور آمريكايي مدرس ادبيات چيني در دانشگاه هاروارد معتقد است: «در امپراتوري چيني، زنان شعر مي‌سرودند، نمايشنامه مي‌نوشتند، منظومه مي‌سرودند و داستان مي‌نوشتند. آنها توانسته بودند در دوره‌هاي خاص تاريخي، برخي گونه‌هاي ادبي را ارتقا دهند».



زنان چيني با وجود فعاليت و كار روزانه بسيار شديد، پيوسته به خلق آثار مكتوب مبادرت مي‌ورزيدند و خللي در كار آنها پديد نمي‌آمد. آنها با استفاده از قالب‌هاي ادبي رايج، توانستند تصوير روشن و واضحي از شرايط زندگي زنان مطرح سازند. آنها حتي از قالب ادبي شعر كه داراي محدوديت‌هاي خاص است، در ترسيم موقعيت خود و بيان آرا و اعتقادات مطرح در آن روزگار، استفاده كردند. به همين دليل، اشعار خلق شده، بيشتر به صورت توصيف، شرح كاملي از زندگي انسان‌ها را مطرح مي‌ساخت.



ايديما مي‌گويد: «مردم چيني به شدت به اصل تناسخ اعتقاد دارند، گاه جابه‌جايي ارواح در كالبدهاي مختلف را در داستان‌ها و اشعار خود مطرح مي‌كردند. اين ارواح از بدن انسان خارج مي‌شدند و گاهي  اوقات به بدن حيوانات فرو مي‌رفتند و در بعضي مواقع، اين انتقال برعكس صورت مي‌پذيرفت. براي آنها خروج از دنياي حيوانات و ورود به دنياي انسان‌ها، بسيار بااهميت و ارزشمند به حساب مي‌آمد. بسياري دوست مي‌داشتند كه پس از مرگ، روح‌شان در كالبد افرادي كه بعدها در سرزمين ممنوعه قرار بود زندگي كنند وارد شود. چرا كه در دستگاه حكومتي، مردان از امتياز خوبي برخوردار بودند. اگر هم روحي قرار بود به كالبد زني وارد شود، بهتر بود در بدن يكي از زنان شهر ممنوعه برود.



بسياري از زنان، در اين ارتباط، آثار مهمي خلق كرده‌اند و از زاويه ديدهاي مختلفي، مسائل پيرامون تناسخ و فرهنگ مردم چين را مورد ارزيابي قرار دادند.



مشهورترين زن فاسدي كه در چين شعر مي‌سرود، «ليوشي» نام داشت. اين زن در قرن 17 زندگي مي‌كرد. لازم به ذكر است كه در طي دوران‌هاي مختلف، گاه آزادي‌هاي نسبي بيشتري براي بيان عقايد به زنان داده مي‌شد؛ و با توجه به تغيير شرايط دوران، از آنها پس گرفته مي‌شد. به طور مثال، در خلال جنگ‌هاي روي داده در چين، زنان از آزادي بيشتري براي بيان عقايد خود برخوردار مي‌شدند.




  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات آسیا
« پاسخ #1 : فوریه 25, 2010, 00:31:11 »
0
ادامه مطلب زنان زیبارو...

«ايديما» معتقد است در قرن هفده، از شعر بيشتر براي بيان نيازها و افكار زنانه استفاده مي‌شد. اين در حالي بود كه شعر همچون داستان نمي‌توانست با دقت و ريزبيني خاص، مطرح‌كننده تمام شرايط موجود باشد.



لازم به ذكر است اشعار سروده شده توسط زنان، مورد توجه منتقدين مرد قرار گرفت. آنان با توجه به گرايشات مردانه خود، به نقد و بررسي اين آثار مبادرت مي‌ورزيدند.



شرايط سخت روزگار باعث مي‌شد تا زنان هنگام خلق آثار، محدوديت‌هايي را خود براي خود ايجاد كنند. در صورتي كه توقع مي‌رفت كه در اشعار سروده شده، نوعي خلوص نيت و بيان احساسات ناب وجود داشته باشد.



از موارد استثناي آن روزگار در اين باره، مي‌توان به زني به نام «زنگ يون دوان» اشاره داشت. او به سبك و سياق زنانه مي‌نوشت، اما چون مردان، به مسائل جدي و مهم پيرامونش اشاره داشت. او اشعار زيادي سرود. اين اشعار به خود او تعلق داشت و از هيچ كسي الهام نمي‌گرفت.



در آن مقطع، نمايشنامه‌نويسي، منظومه‌سرايي و داستان، از جايگاه پايين‌تري نسبت به شعر برخوردار بود. چرا كه زنان به ياري ايهام و ساير فنون ادبي، مي‌توانستند اميال، آرزوها و ذهنيات خود را به طور غيرمستقيم مطرح سازند و كسي بر آنها خرده نگيرد. پس از سپري كردن يك دوره، زنان دريافتند كه در زندگي فردي‌شان مسائلي وجود دارد كه اگر به زبان شعر بيان شود غيرقابل حس و غيرقابل درك خواهند بود. آنان متوجه شدند براي طرح مسائل مهم زندگي خود، نيازمند استفاده از قالب ادبي داستان هستند. داستان اين امكان را در اختيار آنها مي‌گذاشت تا با درستي و ريزبيني خاصي، مسائل مختلف زنان را از ابعاد مختلف بررسي و حلاجي كنند. داستان مي‌توانست تمامي مسائل گوناگون زنان را در نظر مخاطبان منطقي جلوه دهد و آنها را با عمق فاجعه آشنا سازد. در صورتي كه شعر، قدرت و انعطاف‌پذيري داستان را در تصويرگري زندگي با تمامي مسائل و رويدادهايش نداشت.



در اين زمان، مضمون زني كه تك و تنها به سفرهاي طولاني دست مي‌زند و با خطرات مختلفي مواجه مي‌شود چون نمي‌خواهد از قوانين و سنن سخت آن روزگار كه غالباً ازدواج اجباري بود پيروي كند، رايج بود اين نوع از داستان‌ها، به افسانه و حماسه بيشتر شباهت داشتند. زنان در طي اين سفرها، در جامعه مردانه خود را استتار مي‌كردند. برخي از زن‌ها به دليل اذيت و آزار اطرافيان، مجبور به ترك خانه‌ها مي‌شدند. ايديما مي‌گويد: «اين طبيعي است كه دختري كه لباس مردانه پوشيده و از خانه گريخته، بخواهد همچون مردان زندگي كند و چون مردان رفتار كند. اين زن مجبور است توانايي‌هاي جسماني خود را به سطح مردان برساند».



زنان در اين قبيل آثار، گاه در نبردهاي رزمي شركت مي‌جستند، گاه مجبور بودند به معماها و سوالات هوشي كه ديگران طرح كرده بودند پاسخ دهند، همواره چهره خود را از نظرها پنهان سازند.



از آنجا كه داستان‌نويسي زنان با محدوديت‌هاي زياد مواجه بود، تمام آثار خلق شده، تحت تأثير تفكر مردسالارانه بود. اگر مردي حتي احساس مي‌كرد خلق آثار هنري همسرش صرفاً وقت تلف كردن است، آن زن مي‌بايست دست از كار مي‌كشيد و با وصيت‌نامه‌اي كه تدوين مي‌كرد، اين گونه آثار را به پسران يا نوه‌هاي خود تحويل مي‌داد تا شايد روزي روزگاري، در آتيه، ناشري اين آثار ادبي را از آنها مي‌پذيرفت و منتشر مي‌ساخت.



در برخي دوره‌هاي خاص، ناشرين، كه تمامي مرد بودند، از آثار ادبي زنان در چين حمايت مي‌كردند. در برخي مواقع هم، آثار زنان مورد بي‌مهري قرار مي‌گرفت. تا اينكه در بخشي از ايالات كوچكي از ايالات جنوبي هونان، زنان روستايي، به صورت مدون و انسجام‌يافته، ادبيات زنان نويسنده را پايه‌گذاري و مطرح ساختند. آنها به جاي استفاده از زبان چيني، در خلق آثارشان از زبان فونتيك استفاده مي‌كردند. در اين مقطع، اولين منظومه‌هاي ارزشمند، توسط زنان چيني خلق شد. در اين قبيل آثار، كه تحت عنوان «كتاب‌هاي سومين روز» مشهود است، به دختران جوان، پس از سومين روز ازدواج‌شان نامه‌اي ارسال مي‌شد. در اين نامه، چنين نوشته شده بود: «زندگي در آينده سخت خواهد بود. پس، مقاوم باش». در اين نوع از داستان‌ها، زن به عنوان محور اصلي شكل‌دهنده حوادث به حساب مي‌آمد. اين در حالي بود كه تا پايان قرن نوزده، در زندگي حقيقي زنان چيني، عملاً هيچ گونه تغيير و تحولي ايجاد نگشت، زنان مؤلف نيز، كاملاً به مصائب زندگي چيني اشراف داشتند.



