***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***


بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي زبان خارجه آمار بورس

نویسنده موضوع: ادبیات اروپا  (دفعات بازدید: 853 بار)

0 کاربر و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
ادبیات اروپا
« : فوریه 24, 2010, 22:39:45 »
0
ادبیات آلمان

* گوتفريد   كلر.


گوتفريد كلر در 19 ژولاي سال 1819 در محيط خرده بورژوايي شهر زوريخ متولد شد. پدر وي رودُلف كلر خراط و مادرش اليزابت شوايتسر دختر يك پزشك بود. در سال 1824 هنگامي كه گوتفريد فقط پنج سال داشت، پدرش در اثر مرگي زود هنگام از دنيا رفت. او يك سال بعد به مدرسه رفت و تا سال 1834 در مدارس مختلفي مشغول تحصيل بود.
درسال 1826 مادر وي با يكي از همكاران خود به نام هينريش ويلد ازدواج كرد. زندگي مشترك اين دو تا سال 1834 ادامه داشت و پس از آن از يكديگر جداشدند.
در سال 1831 كلر وارد موسسه ي نوجوانان شهر زوريخ شد و تا سال 1833 در آنجا بود. همان سال در مدرسه ي صنعتي شهر زوريخ مشغول به تحصيل شد. يك سال بعد به علت آن كه در راس گروهي از دانش آموزان در مدرسه آشوب به پا كرده بود، اخراج شد. اين اتفاق آغاز دوره اي است كه او از آن به عنوان «دوران منفور» ياد مي كند؛ چون در اين مدت مجبور بود بدون آموزش شخص ديگري به مطالعه و كسب معلومات بپردازد.
اولين آثار او به صورت نوشته هايي همراه با مناظر طبيعي در سال 1834 شكل گرفت و در همين سال به كارآموزي در رشته ي ليتوگرافي پرداخت. دو سال بعد نامه نگاري و مطالعه در زمينه ي زيست شناسي را با دوست هنرمند خود يوهان مولر آغاز كرد.
در تابستان سال 1837 با نقاشي به نام رودلف مُيِر آشنا شد و از نوامبر همان سال تا مارس سال1838 نزد او در زمينه ي نقاشي آموزش ديد.
روز 14مه همان سال معشوقه ي جوان او، هنريته كلر، كه دختر عموي او نيز بود؛ درگذشت.
دو سال بعد در 26 آوريل براي ديدن دوره هاي آموزشي در رشته ي نقاشي راهي مونيخ شد. اما به علت مشكلات مالي از تحصيل در آكادمي بازماند و براي مدت كوتاهي نزد شويتسر، نقاشي كه مناظر طبيعي را در آثارش ترجيح مي داد و از بستگان دور مادر او بود، آموزش ديد. در آگوست همين سال به مرض تيفوس مبتلا شد.
در نوامبر سال 1842 به زوريخ، نزد مادر خود برگشت و در بهار سال بعد مجدداََ مطالعات زيست شناسي خود را آغاز كرد و اولين شعر هاي خود را سرود.
در سال 1844 با شاعري به نام فرديناند فرُيليگراث دوست و با ناشر و نويسنده اي به نام آگوست آدولف لودويك فولن آشنا شد.
در 8 دسامبر همين سال به خاطر مخالفت با فرقه ي يسوعيان به گروهي از پروتستان هاي متعصب در شهر لوتسرن پيوست. يك سال بعد اولين مجموعه شعر وي به نام «اشعار يك خودآموخته» (Gedichte eines Autodidakten ) منتشر گرديد.
در بهار سال 1846 مجموعه ي كامل اشعار وي تا آن زمان به چاپ رسيد. از مارس تا اكتبر سال بعد را در هوتينگن نزد نويسنده اي به نام ويلهلم شولتس گذراند.
در تابستان همين سال رابطه ي عشقي وي با فردي بنام لوئيزه ريتر به شكست انجاميد. سپس به كارآموزي در ديوان دولتي شهر زوريخ تحت نظر آلفرد ِاِشر مشغول شد. در سال 1848 بورسيه دولتي دريافت كرد و چهار سال به تحصيل در رشته هاي تاريخ ، فلسفه و ادبيات در دانشكاه هِيدلبرگ پرداخت.