«كئوجين» يكي از زنان قدرتمند و جسور فمنيست بود كه مقارن با پايان دوران امپراتوري در چين زندگي مي‌كرد و به خلق آثار ادبي مبادرت مي‌ورزيد. او اولين زني بود كه كاملاً ديدگاه‌هاي فمنيستي داشت و در عرصه ادبيات با همين نگاه قلمفرسايي مي‌كرد. او در سال 1907 به دليل فعاليت شديد بر عليه امپراتور «كينگ» اعدام شد. بعد از اين، شخصيت او به يك شخصيت اسطوره‌اي و نمادين مبدل گشت.



او نماد زنان مبارزي شد كه در طول حيات پرمشقت‌شان با سانسور درگير بودند. او تنها زني بود كه با شجاعت هرچه تمام‌تر ديدگاه‌هاي فمنيستي خود را در آثارش مطرح ساخت و از آنها دفاع كرد. در صورتي كه بقيه زنان چيني، در آثارشان از جامعه مردسالاري حمايت مي‌كردند. چون مي‌خواستند اين قبيل آثار، مورد حمايت قرار گيرد. در واقع، آنها علي‌رغم ميل باطني خود، مجبور به سكوت بودند، واقعيات را كتمان مي‌كردند.



بعد از مرگ «كئوجين» شرح زندگي‌اش در قالب داستان و به قلم خودش منتشر گشت. او در شرايطي بس حساس و بحران‌برانگيز زندگي مي‌كرد. تاكنون هيچ منتقد و محققي، پيرامون زندگي، انديشه و موقعيت سختي كه در آن زندگي مي‌كرده كاري انجام نداده است. آيا او با ميل باطني به مبارزه دست زد؟ در لحظه اعدام چه احساسي داشت؟ آيا او آرمانگر بود، يا اينكه جبر زمانه او را به اين راه انداخت و در پايان قرباني كرد؟



منتقدين ادبي بر اين باور هستند كه شرح‌حال نويسي او در قالب داستان، با ساير زن‌هاي مشابهش كاملاً متفاوت است.



پس از او، زنان توجه خود را معطوف شرح تغييرات و تحولات زندگي خود در بستر زمان كردند. آنان رفته رفته قدرت قابل توجهي در محيط خانه پيدا مي‌كردند. صاحبنظران مسائل اجتماعي، آن دوره خاص را، «خانه مادري» نام نهاده‌اند. اين دوره باعث گرديد تا زنان جوان، شجاعت لازم را براي طرح مسائل و اعلام هويت فردي خود پيدا كردند. در تمامي آثار خلق شده، اعم از داستان، داستان كوتاه، نمايشنامه و شعر، نوعي مضمون مشترك وجود داشت. مضموني كه به اختلاف‌هاي بروز كرده و شرح قوانين سنتي و دوري جستن زنان از آنها اشاره داشت.



بعد از انقلاب ماركسيستي و روي كار آمدن مائو، زنان درباره عشق مادري سخن راندند، توانستند زندگي خصوصي خود را به تصوير كشند. آنها در بطن آثار خود، به راحتي مي‌توانستند احساسات عميق خود را نسبت به بسياري چيزها بيان كنند.



نقش‌پذيري زنان با هويت مادر و گرفتن چهره و نماد مادري، باعث مي‌شد تا محدوديت‌ها همچنان براي زنان باقي بماند. اما هويت جديد، بسيار مورد توجه مردم چين قرار گرفت، براي اولين بار، از مقام زن تقدير به عمل آمد.



همين مسأله باعث گرديد تا دختران جوان، شجاعت لازم براي ايفاي نقش در جامعه را پيدا كنند. در واقع، دختران جوان، براي حضور چشمگيرشان در جامعه، به چنين پشتوانه‌اي نياز داشتند.



از سويي ديگر، ادبيات سوسياليستي در چين، در صدد بود براي مردم و خاصه زنان، الگوهاي از پيش تعيين شده‌اي ارائه دهد. در نتيجه، زنان به تقابل با آرمان‌ها و اهداف انقلاب كمونيستي برخاستند. در سال 1980، زنان دوباره به مقوله مهر مادري و رابطه ميان مادر و دختر توجه نشان دادند، به جاي پيروي از اهداف كمونيستي، به خلق آثارشان در اين ارتباط مبادرت ورزيدند. در همين دوره بود كه زني به نام «يولئو جين»، به شرح زندگي عاطفي و عاشقانه خود پرداخت، ناراحتي‌هايي را كه دولت كمونيستي براي او فراهم ساخته بود، شجاعانه بيان كرد. اين اثر، با سانسور شديد مواجه شد. دومين اثر او، پس از انتشار، جمع شد. با همه‌ي اين اوصاف و با تمامي فشارهاي حكومت كمونيستي، زنان مجال لازم براي طرح زندگي خصوصي خود را يافتند.



سال‌هاي پرتلاطم و بحراني فرا رسيد. سال 1990براي چين، سال بحران اقتصادي بود. در اين دوره، بازارهاي جهاني و تجارت بين‌المللي، به دليل شرايط سخت چين، به درون اين جامعه نفوذ كردند، به طور كلي، شيوه زندگي و شيوه خلق آثار ادبي در چين را، بر اساس خواسته‌هاي خود تغيير دادند. به همين دليل، ايدئولوژي و آرمان‌هاي حكومت سوسياليستي به تقابل با توصيفات شخصي پرداخت.



شركت‌هاي بزرگ تجاري و بازار بين‌الملل غرب، به دليل ركود اقتصادي در چين، توانستند آرام آرام در اين كشور نفوذ كنند و در شكل‌گيري زن معاصر چين، سهيم باشند. آنان با شناخت كافي از موقعيت بد و دشوار چين، اهداف امپرياليستي خود را در كالبد جامعه نويسندگان زن چيني وارد ساختند. از آن پس نويسندگان زن چيني در خدمت غربيان قرار گرفتند و رفته رفته به زندگي به سبك غربي، به تفكر به سبك غربي و به خلق آثار به سبك غربي گرايش پيدا كردند.



از معدود نويسندگان مشهور چيني كه در مقابل فشارهاي بي‌امان غربيان براي تهاجم فرهنگي مقاومت كردند و هويت اصيل خود را حفظ كردند مي‌توان به «ونگ آني»، «چون رن» و «لين باي» اشاره داشت.



زنان نويسنده غرب‌زده چين، با آشنايي با شيوه‌هاي روايتي مدرن چون جريان سيال ذهن، بيان رؤياها و حوادث از هم پاره شده و ديگر شيوه‌هاي داستان‌نويسي، به شرح توهمات، حضور در خلأ و تمايلات دروني گنگ و پيچيده خود اقدام كردند. استفاده از چنين شيوه‌هايي، كه با اهداف و نيات ادبيات استعمار نو تدوين گشته بود، باعث شد تا زنان نويسنده چيني، كاملاً در مسير اهداف از پيش تعيين شده غرب قرار گيرند.



در غالب اين آثار، زنان به شرح تمايلات جنسي، خوشگذراني، سطحي‌نگري، پوچ‌پنداري و... مبادرت ورزيدند.



رفته رفته آنان احساس كردند تحمل زندگي در چين را ندارند. به همين دليل، زنان نويسنده چيني، به آمريكا و ساير كشورهاي اروپايي هجرت كردند. وجود محدوديت‌هاي شديد گذشته و مواجه شدن با آزادي بي‌حد و مرز اخلاقي غربي، باعث گرديد تا اين زنان به راه خطا افتاده، به عنوان زنان زيباروي چيني شناخته شوند. اين زنان، از انجام هيچ كاري ابا نداشتند؛ و به مفاسد اجتماعي روي آوردند. آنان همچنين، به نگارش داستان‌ها و سرودن اشعار سياسي عليه حكومت سوسياليستي چين مبادرت ورزيدند؛ و در پي آن، به سنن، اعتقادات و فرهنگ مردم سرزمين خود يورش بردند. در اين ميان، بسياري از سنن و باورهاي درست و بنيادين چيني، در كنار سنن اشتباه قرار گرفتند، از دم تيغ گذشتند.



براي مردم غرب، رمان‌هايي كه زنان چيني زيبارو خلق مي‌كردند، بسيار جذاب و خواندني بود. از طريق اين آثار، غربيان به كشف تمامي رازهاي سرزمين چيني پي مي‌بردند. حضور در فضاها و مكان‌هاي جديد در داستان‌هاي زنان چيني، داستان‌ها را از حالت يكنواختي آثار غربي خارج ساخت، موج عظيمي در بستر جامعه غرب پديد آورد. در اين ميان، آثاري كه به دست مردم غرب مي‌رسيد، به نوعي، تأييدكننده فرهنگ غربي و رد سنن مردم آسيايي بود. چرا كه اين آثار، به دستور استعمارگران و با طرح اوليه آنها خلق مي‌شد. اين آثار، همچنين با اهداف بازارهاي جهاني همخواني داشت، تراست‌ها و كارتل‌ها را راضي مي‌كرد. ونگ معتقد است: مهم‌ترين مسأله اين است كه دريابيم چگونه اين زنان نويسنده، از ابزار نويسندگي استفاده كنند. او به آزادي زنان معتقد است، معتقد است كه بايد هويت اصيل زن چيني حفظ گردد. به همين سبب، روند زندگي و فعاليت‌هاي ادبي زنان نويسنده زيبارو را محكوم مي‌كند. ونگ معتقد است آزادي زن، تنها صرف به دست آوردن آزادي جنسي معاشقه و انجام هر عمل زشت و ناپسندي نيست. او معقتد است زن چيني بايد در جامعه حضوري سازنده و فعال داشته باشد، تلاش كند، مادري خوب باشد، در كنار مردان، به كارهاي علمي، عمراني، ادبي و فرهنگي بپردازد. وي بر اين باور است كه يك زن بايد آزادي انديشه داشته باشد. در چنين صورتي، او به بازيچه‌ي دستان غربيان قرار نمي‌گيرد، بدن خود را براي دست يافتن به قدرت و ثروت، عرضه نمي‌كند.