طي تحصيلش در كلاس هاي لودويك فويرباخ (1872-1804)، فيلسوف آلماني شركت مي كرد. فويرباخ از كساني بود كه به انتقاد شديد از عقايد مسيحيت و نفي اساسي عقايد اين دين مي پرداخت. وي معتقد بود، خدا ساخته و پرداخته ي انسان است و در اصل انسان آرمان هاي بلند و تمام استعداد هاي بالقوه ي خود را به بيرون از خود فرا فكني مي كند و نام آن را خدا مي گذارد. در نظر او خدا جز خود برتر انسان چيزي نيست. جمله ي معروف «انسان خداي انسان است» نيز از اوست و صاحب نظران فلسفه ي فويرباخ را پايان فلسفه ي كلاسيك آلمان مي دانند.
در طول دوران تحصيل، كلر با شخصي به نام هرمان هتنر كه در رشته ي تاريخ ادبيات تخصص داشت، طرح دوستي ريخت. در سال1849 از دوستان نزديك فويرباخ شد و به منزل او مي رفت.
كلر تحت تاثير افكار فويرباخ قرار گرفت و نگرش وي به مسائل دستخوش تحولي بنيادين شد. به گفته ي خود او پس از رابطه با فويرباخ تصويری كه از جاودانگي براي او ترسيم شده بود، از بين رفت. از اين پس دوران «رئاليسم شاعرانه» ادبيات آلمان (1890-1850 ) مهم ترين نماينده ي خود، يعني كلر را پيدا كرد! براي تصور بهتر دوراني كه كلر در آن مي زيسته، بايد گفت كه وي دوران رئاليسم، يعني سال هاي بين 1848 تا اوايل دوران حكومت اتو فن بيسمارك، رايش دوم آلمان، را تجربه كرده است. در اين دوره نخستين نشانه هاي صنعتي شدن جوامع غربي، پيشرفت هاي عظيم علوم طبيعي و تكنولوژي ظاهر شد. سرمايه داري اهميت يافت و ميزان مهاجرت به شهرها، به علت وجود فرصت هاي شغلي بيشتر، افزايش پيدا كرد. سرمايه داران از نظر سياسي و اجتماعي در رأس امور قرار گرفتند. در واكنش به مشكلات ناشي از پديده هاي اجتماعي مذكور جنبش هنري « بيدرماير» (1840-1815 ) كناره گيري از زندگي جمعي و پرداختن به امور دروني و شخصي را پيشه كرد. در نيمه ي دوم قرن نوزدهم، در كشور تاره پاگرفته ي آلمان، عده اي خواهان تغييرات بنيادين و عده اي از رئاليست ها نيز در پي سازگاري با وضعيت موجود بودند.
در سال 1849، كلر كار نگارش«هينريش خام نظر» (Der Gruene Heinrich ) را نيز آغاز كرد و رابطه عشقي وي با يوهانا كاپ به شكست انجاميد. در همين سال با ادوارد فيوگ كه بعد ها ناشر آثار او گرديد، آشنا شد و دوباره فعاليت هاي هنري خود را از سر گرفت.
در آوريل سال 1850 عازم برلين شد و به مجامع ادبي فاني لِوالد و كارل آگوست فارنهاگن فن ِانسه راه يافت. سال بعد مجموعه شعر ديگري(Neuere Gedichte) به چاپ رساند. در زمستان اين سال به بيماري سختي مبتلا شد. در سال 1853 با ناشري به نام جوليوس لفي ديدار و در ماه دسامبر اولين جلد از مجموعه ي سه جلدي رمان «هينريش خام نظر» را منتشر كرد. در بهار سال بعد كلر پيشنهاد كرسي تدريس و استادي تاريخ ادبيات را در يك دانشگاه فني رد كرد و در ماه مه سال 1855 پس از پايان نگارش اين رمان براي اولين بار آن را بطور كامل به طبع رساند. در اين سال رابطه ي عشقي وي با بتي تندرينگ به شكست انجاميد.
در آگوست همين سال كار روي پي نوشته هاي مربوط به مجموعه ي«پنج داستان از زلدويل» ( Fuenf Seldwyler Erzaehlungen) را آغاز كرد و در نوامبر به زوريخ نزد مادرش بازگشت. وي در داستان هاي خود اغلب به گوشه اي از تاريخ مي پردازد و گاهي تا دوران آغاز مسيحيت نيز به عقب بازمي گردد. سال بعد روابط دوستانه اي با گوتفريدزمپر، فريدريش تئودور فيشر، ياكوب بوركهارت، ريشارد واگنر و ماتيلده وزندوك برقرار كرد. كمي بعد اولين مجموعه از كتاب «پنج داستان از زلدويل» و سپس نوول « رومئو و ژوليت در دهكده» (Romeo und Juliet auf dem Dorfe) را منتشر كرد. در ژولاي سال 1857 دوستي كلر با پاول هيزه پا گرفت. در دسامبر همين سال كلر پيشنهاد پست دبيري انجمن هنري شهر كلن را رد كرد.