با گذشت زمان، زنان چيني نويسنده در آمريكا، به عنوان زنان چيني آمريكايي نويسنده مفتخر شدند، در پي آن، ادبيات نويسندگان زن چيني‌الاصل آمريكايي پا به عرصه وجود گذاشت.



اين سؤال براي بسيار منتقدين همواره مطرح بوده كه هدف و نيت واقعي اين حركت ادبي چه بوده است؟ انگيزه اصلي اين زنان از نويسندگي چه بوده است؟ و آيا به غير از صدمه زدن بر پيكره فرهنگي سرزمين مادري خود، ترويج فحشا، حرف ديگري براي گفتن دارند؟



آنان در جواب به اين سؤالات مي‌گويند: «ما درصدد بيان اعتراض خود به قوانين سخت و دست و پا گير چين هستيم». آنان زندگي خصوصي خود را مربوط به فرد خود مي‌دانند، دوست ندارند ايشان را به عنوان زنان بي‌بند و بار و بي‌فرهنگ قلمداد كنند. اين ادبيات، كه خالقانش، همگي در خدمت استعمارگران هستند و آشكارا نيز به آن اعتراف دارند، نوعي مخاطبان خاص را براي خود يافته‌اند، همواره از يك منبع، آنها را سيراب مي‌كنند.



ادبيات چيني آمريكايي در حقيقت پشتيبان فرهنگ بي‌هويت آمريكايي است، درصدد است تا اين فرهنگ نامنسجم را به تمامي كشورها، به خصوص كشور چين، صادر كند.



محققين غربي، خود به اين مسأله معترف هستند كه اينگونه آثار، عليرغم تيراژهاي بسيار بالا و توزيع بسيار ايده‌آل، آنچنان، طبقه روشنفكر، دانشجو و محققان را به خود جلب نكرده‌اند. به همين سبب، براي غربيان اين سؤال مطرح شده كه چرا انديشمندان غربي، از پذيرش آثار ادبيات چيني آمريكايي، سرباز مي‌زنند؟



ماكسين، اچ، كينگستون جزو نسل دوم نويسندگان چيني‌الاصل آمريكايي به حساب مي‌آيد. او به دليل حمايت استعمارگران، در جهان غرب به شهرت زيادي رسيده است. مشهورترين رمان او «زنان جنگجو» نام دارد. در اين اثر، او بر آن است تا اضمحلال و نابودي تمدن و فرهنگ چين را به اثبات برساند. به نوعي، به بدگويي از تمدن چيني مبادرت مي‌ورزد. كتاب مذكور، با واكنش بسيار شديدي از سوي مخاطبين مواجه گشته است. معترضين او، تنها مردم چين نيستند؛ بلكه تمامي افراد اهل كتاب و صاحب انديشه، نسبت به اين كتاب بي‌محتوا، ابراز انزجار كرده‌اند. برخي از صاحبنظران بر اين باورند كه آثار كينگستون، ارزش نقد و تحليل ندارند. كينگستون تنها از قصه‌هايي كه مادرش براي او تعريف مي‌كرده حمايت مي‌كند، به طور آشكار، خود را در مقابل ساير باورهاي مردم چين، از هر نوع و جنسي قرار مي‌دهد.



در پايان، اشاره به اين نكته ضروري است كه استعمارگران، به خوبي دريافته‌اند كه «ادبيات استعمار نو»، با هر سبك و سياقي، آنچنان جايگاه مناسبي ميان طبقه روشنفكر و صاحب انديشه ندارد.



با اين حال، آنها باز هم در تلاش هستند تا آثار نويسندگان استعماري چون سلمان رشدي، كينگستون و غيره را منتشر و از آنها حمايت كنند.





  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات آسیا
« پاسخ #2 : فوریه 25, 2010, 00:34:36 »
0
ادبیات ترکی

مطلب=جایگاه زبان ترکی در سده پنجم ه.ق

مردم آذربايجان پيش از سده‌ی پنجم با زبان ترکی آشنا شده بودند ولی اين آشنايي به صورت گذرا و موقتی بود. حضور مستمر و هميشگی ترکان در آذربايجان که از اوايل سده‌ی پنجم آغاز شد، موقعيت را برای حضور قدرتمندانه‌ی زبان ترکی در آذربايجان و ايجاد تحول زبانی فراهم کرد. در هر کجا که سلجوقيان وارد می‌شدند، زبان ترکی نيز اشاعه پيدا می‌کرد. واژگان ترکی همراه دستور زبان خاص ترکی اوغوز، در توبره‌ی اسبان‌شان سرزمين‌های مختلف را در می‌نورديد.



در اين زمان زبان پهلوی در قهقهراي سستی بود. روی هم رفته بعضی احتمال داده‌اند که خط و زبان پهلوی تا سده‌ی پنجم باز هم آثاری داشته و مردمی بدان حرف می‌زده و می‌نوشته‌اند ولی در آن موقع از ميان رفته است. به طور مثال فخرالدين اسعد گرگانی معروف به فخری گرگانی در حدود سال 440 هجری در اصفهان قصه‌ی ويس و رامين را از پهلوی به فارسی معمول آن دوره ترجمه و به نظم درآورده است. او در اول کتاب می‌گويد:



نديدم زان نکوتر داستانی نماند جز به خرم بوستانی



و ليکن پهلوی باشد زبانش نداند هر که برخواند بيانش



نه هر کس آن زبان نيکو بخواند وگر خواند همه معنی نداند



زبان پهلوی در عرض مدتی حدود 70 سال صحنه‌ی برتری را به زبان ترکی سپرد و پس کشيد. اين تغيير سريع و گسترده خود گويای ضعف زبان پهلوی از يک سو و قدرت و انسجام زبان ترکی بود. چون جنگاوران ترک بيش‌تر در ميان روستاييان و به دور از شهرها در مراتع و چراگاه‌های مجاور اردوگاه بر پا کرده بودند، زبان ترکی بيش‌تر و در آغاز در روستاها رواج يافت. از نظر زبان شناسی چيزی به نام زبان خوب و يا زبان بد وجود ندارد. اصولا زبان‌ها از نظر اين که وسيله‌ی ارتباطی هستند با يکديگر تفاوتی ندارند بلکه تنها می‌توانند از نظر برآورده کردن نياز سخنگويان تفاوت داشته باشند. از نظر زبان شناسی زبان درست زبانی است که با کم‌ترين اصطکاک و زحمت، نتيجه‌ی مطلوب را برای گوينده‌ی خود حاصل کند. بنابر اين «صحيح» و «غلط» در مورد زبان هيچ معنی ندارد مگر آن که در ارتباط با موقعيت‌هايي که استعمال زبان را ايجاب می‌کند، بررسی شود. به هر حال انسان برای رنج خود تلاشی که برای زندگی می‌کند ارزش قايل است و زبان در شناخته شدن زحمت و تلاش انسان مقام اول را داراست. زبان ترکی به دليل گيرايي و صلابت خاص به سرعت در ميان مردم رشد کرد. سرعت اين رشد در روستاها بيش‌تر و در شهرها کم‌تر بود. اکنون نيز نام بيش‌تر روستاها در آذربايجان ترکی است در حالی که شهرها نام باستانی خود را حفظ کرده‌اند مانند اردبيل، مراغه، تبريز، شيروان و باکو. زبان ترکی ويژگی‌هايي دارد که دقت در آن‌ها می‌تواند علت رشد و گسترش سريع آن را روشن نمايد.



 



1. اصل توالی پيوندها:



در زبان ترکی از انواع پيوندها آن چه وظيفه‌ی ماهوی داشته و در معنی خود کلمه ايجاد تصرف کند، بايد در فاصله‌ی نزديک‌تری باشد و آن چه نقش خارجی داشته و برای ايجاد همبستگی ميان اجزای مختلف کلام به کار رود، در فاصله‌ی دورتری از ريشه قرار می‌گيرد. پيوندهای توصيفی به لحاظ اين که نقش خود را در داخل کلمه و در زمينه‌ی مفهوم جديد بخشيدن به آن ايفا می‌کنند، از پيوندهای تصريفی که وظيفه‌ی ارتباط کلمه را با ساير اجزای کلام فراهم می‌سازند، به ريشه‌ نزديک‌ترند.



 



2. اصل هماهنگی اصوات:



اصوات در زبان ترکی هماهنگی و تطابق گروهی دارند که از جنبه‌‌های خاص اين زبان است و منظره‌ی صوتی ويژه‌ای به کلمات و الفاظ آن‌ها می‌بخشد.



 



3. اصل کوتاهی صائت‌ها:



خصوصيت ديگر زبان ترکی، کش‌دار نبودن اصوات صائت رايج در اين زبان است. منظور از کوتاه يا کشيده بودن يک صائت فرق فاصله‌ی زمانی ميان شروع و پايان تلفظ آن می‌باشد، به عبارت ديگر وقتی يک صائت به شکل انفجاری از حنجره‌ خارج شود، شکل کوتاه و هر گاه به صورت کش‌دار ادا شود، شکل کشيده آن را خواهد داشت. زبان ترکی از نظر عمومی زبان کوتاه صائت است. اين ويژگی از وجوه تمايز زبان ترکی است و يکی از لوازم بومی شدن لغات بيگانه اين است که صائت‌های کشيده‌ی آن‌ها به صائت‌های کوتاه و متعارف تبديل شود.



 



4. اصل نبودن علامت جنس:



در زبان ترکی جنسيت گرامری وجود نداشته و جنس هر اسم از مدلول آن معلوم می‌شود.



 



5. تنوع و نظم افعال:



زبان ترکی از نظر وسعت و تنوع افعال از زبان‌های غنی است. در زبان‌های ترکی افعال حالت انعطاف و استعداد فوق العاده‌ای به تصرف و پذيرش مفاهيم متنوع ابراز می‌دارند. زبان ترکی از نظر تعريف افعال با قاعده‌ترين زبان دنياست. دستور زبان ترکی بسيار با قاعده است و در آن استثنايي وجود ندارد. از نظر دشواری شناسی کلی، دشواري زبان ترکی بسيار کم‌تر از زبان‌های ديگر است. در جايي که زبان فرانسه برای ادای يک مطلب از 13 کلمه استفاده می‌کند، در زبان ترکی 4 کلمه برای ايفای آن کافی است.



 



6. هم گونی واکه‌ها



7. کلمات ترکی هيچ گاه با دو هم خوان شروع نمی‌شود.



8. زبان ترکی دارای مفرد و جمع ولی فاقد تثنيه است. جمع نيز کاربرد زياد ندارد.



9. بن فعل به تنهايي دارای ارزش امر مفرد است.



10. صفت و قيد از يکديگر متمايز نيستند.



11. فعل برای بيان مفاهيم گوناگونی مانند ضرورت، امکان و شرط و... پسوندهای متعدد می‌گيرد.



12. صفت مطلق قبل از اسم و مضاف اليه قبل از مضاف قرار می‌گيرد.



13. حرف تعريف وجود ندارد.



14. در صرف اسماء پسوندهای ملکی به کار می‌رود.



15. وند affix بعد از کلمه می‌آيد.



16. بعد از اعداد علامات جمع به کار نمی‌رود.



17. مقايسه با مفعول منه انجام می‌گيرد.



18. برای فعل معين به جای داشتن از فعل بودن (ايمک) استفاده می‌شود.



19. در بسياری از زبان‌های ترکی برای حرکت منفی مخصوصی وجود دارد.



20. پسوند سؤال موجود است.



21. به جای حروف ربط از اشکال فعل استفاده می‌شود.



 



ويژگی مهم ديگر که باعث قدرت و صلابت خاص زبان ترکی در ميان زبان‌های ديگر می‌شود، قانون آهنگ است. چون زبان ترکی دارای 9 حرف صدادار است، ترتيب قرار گرفتن اين حروف صدادار يا مصوت‌ها از قانون آهنگ پيروی می‌کنند و هر واژه‌ی ترکی لفظ خاص خود را دارد که با محک قانون سنجيده می‌شود.و قانون آهنگ قانونی محکم و ماندگار است و به سادگی نيز می‌توان از آن برای تشخيص درستی يا نادرستی تلفظ کلمه بهره جست.



با وجود اين ويژگی‌های بارز در زبان ترکی و وجود کاستی‌های فراوان در زبان پهلوی، زبان ترکی به سرعت در آذربايجان پيشرفت کرد. سلجوقيان در کار ترويج زبان ترکی نه اجباری به کار بردند و نه زحمتی را متحمل شدند. بلکه زبان ترکی جای خود را در ميان مردم گشود. اگر چه زبان ترکی از پشتوانه‌ی حکومتی نيز برخوردار بود ولی اين مسأله دليل اصلی گسترش زبان ترکی نبود. چرا که اگر مسأله اجبار و خصومت در ميان می‌بود، بايد مردم در حفظ زبان پهلوی سعی بليغ می‌کردند در حالی که حتی پس از افول سلجوقيان نيز زبان پهلوی هرگز سر بلند نکرد. به طور کلی هيچ منبع تاريخی وجود اجباری از طرف سلجوقيان را برای تحميل زبان خود در آذربايجان تأييد نمی‌کند.



پيش از آمدن سلجوقيان به آذربايجان زبان علمی و نوشتاری مردم اين سرزمين به مانند ديگر سرزمين‌های اسلامی زبان عربی بود. در سرتاسر جهان اسلام و فرهيختگان و نويسندگان از زبان عربی بهره می‌بردند. زبان عربی به عنوان زبان قرآن و حديث در ميان مسلمانان محترم بود. دانشمندان و انديشمندان ترک نيز کتاب‌های خود را به عربی می‌نوشتند. ابو نصر فارابی ملقب به معلم ثانی، جاراله زمخشری نويسنده کتاب‌های تفسير کشاف و مقدمه الادب، محمد شهرستانی نويسنده کتاب الملل و النحل و اسماعيل جوهری فارابی نويسنده‌ی کتاب صحاح الجوهری و يا الصحاح فی اللغه از اين دسته بودند.



چون سلجوقيان کار حکومت را از خراسان آغاز کرده بودند، برای امور ديوانی از دبيران خراسانی بهره می‌بردند. دبيران خراسانی نيز دفتر و ديوان را به زبان پارسی می‌نگاشتند. هنگامی که آمد و شد فرمانروايان سلجوقی و جای‌گيری آنان در آذربايجان فزونی يافت، دبيران خراسانی نيز به آذربايجان آمدند. بدين سان زبان پارسی دری نيز در ميان فرهيختگان آذربايجانی رواج يافت. فهم واژگان و دستور پارسی دری برای آذربايجان دشوار بود. برای حل اين مشکل يکی از شاعران خراسانی به نام ابونصر علمابن احمدبن منصور اسدی طوسی (پسر اسدی طوسی شاعر) کتاب «لغت فرس» يا فرهنگ اسدی را نوشت. هم چنين قطران تبريزی کتاب تفاسير فی الغه الفرس را به اين منظور نگاشت. اين دو اثر ديرينه‌ترين آثاری هستند که به منظور آشنايي مردم آذربايجان با پارسی دری تأليف شده‌اند. دفاتر و ديوان سلجوقيان ايران و حتی سلجوقيان روم پارسی بود، و سلجوقيان در ترويج زبان پارسی در آسيای صغير نقشی به سزا دارند.



به طور کلی سده‌ی پنجم هجری، دوران حضور گسترده‌ی ترکان در جهان اسلام بود. البته دوران آغازين حضور به سده‌ی دوم هجری و ورود ترکان به دستگاه خلافت عباسی بازمی‌گردد. چون ترکان دسته دسته مسلمان می‌شدند لازم بود که حاکمان بنی عباس از طرز زندگی آنان آگاه می‌شدند. در سال 255ق جاحظ کتاب‌های مناقب الترک و فضايل الاتراک را برای وزير متوکل نوشت. با اين حال ظهور سلجوقيان و به ويژه نتايج جنگ ملازگرد، ترکان را به عنوان بازوی توانمند اسلام نماياند. در سده‌ی پنجم دو کتاب بزرگ به منظور شناساندن ترکان به جهان اسلام نگاشته شد.



 



1- ديوان لغات الترک:



اين کتاب نخستين کتاب گرامر ترکی است. محمود کاشغری آن را در سال 451ق به المقتدی بالله خليفه عباسی تقديم کرد. او در اين کتاب يک نقشه‌ی رنگی از جهان کشيده بود که مرکز عالم يعنی شهر بلاساغون مرکز حکمرانان ترک قرار داده شده بود. او در کتاب از قبايل اوغوز نام برده و از آنان با نام ترکمانيه اسم می‌برد. در اين کتاب آگاهی‌هاي مهمی در باره‌ی اقوام ترک و نمونه‌هايي از ادبيات ترکی آورده شده است. در اين ديوان برای فهم بهترين معنای کلمات 272 ضرب المثل،4 مرثيه، چند حکايت، 300 رباعی و... آورده شده است. خصوصيات لهجه‌های مختلف زبان ترکی نيز بيان شده است. هدف از نگارش اين کتاب آشنا کردن عرب‌ها با لهجه‌های مختلف زبان ترکی است. محمود کاشغری کتاب ديگری به نام «جواهر النحو فی لغات الترک» را نوشته و در آن در مورد جمع، مفرد، تفصيل و تصغير و اعراب سخن گفته است.