در بهار سال بعد مجموعه داستان «گروه هفت نيكوكار» (Das Faehnlein der Sieben Aufrechten) را منتشر كرد. در سال 1861 كلر به عنوان نخستين نويسنده ي منتخب از سوي مقامات شهر زوريخ برگزيده شد و پست دولتي مهمي به او واگذار شد. سپس همراه مادر و خواهر خود به آپارتماني سازماني كه از طرف ديوان دولتي در اختيار آنها گذاشته شده بود، نقل مكان كرد.
در روز 5 فوريه ي 1864 مادر كلر درگذشت. او در اين سال داستان هاي خود به نام «سوء استفاده از نامه هاي عاشقانه» (Die Missbrauchten Liebesbriefe) را در روزنامه ي آلماني «رايش تسيتونگ» چاپ مي كرد. سپس با زن پيانيستي(نوازنده ي پيانو) به نام لوئيزه شَيدگر فن لانگناو آشنا و شيفته ي او شد. اين زن در 12 ژولاي سال 1866 خودكشي كرد.
سه سال بعد كلر به دريافت دكتراي افتخاري دانشگاه زوريخ نايل شد. سپس با فردي به نام آدلف اكسنر آشنا شد. در سال 1872 مجموعه ي «هفت تذكره» ( Sieben Legenden)كه به طور پراكنده بين سال هاي 1857 تا1871 منتشر شده بود، يكجا به چاپ رسيد.
در تابستان همين سال كلر براي اولين بار با ماريه، خواهر كوچك آدلف اكسنر ديدار كرد. وي ضمن اقامت در مونيخ با ياكوب بشتولت كه بعدها سرگذشت كلر را به رشته ي تحرير در آورد، آشنا شد. در سپتامبر سال بعد به دعوت ماري و آدلف اكسنر به موندزه سفر و در راه بازگشت در مونيخ گردش كوتاهي كرد. سپس در ماه دسامبر، سه جلد اول مجموعه ي «مردم زلدويلا» (Die Leute von Seldwyla) را در چند نوبت به چاپ رساند. جلد چهارم اين مجموعه در سال 1874 منتشر شد.
در همان سال به دعوت ماريه و آدلف اكسنر به وين رفت و از راه مونيخ به شهر خود برگشت. دو سال بعد از مقام خود استعفا و تا آخر عمر به عنوان نويسنده ي آزاد در زوريخ به زندگي ادامه داد.
در ماه مه سال 1876 شروع به مكاتبه با ويلهلم پترسن نمود. سپس با آدلف فري آشنا شد. در ماه اكتبر ضمن اقامت در مونيخ به مكاتبه با فرديناند مُيِر پرداخت. يك ماه بعد « نوول هاي زوريخ» ( Die Zuericher Novellen) را چاپ كرد. در ماه مارس سال بعد، مجموعه ي كامل «نوول هاي زوريخ » را چاپ كرد و در اين حين با تئودور اشتروم به مكاتبه پرداخت.
در سال 1878 به برن سفر كرد و به عنوان شهروند افتخاري شهر زوريخ معرفي شد. سإل بعد جلد اول تا سوم رمان هينريش بي تجربه تجديد چاپ شد.
در سال 1881 مجموعه ي «اشعار طنز» خود را منتشر كرد. دوسال بعد در ماه نوامبر «ديوان كامل اشعار» خود را به طبع رساند.
كلر در اكتبر سال 1884 با فريدريش نيچه (1900-1844) فيلسوف شهير آلماني ديدار كرد.
در ژانويه ي سال 1885 با ياكوب بشتولت قطع رابطه كرد و در برلين با ناشري به نام ويلهلم هرتس براي چاپ مجموعه ي آثارش قرارداد بست. سپس با آرنولد بوكلين رابطه ي دوستانه اي برقرار كرد.
در سال 1886 رمان تاريخي « مارتين زالندر» از كلر به چاپ رسيد. وي در اين رمان به انعكاس بحران هاي اقتصادي، سياسي و اخلاقي دوران گذشته مي پردازد. در اكتبر همين سال براي درمان بيماري به بادن سفر كرد.
در اكتبر سال 1888 خواهرش رگولا از دنيا رفت. سال بعد مجموعه آثار كلر در ده جلد به چاپ رسيد و ژولاي و آگوست سال 1889 را در زليزبرگ گذراند.
او پس از سال 1876 باقي عمر خود را صرف نويسندگي نمود. وي سرانجام در 16 ژولاي سال 1890 پس از يك دوره سخت بيماري كه شش ماه به طول انجاميد، در شهر زوريخ درگذشت.