2- قوتادقوبيليک (علم سعادت):



ايرانيان اين کتاب را شاهنامه‌ی ترک ناميدند. اين کتاب در سال 462ق/ 1069م توسط يوسف اولوغ به صورت شعر نگاشته شده و به بغراخان سلطان قاراخانی تقديم شده است. به اين مناسبت نيز نويسنده‌ی آن به لقب حاجب خاص مفتخر شد. اين کتاب دانش نامه‌ی سياست است و مسايل اجتماعی در آن بحث قرار گرفته اشت. برای اثبات مطالب نيز از ضرب المثل‌ها و سخنان بزرگان استفاده شده است. کتاب به صورت مثنوی و در بحر متقارب مثمن مقصور نوشته شده و به شاهنامه‌ی فردوسی در سبک نزديک است. اين کتاب دارای 645 بيت، 3 قصيده و 172 رباعی بوده و نخستين کتاب شعر ترکان به شمار می‌رود. هم چنين يکی از پايه‌های ادبيات منظوم ترکی است.


  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات آسیا
« پاسخ #3 : فوریه 25, 2010, 00:36:43 »
0
ادبیات هند

مطلب=اسطوره‌ها و نمادها در هنر و تمدن هندي

مبحث «زمان» و «اسطوره» از مفاهيم بنيادي تفكر و جهان‌شناسي هند است. كليه وجوه اصلي اعتقادات معنوي، مناسك ديني و نوع تلقي از روابط اجزاي هستي، به نحوي با اين دو مبحث مربوط مي‌شوند. بنابراين چنان چه بخواهيم دامنه افكار خود را در باب «نگاه شرقي به هستي» وسعت بخشيم و تجسم خود را از سطح به عمق سير دهيم، كليد ورودمان به اين وادي پهناور، همانا درك مسائل مربوط به «زمان» و جايگاه «اسطوره‌» در فرهنگ و هنر ديني هند خواهد بود.



يكي از خدمات ارزنده‌ي فرهنگ و معارف باستاني هند به جامعه‌ي بشري همانا افسانه‌ها و داستان‌هاي ژرف و خردمندانه‌ي آن است. اين حكايت‌ها در قالب‌هاي جذاب و دلپذير، اشاره‌هاي صريح و نافذي به اسرار ازلي دارند و ذهن بشر گرفتار در نگاه خطي مدرن را جِرم‌زدايي و جَزم‌زدايي مي‌كنند. اين حكايت‌ها، انسان را به عالمي مي‌برند كه حقيقت نه تنها در لايه زميني و امروزي دانش محدود و نوين علوم جديد، بلكه در لايه‌هاي بي‌شمار و ژرف ناشناخته‌اي جريان مي‌يابد.



حكايت رژه مورچه‌ها كه در ذيل نقل مي‌شود از جمله حكايات نغز است كه توسط هندوشناس برجسته، هاينريش زيمر، گردآوري و منتشر شده و توسط نگارنده‌ي اين اسطوره به فارسي ترجمه شده است:



«داستان اعجاب‌آور رژه مورچه‌ها در اساطير هند دريچه‌اي را بر ما مي‌گشايد كه از آن به نظاره‌ي منظر‌گاه متفاوت از فضا مي‌نشينيم و زماني را تجربه مي‌كنيم كه با ضربان نبضي ناآشنا مي‌تپد. فضا و زمان، عموماً در محدوده يك سنت يا تمدن خاص، تداعي‌كننده‌ي تعاريف و تصورات معيني هستند. اعتبار و قطعيت اين تعاريف (فضا و زمان)، حتي از سوي اشخاصي كه صراحتاً مسائل اجتماعي، سياسي و اخلاقي را مورد بحث و سوال قرار مي‌دهند به ندرت مورد ترديد قرار مي‌گيرد. چنين مضاميني، بديهي، بي‌رنگ و بي‌اهميت به نظر مي‌رسند؛ زيرا كه حيات ما در بطن و توسط آنها موجود است، همچون حركت و حيات ماهي در آب.



مدرنيزم، به خصوص در دو قرن اخير چنان به طور فزاينده در عمق جهان بيني و شيوه‌ي زيست انسان معاصر رسوخ كرده است كه استنباط او از مقوله «زمان» به نگرش «خطي» و «تكاملي» منحصر گشته است؛ نگرشي كه صرفاً بر اطلاعات زمين‌شناسي و تاريخ تمدن اتكا دارد و براي تاريخ سير حركت ارزشي قائل است. بدين معني كه بشر با سپري شدن تاريخ رشد علوم دقيقه و گسترش تكنولوژي بشر به پيش مي‌رود. در وادي جهان‌شناسي مدرن، كلمات «پيشرفت» و «توسعه» تعاريفي ابزارگرايانه دارند و مفهومي ارزشي يافته‌اند، چنان كه وقتي از ملت‌ها و كشورهاي «پيشرفته» و «توسعه‌يافته» سخن به ميان مي‌آيد، مفهومي كه در ذهن متجلي مي‌گردد مفهوم «برتر» و «والاتر» است. به عبارت ديگر رشد ابزاري و فن‌آوري‌هاي پيچيده و مدرن در جامعه‌ي امروزي، از دارندگان آنها موجوداتي برتر مي‌سازد.



در يك نظام ارزشي مبتني بر نگاه خطي به هستي، موازين اخلاقي و اعتقادي انسان‌ها نيز با محك‌هاي انساني ـ آن هم از نوع مدرن آن ـ ارزشيابي مي‌شود، مشروعيت اين ارزش‌ها نيز تا جايي مورد تأييد است كه در مقوله سنجش‌هاي ابزاري، توازن معاملات اقتصادي و تجاري خلل وارد نياورد. اگر تفكري با مباني نگرش مدرن سازگار نبود (كه اغلب تفكرهاي سنتي و ديني از اين مقوله‌اند) در تقابل با «پيشرفت» و «توسعه» قرار مي‌گيرد و مهر عقب‌ماندگي و تحجر بر آن مي‌خورد و بر آن به ديده حقارت نگريسته مي‌شود.



مي‌دانيم كه اين نگرش سابقه‌ي ديرينه‌اي ندارد. نگاه خطي به مقوله «تاريخ» و «زمان» نيز از همين جنس است، جوانه‌هاي آن را بايد در نظريه‌هاي سنت آگوستين جست‌وجو كرد. جالب است كه بدانيم حتي يونانيان باستان (كه جهان غرب خود را ميراث‌دار آنان مي‌داند)، چنين نگرشي نداشته‌اند. ارسطو و افلاطون بر اين باور بوده‌اند كه هر هنر و دانشي بارها تا تقطه‌ي اوج بسط يافته و سپس افول مي‌كند. اين فيلسوفان اعتقاد داشتند كه حتي آراء و نظريات خودشان صرفاً كشف مجدد دانسته‌هاي فلاسفه‌ي ادوار گذشته بوده است. اين عقيده با باورهاي آييني و اساطيري هند در خصوص فلسفه جاودانگي انطباق دارد. براساس نگرش هندي، خود ابدي در گردونه اعصار پي‌درپي به ظهور مي‌رسد، بازسازي مي‌شود، از بين مي‌رود و مجدداً احيا مي‌گردد.



اريك فرانك در تبيين نظريه سنت آگوستين و تفاوت آن با نظريه‌هاي متقدمان يوناني چنين مي‌نويسد: «حيات انسان از ديدگاه آگوستين صرفاً فرايندي از طبيعت نيست، بلكه پديده‌اي منحصر به فرد و غيرقابل تكرار است و تاريخي مختص به خود دارد، كه در آن هر رخدادي كاملاً نوظهور و بديع بوده و هيچ گاه پيش از آن واقع نشده است. فلاسفه‌ي يوناني با اين نوع تلقي از تاريخ ناآشنا بودند. يونانيان مورخان بزرگي داشتند كه در خصوص تاريخ دوران خود مطالعه و آن را به توصيف درآورده‌اند، اما آنها تاريخ جهان را فرايندي طبيعي مي‌انگاشتند كه در سير دوراني تكرار مي‌شود و در حقيقت هيچ گاه رخداد تازه‌اي به وقوع نمي‌پيوندد».(2) در نگاه هندي نيز «زمان» مسيري خطي ندارد و منحصر به رخدادهاي «تاريخي» جامعه بشري نيست.



«زمان» در اين نگاه حقيقتي والا است و در پهنه‌اي بي‌كران حضور دارد. سير حركت اين «زمان» و مقوله‌هاي متكي به زمان، يعني كل عالم هستي اعم از موجودات زميني و آسماني، دوراني و حلقوي است؛ حتي ايزدان و خدايان نيز كه هر يك تجلي يكي از قواي طبيعت هستند (3) از اين قاعده مستثني نمي‌باشند. تاريخ جهان در گذرگاه‌هاي ادوار خود سيري نزولي و روندي تدريجي و دشوار در جهت فرسايش و افول طي مي‌كند. پس از آن كه همه چيز به كلي نيست گرديد، بذر آن در شب بي‌زمان و بي‌انتهاي كيهاني كاشته شد، بار ديگر جهان كمال يافته و زيبايي نخستين متولد مي‌گردد. آنگاه، اولين نوسان زمان، فرايند بي‌بازگشت پيشين تكرار خواهد شد.



به سخن ديگر، كمال حيات انساني و ظرفيت ادراك و جذب مفاهيم والاي قدسي و خلوص معنوي فردي، يعني خصايص الهي و نيروي دارما (Dharma)، پس از هر آفرينش در مسيري نزولي ممتد قرار مي‌گيرد. در سير اين فرايند، تاريخ‌هاي غريبي به عرصه‌ي ظهور مي‌رسند، اما واقعه‌اي وجود ندارد كه بارها و بارها در چرخش بي‌پايان ادوار (Samsara) رخ نداده باشد.



 



رژه مورچه‌ها



ايندرا (4)، اژدهاي غول‌پيكري را به قتل رساند. اين اژدها (5) در قالب يك ابر حجيم بي‌شكل آب‌هاي آسمان را در شكم خود به اسارت گرفته بود و بر فراز كوه‌ها سير مي‌كرد.



خدا (ايندرا)، آذرخش خود را به سوي جسم پيچ در پيچ اژدها پرتاب كرد و پيكره‌ي آن هيولا، چون پشته توفان‌زده كاه‌هاي خشك، از هم گسيخت. آب‌ها آزاد شدند و در نهرهايي رشته رشته، دوباره در كالبد جهان جاري گشتند. سيلي كه جاري گشت سيل، سيل حيات است و به همگان تعلق دارد. اين سيل شيره‌ي وجود و عصاره‌ي مزارع و جنگل‌ها، خوني است كه در رگ‌ها جاري است.



هيولايي كه بدان اشاره شد، منافع عمومي را غصب كرده بود. اين ظلم بزرگ كه چيزي جز جلوه‌ي كبر و خودخواهي نيست، به صورت توده‌اي عظيم و نكبت‌بار در ميان زمين و آسمان ظاهر گشت و توسط ايندرا نابود شد و عصاره حيات بار ديگر جاري گرديد. اهريمنان به جهان زيرين عقب‌نشيني مي‌كردند، خدايان به قله‌ي كوه مركزي زمين بازگشتند تا از آن مسند اعلي حكمراني نمايند. در آن ايام كه اژدهاي مخوف (قحطي) قدرت و برتري يافته بود، عمارت شكوهمند شهر رفيع خدايان ترك برداشته و فرو ريخته بود. از اين رو، اولين اقدام ايندرا بازسازي اين كاخ بود.






همه ساكنان ابدي شهر، ايندرا را كه منجي وادي آسمان‌ها بود، مي‌ستودند. وي كه از پيروزي خود سربلند و از قدرت خويش آگاه بود، ويشوا كارمان(6)، خداي هنر و صنعت (و معمار خدايان) را فراخواند و به او فرمان داد تا قصري بنا كند كه در خور شوكت بي‌همتاي پادشاه خدايان باشد.



ويشوا كارمان، نابغه‌ي اعجازآفرين وادي خدايان، توانست در مدت تنها يك سال اقامتگاهي مشعشع با كاخ‌ها، باغچه‌ها، درياچه‌ها و برج‌هاي زيبا و حيرت‌انگيز بنا كند. اما هر چه پيشتر مي‌رفت، بر توقعات ايندرا افزوده مي‌شد، وسعت ديد و دقت نظر او فراتر مي‌رفت؛ ايوان‌ها، غرفه‌ها، بركه‌ها، بيشه‌ها و تفريح‌گاه‌هاي بيشتري طلب مي‌كرد. براي بازديد و ارزيابي كه مي‌آمد، بي‌درنگ طرح‌هايي نو و بديع مطرح مي‌نمود تا به اجرا درآيند. معمار خدايان (ويشوا كارمان) كه از خواسته‌هاي پي در پي و پايان‌نيافتني ايندرا به تنگ آمده بود، تصميم گرفت تا از سطوح بالاتر استعانت جويد. پس به برهماي جهان‌آفرين، اولين تجلي روح جهاني، روي آورد. او (برهما) در مكاني رفيع‌تر از دايره‌ي جاه‌طلبي‌ها، ستيزه‌جويي‌ها و افتخارها مأوا داشت. هنگامي كه ويشوا كارمان مخفيانه خود را به سرير اعلي رساند و از درد دل خود و مشكلات عديده‌اش سخن گفت، برهما او را دلداري داد و گفت: «آسوده خاطر باش و به خانه خود بازگرد». وقتي ويشوا كارمان بازگشت و شيب راه را به سوي شهر ايندرا در پيش گرفت. برهما خود را به فلك اعلي كه جايگاه «ويشنو» بود رساند؛ ويشنو، وجود والايي است كه جهان‌آفرين (برهما) فرستاده و نماينده اوست. ويشنو (7) در سكوتي آكنده از ميمنت و سعادت به سخنان برهما گوش فرا داد. آنگاه با حركت آرام سر به وي فهماند كه درخواست ويشوا كارمان اجابت خواهد شد.



سحرگاه روز بعد، پسري برهمن،(8)كه چوبدست زوار را به دست داشت بر دروازه اقامتگاه ايندرا ظاهر گشت و حاجب را امر كرد كه ورود او را به منظور ملاقات پادشاه به سرورش اعلام كند. دربان فوراً به حضور ولي نعمت خود رسيد. پادشاه بي‌درنگ خود را به دروازه رساند تا مقدم اين مهمان فرخنده را شخصاً گرامي دارد. پسرك برهمن با جسمي لاغر ده ساله مي‌نمود و وجودي تابان از جلوه‌هاي خرد داشت. ايندرا درخشش بارز و برتري را دريافته بود. پسرك با چشماني سياه و نافذ و نگاهي سرشار از مهر به ميزبان خود سلام كرد. پادشاه در پيشگاه اين مهمان مقدس تعظيم كرد و پسرك، با شعف و مهرباني، او را مورد تفقد قرار داد و برايش دعاي خير كرد. هر دو با هم به تالار ايندرا وارد شدند، جايي كه پادشاه خدايان رسماً با پيش‌كش عسل، شير و ميوه او را گرامي داشت. آنگاه پرسيد: «اي پسر مقدس، بگو كه به چه منظور بدين جا آمده‌اي».



پسرك خوش‌سيما، با صدايي كه عمق و لطافت رعدي آرام از ابري پرباران داشت چنين پاسخ داد: «اي پادشاه خدايان، من آوازه كاخ باشكوهي را كه در حال بناي آن هستي شنيده‌ام، به اينجا آمده‌ام تا پرسش‌هايي كه در ذهن دارم بر تو عرضه كنم؛ به من بگو چند سال خواهد گذشت تا ساخت اين اقامتگاه باشكوه به انجام برسد؟ چه شاهكارهاي مهندسي ديگري باقي مانده كه ويشوا كارمان بايد به آنها جامه‌ي عمل بپوشاند؟ اي والا مرتبت‌ترين خدايان»، كودك در حالي چهره‌اش به آرامي حركت مي‌كرد با لبخندي معني‌دار چنين ادامه داد ـ «هيچ يك از ايندراهاي پيش از تو موفق نشدند كه چنين كاخي را كه درصدد ساخت آن هستي به پايان برسانند.



با شنيدن خبري از ايندراهاي گذشته، از كودكي كم سن و سال، پادشاه خدايان خود را از باده‌ي فتح سرمست ديد. پس با لبخندي پدرانه از او پرسيد: «به من بگو فرزندم، آيا ايندراها و ويشوا كارمان‌هاي ديگر بوده‌اند كه تو آنها را ديده و يا لااقل در موردشان شنيده باشي؟»



ميهمان شگفت‌انگيز با آرامي سر تكان داد. «بلي. به راستي كه من بسياري از آنها را ديده‌ام». نواي سخن او به گرمي و شيريني شير تازه گاو بود، اما كلماتي كه ادا مي‌كرد سرما و لرزشي خفيف در رگ‌هاي ايندرا پديد مي‌آورد.



پسرك به سخنان خويش ادامه داد: «فرزند عزيزم، من پدر تو كاشياپا(9)، پيرمرد لاك‌پشتي و پروردگار نياكان همه مخلوقات زمين را مي‌شناختم و من پدربزرگ تو، ماريچي (Marichi)، شعاع نور الهي را نيز كه پسر برهما بود مي‌شناختم. اين ماريچي بود كه سبب پيدايش روح خالص برهما گشت؛ تنها ثروت و فخر او پرهيزگاري و وفاداريش بود. باز برهما را كه از گل نيلوفر رسته و از ناف ويشنو پديدار شد مي‌شناسم و خود ويشنو، وجود اعظم را، كه در امر آفرينش حامي و پشتيبان برهما بود؛ او را نيز مي‌شناسم.