از كتاب هاي اين نويسنده نيز هنوز چيزي به فارسي ترجمه نشده است.



  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #1 : فوریه 24, 2010, 22:47:39 »
0
*يوهان ولفگانگ فون  گوته




یوهان ولفگانگ فون گوته (متولد: ۲۸ اوت ۱۷۴۹ در فرانکفورت؛ درگذشت: ۲۲ مارس ۱۸۳۲ در وایمار)، شاعر، ادیب، نویسنده، نقاش، محقق، انسان‌شناس، فیلسوف و سیاست‌مدار آلمانی بود. او یکی از کلیدهای اصلی ادبیات آلمانی و جنبش وایمار کلاسیک و همچنین رومانتیسیسم به شمار می‌رود.
زندگی
بدر گوته، یوهان کاسپار گوته (۱۷۱۰-۱۷۸۲) همراه با خانواده‌اش در یک خانه بزرگ در فرانکفورت زندگی می‌کرد، که آن زمان قسمتی از امپراتوری مقدس روم بود. مادر گوته نیز کاترینا الیزابت گوته (تِکستور سابق) از خانواده‌های سرشناس فرانکفورتی بود.
آن گونه كه رسم خانواده هاي بورژواي فرانكفورت بود، يوهان در ايام كودكي به مدرسه نرفت و تحصيلات ابتدايي را در خانه پدري و با آموزگاران خصوصي آموخت. لاتين، يوناني، فرانسه، انگليسي، ايتاليايي، و عبري را فرا گرفت. نقاشي ميكرد و به موسيقي نيز علاقه داشت و در همان دوران كودكي قطعاتي منظوم سرود كه با طنزي كودكانه و گاه مضموني مذهبي همراه بود.
او بین سالهای ۱۷۶۵-۱۷۶۸ در لایپزیگ به تحصیل حقوق پرداخت و در آنجا به اشعار کریستین فورشتگوت گلرت علاقه پیدا کرد. پس از سال ۱۷۶۸، گوته به زادگاه‌اش بازگشت و مدتی نیز در دارمشتات بود.
گوته پس از اینکه تعدادی از آثار بزرگش را به اتمام رسانید، سال ۱۷۷۵ به وایمار رفت و در آنجا بین سالهای ۱۷۷۶-۱۷۸۶ (یعنی حدود ۱۰ سال) وزیر حکومت شد. سپس او تا سال ۱۷۸۸ به ایتالیا رفت و در آنجا به تحصیل هنر و مجسمه‌سازی باستانی پرداخت.او خود را از جمله با کارهای میکل آنژ و رافائل مشغول کرد.
سال ۱۷۸۸، گوته به وایمار بازگشت و تقریبا باقی عمرش را در آنجا گذرانید، هرچند که زندگی او در آنجا با جنگ‌های ناپلئونی رو‌به‌رو شد. گوته در وایمار به تحصیل زبانهای فارسی و عربی و همچنین قرآن پرداخت و شیفته اشعار حافظ شد.
پس از مرگ همسر گوته کریستیان سال ۱۸۱۶، خود او نیز پس از ۶ سال بر اثر عفونت ریوی در شهر وایمار درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. گفته می‌شود آخرین کلمه شاعر قبل از مرگش، نور بیشتر (آلمانی: Mehr Licht) بود.
آثار


1. ورتر


2. فاوست


3. اگمونت


4. نغمه‌های رومی


5. دیوان غربی- شرقی (تقدیم به حافظ شیرازی)


6. سفرنامه ایتالیا


7. تئوری رنگ‌ها (علوم طبیعی)
شعر و ادبیات
در پاييز 1765 هنگامي كه گوته شانزده سال بيشتر نداشت بنابه ميل پدر راهي لايپزيك شد تا در دانشگاه آن شهر رشته ي تحصيلي مورد نظر پدر را دنبال كند و علم حقوق را بياموزد. لايپزيك در آن ايام "پاريس كوچك" نام داشت و كانون فرهنگي اجتماعي و فرانسوي روكوكو (Rococo) به شمار ميآمد. روكوكو سبك هنري قرن 18 بود كه به دليل تنوع مضمون، ظرافت و تزئين بيشتر و تا حدي افراطي، از سبك باروك متمايز ميگشت. يوهان از همان آغاز ورودش به لايپزيك، علم حقوق را كسالت بار يافت و بيشتر خود را به يادگيري نقاشي در آتليه ي "آ. ف. اوسر" مشغول نمود.
وي در دوران اقامتش در لايپزيك همواره با نوعي كشمكش دروني روبرو بود. تضاد ميان "روكوكو" كه شيوه ي زندگي او را تحت تاثير خود قرار داده بود و نياز به يافتن حقيقت طبيعت، و عشق و شوريدگي كه همواره وجودش از آن آكنده بود باعث شده بود كه اين تضاد دروني همواره در او شعله ور بماند و حاصل اين تضاد دروني در رابطه پرتنش يوهان با كتشن شون كيف، نمايشنامه خلق و خوي عشاق، شركاي جرم و حتي در نامه هايش به "ا. ت. لانگر" كه متخصص صاحب نامي در الهيات به شمار ميرفت كاملا مشهود است.
نخستين مجموعه ي اشعارش را در سال 1769 به چاپ رسانيد. در آگوست 1771 يوهان بيست و دو ساله پس از دريافت درجه ليسانس حقوق از دانشگاه استراسبورگ به فرانكفورت بازگشت. در ايام تحصيل آنچه بيش از هر چيزي در وي تاثير گذاشت آشنايي وي با "يوهان گوتفريد هردر") (1803 ــ1744) فيلسوف و شاعر و زبانشناس معروف آلماني بود كه موسس نهضت "غوغا و تلاش" به شمار ميرفت. گوته تحت تاثير Herder به اين باور رسيد كه ميزان يك ادبيات خوب، اصالت احساس است و به همين دليل، عظمت و اصالت شعراي بزرگي چون هومر، اوسيان (Ossian) و شكسپير در اين است كه در گذر زمان داستانها و اشعارشان با تمامي ويژگيهاي ممتاز به جاي مانده و خود را نشان داده اند. به اين ترتيب، هومر، پيندار، شكسپير، اوسيان و نيز انجيل الگوي كار او قرار گرفتند، كه در نغمه هاي ماه مه، درود و بدرود تجلي يافتند كه براي فريدريكه سروده شده بودند. او در اين دو اثر، شيوه ي تازه اي را در سرودن اشعار تغزلي پيش گرفت كه تا پيش از وي سابقه نداشت.
"غوغا و تلاش" نهضتي ادبي بود كه بين سالهاي 1770 تا 1784 در آلمان رواج داشت. اين دوره را "عصر نبوغ" يا "دوره ي نبوغ" نيز نام گذارده اند. عنوان اين نهضت از نام نمايشنامه اي به همين اسم گرفته شد كه F.M.Vonklinger در سال 1776 نوشت. هدف اين نهضت، عصيان در برابر مذهب اصالت تعقل بود كه بويژه در آلمان رونق داشت. به همين دليل "غوغا و تلاش" را ميتوان پيشرو مكتب رمانتيسم دانست. در اين نهضت اصالت فرد مورد تاكيد قرار ميگرفت و بر اين نكته پاي ميفشرد كه هنر واقعي زاده ي طبع آزاد و رها از تمامي قيود است.