«اي پادشاه خدايان، من بر از هم‌پاشيدگي وحشتناك جهان آگاه بوده‌ام. من همه را ديده‌ام كه بارها و بارها در انتهاي هر دو، هلاك شده‌اند. در آن زمان هولناك، تك تك جزئيات و اتم‌ها در دل آب‌هاي خالص ازلي، همان جايي كه از آن برخواسته‌ بودند ناپديد گشتند. همه چيز به وادي بي‌انتهاي اقيانوس خروشان و بي‌پايان بازمي‌گردد، جايي كه از تاريكي مطلق پوشيده و از اثر حيات تهي شده است. آه! كيست كه جهان‌هاي سپري شده يا خلقت‌هايي كه بارها و بارها از آب‌هاي بي‌شكل و بي‌انتها جوانه زده‌اند، شمارش كند؟ كيست كه اعصار گذراي جهان را كه در پس هم، مستمر و بي‌پايان، ظاهر مي‌شوند بشمارد؟ و كيست كه در پهنه‌هاي بي‌نهايت فضا سير كند و درصدد شمارش جهان‌هاي پهلو به پهلويي برآيد كه هر يك برهما، ويشنو و شيواي خود را دارند؟(10) و چه كسي ايندراها را خواهد شمرد؛ آنهايي كه در عرض هم بر دنياهاي بي‌شماري حكم مي‌رانند؛ و آن ديگراني كه پيش از آنها بوده و درگذشته‌اند؛ و حتي ايندراهايي كه در هر سلسله‌اي جانشين پيشينيان خود شده، يك به يك بر سرير پادشاهي خدايان جلوس كرده و يك يك درگذشته‌اند؟ اي پادشاه خدايان، در ميان خدمتكارانت، هستند كساني كه شمارش دانه‌هاي شن‌هاي زمين و قطرات نازل شده باران از آسمان را ممكن مي‌دانند، اما هيچ كس در هيچ زمان بر شمارش ايندراها موفق نخواهد شد. اين چيزي است كه دانندگان مي‌دانند.



حيات و پادشاهي يك ايندرا معادل 71 عصر است و هنگامي كه 28 ايندرا درگذرند، يك شبانه روز برهما سپري شده است؛ و اما وجود يك برهما، با معيار شبانه روز برهمايي فقط 108 سال است. برهما در پس برهما مي‌آيد، يكي فرو مي‌نشيند و ديگري طلوع مي‌كند؛ كل اين توالي بي‌پايان در كلام نمي‌گنجد پاياني بر تعداد برهماها نيست، چه رسد به ايندراها.



اما عوالم موجود در عرض هم، هر يك مهد پرورش برهمايي و ايندرايي است: و كيست كه تعداد اينها را برآورد كند؟ در وراي دورترين تصورات در ازدحام فضاي خارج، فوج جهان‌ها و عالم‌ها مي‌آيند و مي‌روند؛ چون بلم‌هاي كوچك در عرصه بي‌انتهاي آب‌هاي خالصي كه جسم ويشنو را تشكيل مي‌دهند. از هر منفذ موئين آن بدن‌، يك جهان (Universe) حباب‌وار مي‌شكفد و (دمي بعد) مي‌تركد و محو مي‌شود. آيا تو در خود توان شمارش آنها را مي‌بيني؟ آيا مي‌تواني عدد خدايان همه‌ي اين جهان‌ها ـ جهان‌هاي حاضر و جهان‌هاي پيشين ـ را شماره كني؟»



در خلال سخنان پسرك، فوجي از مورچگان در كف تالار ظاهر شدند. مورچه‌ها با آرايشي نظامي در ستوني به عرض 4 يارد رژه‌اي ديدني را بر كف تالار به نمايش گذاشته بودند. پسرك به آنها اشاره كرد، قدري مكث نمود، به ايشان خيره گشت و ناگه قهقه‌اي غريب سر داد. اما اين خنده فوراً در سكوتي عميق و متفكرانه فروكشيده شد.



ايندرا با لكنت پرسيد: «چرا مي‌خندي؟ تو كيستي اي موجود اسرارآميز كه خود را در پس ظاهر فريبنده يك كودك مستور داشته‌اي؟» لب‌ها و حلق (ايندرا) پادشاه مغرور خدايان خشك شده بود، صدا در گلويش مرتب مي‌لرزيد و مي‌شكست. «كيستي تو اي اقيانوس تقوي كه در ميغ فريبنده‌اي پنهان گشته‌اي؟»



پسرك اسرارآميز چنين پاسخ داد: «خنده من به واسطه مورچه‌ها بود. اما دليلش را نمي‌توانم گفت و از من نخواه كه اين راز را آشكار سازم. رازي كه با تبر، درخت پوچي‌هاي مادي را قطع مي‌كند، ريشه‌اش را از بن مي‌كند و شاخ و برگش را پراكنده مي‌سازد. اين راز چراغي است براي آنها كه در ظلمت جهل دست و پا مي‌زنند. اين راز در خرد اعصار مدفون گشته است و به ندرت پيش آمده كه حتي بر قديسان آشكار گردد. اين راز، هواي باقي زهادي است كه وجود فاني را ترك مي‌گويند و از آن سبقت مي‌گيرند؛ اما فاني‌كننده دنياپرستاني است كه وجودي مالامال از آرزو و غرور دارند».



پسرك لبخندي زد و در سكوت فرو شد. ايندرا كه ناتوان از حركت شده بود خطاب به مهمان خردمندش گفت: «اي پسر برهمن» ـ سخن پادشاه اينك رنگ و بويي از تواضعي آشكار داشت ـ «من نمي‌دانم تو كه هستي. اما چنين مي‌نمايد كه تو تجسم خردي. آشكار ساز بر من اين راز عصرها را، نوري را كه شكافنده‌ي ظلمت است».


  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات آسیا
« پاسخ #4 : فوریه 25, 2010, 00:38:18 »
0
ادامه اسطوره ها و نماد ها در هنر و تمدن هندی...


ايندرا اينك با فروتني زبان به تقاضا گشوده و آماده‌ي فراگيري بود. پس پسرك بر وي دريچه خرد را گشود. «من مورچه‌هايي را، اي ايندرا، ديدم كه در رژه‌اي طولاني ره مي‌پيمودند. هر يك از آنها روزگاري ايندرايي بوده‌اند و همچون تو، با تكيه بر تقوي و افعال ثواب به مرتبه‌ي پادشاهي خدايان صعود كرده بودند. ولي اكنون، هر يك از آنها پس از بارها تولد مجدد، به صورت مورچه‌اي درآمده‌اند. اين سپاه، سپاه ايندراهاي پيشين است».



تدين و اعمال والا، ساكنين جهان را به وادي معزز عمارت‌هاي آسماني، به مراتب بالا، به مقام برهما و شيوا و حتي به عالي‌ترين مرتبت كه جايگاه ويشنو است ارتقاء مي‌دهد؛ و از سوي ديگر افعال ناپسند، ايشان را در جهان زيرين، در دوزخ دردها و اندوه‌ها غرق مي‌سازد كه با تولدهاي مجدد در ميان پرندگان، از رحم خوك‌ها و وحوش، در قالب درختان و روييدني‌ها و يا در شكل حشرات همراه است. از طريق اعمال است كه فرد به وجد مي‌آيد، يا دلتنگ مي‌گردد، همين اعمال است كه او را صاحب يا بنده مي‌سازد. شخص توسط اعمال، به كسب رتبه‌هاي شاهي، برهمني، خدايي، ايندرايي و برهمايي موفق مي‌شود و باز از راه اعمال است كه كسي با بيماري مواجه مي‌شود، زيبا يا زشت مي‌گردد، يا تولدي مجدد در شكل يك موجود شرير مي‌يابد».



«اين است تماميت جوهر آن راز اين خرد معبري است كه از فراز اقيانوس دوزخ به سوي سعادت جاويد رهنمون مي‌شود».



«زندگي در دور بي‌شمار زاده‌شدن‌هاي مجدد همچون تجسم يك رويا است. خدايان ساكن اوج، درختان و سنگ‌هاي گنگ زمين، به يك ميزان جلوه‌ها و مناظر اين صورت خيال هستند. ليكن مرگ قانون زمان را اداره مي‌كند. مرگ با تعين بخشيدن به زمان بر همه مسلط است. ادوار متناوب و بي‌پايان نيكي و بدي در پس هم مي‌آيند (و به وادي نيستي رهسپار مي‌شوند). پس خردمند كسي است كه به هيچ يك (از اين دو قطب فاني) وابسته نشود، نه به شر و نه به خير. خردمندان اساساً به هيچ چيز وابسته نيستند».



پسرك سخنان عبرت‌آموز و هولناك خويش را به پايان رساند و به آرامي به ميزبان نگريست. پادشاه خدايان، با همه‌ي شوكت و جلال آسماني‌اش اينك خويش را بسي بي‌مقدار مي‌ديد.



در همان اثناء مهمان ديگري با هيبتي غريب به تالار وارد شد. اين تازه‌وارد ظاهري زاهدمآبانه داشت، سرش از موهاي درهم پيچيده و نمد مانند پوشيده بود؛ با يك تكه پوست سياه‌رنگ آهو كه به كمر داشت ستر عورت كرده بود و بر پيشانيش نشاني با رنگ سفيد داشت. بر سرش چتر كوچكي از علف سايه افكنده بود و بر سينه‌اش دسته مويي حلقوي و عجيب روييده بود: موهاي محيط دايره پر و دست نخورده بودند اما در ناحيه مركز، به نظر مي‌رسيد كه بسياري از موها ريخته‌اند. اين موجود قدسي با گام‌هاي بلند و استوار به سوي ايندرا آمد، پسرك در ميان آن دو، بر زمين چنباته زد و همچون صخره‌اي بي‌حركت باقي ماند. ايندرا شاهوار، در حالي كه به نقش ميزباني خود بازمي‌گشت تعظيم كرد و با تعارف شير ترش آميخته به عسل و خوردني‌هاي ديگر وي را گرامي داشت؛ آنگاه با قدري تملق و در عين حال محترمامه از حال و وضعيت مهمان عبوس خود جويا شد و بر وي خوش‌آمد نثار نمود. در آن هنگام پسرك رو به مرد قديس كرد و همان پرسش‌هايي را بر وي عرضه داشت كه ايندرا درصدد پرسيدن آنها بود.



«از كجا مي‌آيي، اي مرد روحاني؟ نام تو چيست و چه انگيزه‌اي تو را به اين مكان كشانده است؟ اكنون در كجا اقامت داري و اين چتر علفي چه معنايي دارد؟ حلقه موي روي سينه‌ات نشان چيست: چرا اين حلقه در اطراف فشرده و مركز آن تقريباً طاس است؟! لطف كن اي مرد قديس، به اين پرسش‌ها اجمالاً پاسخ گوي. من مشتاق شنيدن پاسخ تو هستم».



مرد روحاني لب به سخن گشود «من يك برهمن هستم. نام من هايري (Hairy) است و به اين جا به ملاقات ايندرا آمده‌ام. من مي‌دانم كه عمر كوتاهي دارم، بنابراين بر آن شدم كه خانه‌اي تملك و يا بنا نكنم و به ازدواج تن در ندهم و در پي فراهم نمودن معيشت و لوازم زندگي نباشم. زندگي من از طريق صدقات مي‌گذرد. اين چتر علفي را نيز بر سر نهاده‌ام تا خود را در مقابل نور خورشيد و بارش باران حفاظت كنم. اما در مورد حلقه‌ موي روي سينه‌ام، بايد بگويم كه اين منشأ اندوه فرزندان دنيا است؛ اما در عين حال آموزنده خرد نيز هست. با نابودي هر ايندرا يك تار مو فرو مي‌افتد. به همين علت است كه همه‌ي موهاي وسط اين حلقه ريخته‌اند. هنگامي كه نيمه‌ي ديگر دوره‌اي كه به برهماي كنوني تخصيص داده شده است سپري شود، من نيز درخواهم گذشت. اي پسر برهمن، من روزهاي زيادي در پيش روي ندارم؛ پس از زن و فرزند و خانه چه حاصل؟!



«هر پلك زدن ويشنوي عظيم‌الشأن درگذشت يك برهما را ثبت مي‌كند. هر چيزي مادون مرتبه‌ي برهما، غيرواقعي و خيالي است، مانند اشكالي كه با تجمع ابرها ظاهر و با تفرقشان بار ديگر ناپديد مي‌گردند و از اين رو است كه من تمام توجه و حواس خويش را وقف پاهاي نيلوفرين بي‌همتاي ويشنوي اعظم نموده‌ام. ايمان به ويشنو بالاتر از سعادت رهايي است؛ چرا كه هر لذتي، حتي لذايذ آسماني، به شكنندگي وناپايداري يك رؤيا هستند، رؤيايي كه در يك نقطه، با تلاقي ايمانمان با آن وجود اعظم، ظاهر مي‌شود.



«شيوا، اعطاكننده امنيت، آن بزرگ‌ترين مرشد معنوي، اين خرد شگفت‌انگيز را به من آموخت. من در طلب تجربه‌ي صورت‌هاي مسعود و متنوع رهايي نيستم. من در اين آرزو نيستم كه خود را شريك بلندترين عمارت خداوند سازم و از حضور ابدي او بهره‌مند گردم، نمي‌خواهم كه در جسم و آرايش شبيه او باشم، يا اينكه به بخشي از جوهره مباركه او بدل شوم؛ و حتي در اين آرزو به سر نمي‌برم كه روزي به كلي در جوهر او ـ كه به توصيف درنمي‌آيد ـ مجذوب گردم».



قديس به ناگاه ساكت شد و در دم ناپديد گشت.



او خود شيوا بود؛ كه حال به اقامتگاه ماوراءجهان خويش بازگشته بود. در همان اثناء پسر برهمن نيز، كه كسي جز ويشنو نبود، از ديده پنهان گشت و ايندراي متحير، بهت‌زده تنها ماند.



ايندار، شاه خدايان، در انديشه شد؛ تمام وقايع به نظر او يك رؤيا مي‌نمود. در وجود او ديگر رغبتي باقي نمانده بود كه شوكت آسماني خويش را وسعت بخشد و به ادامه ساخت قصرش ترغيب نمايد. او ويشوا كارمان را فراخواند. صنعتگر و معمار ماهر خدايان را به كلماتي شيرين نواخت. تلي از جواهرات و هداياي گرانبها بر وي نثار نمود وي را گرامي داشت و با مراسمي باشكوه روانه‌ي خانه كرد.



ايندرا، شاه خدايان حال در طلب رهايي بود. او خردمند گشته و اينك فقط مي‌خواست كه آزاد باشد. پس شوكت پادشاهي و رنج و اداره آن را به فرزندش سپرد و مهيا گشت تا عهد بازنشستگي خود را در گوشه عزلتي در بيابان‌ها به زهد سپري كند. تصميمي كه همسر زيبا و مهربان او شاچي (Shachi) را اندوهناك ساخت.



شاچي، افسرده و گريان، مالامال از يأس و نوميدي به بريهاسپاتي (Birhaspati) مبتكر ـ خداوند اعجاز خرد ـ كه مشاور روحاني و كاهن‌ خانه‌ي ايندرا بود پناه آورد. به پاي او افتاد و به او التماس كرد تا به تدبيري حكيمانه، ذهن همسرش را تصرف نمايد و او را از تصميم هولناكي كه گرفته بود منصرف سازد. مشاور كاردان خدايان، كه با تمسك به طلسم‌ها و روش‌هاي خاص خود، نيروهاي آسماني (خدايان) را در تسلط بر عرصه جهان و نجات آن از يوغ اهريمنان ياري كرده بود، متفكرانه به شكايت‌ها و ناله‌هاي عاجزانه اين الهه دلرباي آشفته احوال گوش سپرد و با تكان سر وي را از اجابت خواسته‌اش آسوده خاطر ساخت. آنگاه با لبخندي ساحرانه دست او را گرفت و نزد همسرش برد.



در پيشگاه آن دو ايستاد و در مسند معلم روحاني، سخناني خردمندانه در باب خواص زندگي معنوي آغاز كرد و بر اهميت و ارزش معيشت دنيوي نيز تأكيد نمود. او براي هر يك اقتضاء و جايگاهي قائل شد. بريهاسپاتي بحث را با مهارت ادامه داد تا اينكه آن مريد شاهوار از تصميم افراطي خود صرف‌نظر كرد. بدين ترتيب، رنج ملكه التيام يافت و به وجدي تابناك بدل گشت.



بريهاسپاتي، خداوند اعجاز خرد يك بار (مدت‌ها قبل) دستورالعملي براي ايندرا تدوين نموده بود تا به وي شيوه حكمراني بر جهان را بياموزد. اينك دستورالعمل دوم او، در باب سياست‌ها و فوت و فن‌هاي عشق در زندگي زناشويي، تنظيم مي‌شد. او در اين درس، هنر شيرين ابراز عشق را ـ كه هميشه تازه و باطراوت است، با زنجيره‌هاي مستحكم (و زيباي) آن مي‌توان معشوق را در بند كشيد ـ به نمايش درآورد؛ درس‌هاي اين كتاب ارزشمند بر پايه‌اي  ژرف و بي‌نقص زوجي استوار است كه در زندگي زناشويي‌شان بار ديگر به يگانگي مي‌رسند.



و بدين تريب داستان به پايان مي‌رسد. داستان اعجاب‌آور پادشاهي كه در اوج غرور بي‌پايانش تحقير مي‌شود و بيماري تكبر، كه سراسر وجودش را فراگرفته بود علاج مي‌گردد، آنگاه با اعجاز خردي كه هم معنوي است و هم دنيوي، به معرفتي دست مي‌يابد كه از طريق آن به نقش و جايگاه صحيح خود در گردونه‌ي بي‌پايان حيات پي مي‌برد. *


 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
1 پاسخ ها
1325 مشاهده
آخرين ارسال فوریه 26, 2010, 23:32:40
توسط امیر شهباززاده
0 پاسخ ها
229 مشاهده
آخرين ارسال نوامبر 23, 2010, 10:47:34
توسط اکبرزاده
0 پاسخ ها
278 مشاهده
آخرين ارسال ژانویه 01, 2011, 15:23:26
توسط saeed.
28 پاسخ ها
1695 مشاهده
آخرين ارسال ژانویه 31, 2011, 04:59:17
توسط DiYakO
0 پاسخ ها
269 مشاهده
آخرين ارسال ژانویه 10, 2011, 01:45:55
توسط Ivan
2 پاسخ ها
343 مشاهده
آخرين ارسال مه 26, 2011, 00:30:20
توسط saeed.