از ويژگيهاي بارز اين انديشه، عصيان در برابر اصول جزمي اي بود كه در جهان بيني فردگراي عصر روشنگري به چشم ميخورد و دستاويزي بود براي اين شاعران و نويسندگان جوان تا نسبت به قطعيت هر قاعده اي ترديد كنند. ويژگي ديگر، علاقه به طبيعت بود، اعتقاد به نوعي وحدت وجود كه اغلب اين جوانان را به قبول اموري وراي تعقل ميكشانيد.
به هر حال بنيانگذاران اين نهضت كه كوشيده بودند شرايط اجتماعي عصر خود را به باد انتقاد بگيرند، چند سال بعد با احساس مسئوليتهاي اجتماعي جديد از اين شور و هيجان افراطي به سوي اعتدال گراييدند و به دوره ي فكري پا نهادند كه دوره ي كلاسيك ناميده ميشد.
مكتب كلاسي سيسم آلمان نيز همانند نهضت "غوغا و تلاش" تجلي تازه اي از روح آرمان گرايانه ي آلماني بود كه تلفيقي از فردگرايي عصر روشنگري و ذهن گرايي پيروان نهضت "غوغا و تلاش" به حساب ميآمد.
مسلما نهضت ادبي "غوغا و تلاش" را ميتوان نخستين عامل دانست كه سبب شد گوته به ادبيات شرق و بويژه ايران توجه نشان دهد كه در نهايت به سرودن ديوان او منجر گرديد.
خطابه مشهور سر ويليام جونز در سال 1786 در انجمن سلطنتي مطالعات آسيايي در كلكته و تاكيد وي بر خويشاوندي زبانهاي سنسكريت، لاتين، يوناني و زبانهاي ژرمني، روش تازه اي را در مطالعات زبان شناسي پديد آورد، كه اگر چه بنيانگذارش دانشمندي انگليسي بود، اما در آلمان شكوفا شد.
كشف خويشاوندي ميان زبانهاي ايراني و زبانهاي ژرمني سبب شد تا تصور نادرست سامي بودن زبان فارسي، آن هم به دليل شباهت در خط به يك سو نهاده شود و فارسي و آلماني دو زبان خويشاوند محسوب شوند.
در آن زمان بسياري از كشورهاي آسيايي و آفريقايي جزو مستعمرات كشورهاي اروپايي قرار داشتند و اروپاييان در جهت بسط و توسعه ي منافع خود و اكتشافات جديد از طريق سفرهاي پژوهشي به دنبال استثمار ديگر كشورها با هم نيز در رقابت بودند و از جهتي براي خود رسالت رستگاري جهاني نيز قائل بودند كه بخشي از آن ظاهرسازي بود و به هدف استثمار مشروعيت ميبخشيد و بخش ديگر آن نيز درصدد يافتن و شناختن ديگر فرهنگها و سنتهاي بيگانه بود كه ميخواستند از ديگران نيز بياموزند و فرهنگهاي آنان را درك كنند.
اين هدف موجب شكوفايي رشته هاي مختلف دانش و زبان شناسي گرديد و شرق شناسي كه تا آن زمان تنها در خدمت علوم الهي بود، با ضوابط تازه اي استقلال يافت.
از اين طريق غرب با انديشه هاي شرقي يا بيگانه نيز آشنا گرديد‌ كه گوته در نامه اي به "كارلايل" آن را اين چنين بيان ميكند:
احترام و شايستگي حقيقي سزاوار چيزي است كه به تمام بشريت تعلق داشته باشد.
خطابه ي سر ويليام جونز زماني ايراد شد كه گوته سي و هفت سال داشت و مسلما نميتوانست بر روي ذهن پوياي گوته تاثير نگذارد. شايد اگر او به شعر عشق نميورزيد همچون هردر، هومبلت و ديگران نامش در كتابهاي تاريخ زبانشناسي ميآمد و گوشه اي از اين تاريخ را به خود اختصاص ميداد.
گوته آشنا شدن خود را با حافظ مرهون ترجمه ي "ژوزف هامر پورگشتال" ميداند و غزلهاي حافظ‌ او را نيز مانند "هامر" مفتون خود‌ ساخت.
"ژوزف فون هامر پروگشتال" مترجم دربار وين دانشمندي خودساخته، ترجمه ي كامل ديوان حافظ را در دو جلد ارائه نمود و اين اهتمامي نبوغ آميز بود، اما بعدها به ناحق مورد انتقاد قرار گرفت. ترجمه ي "هامر" نه تنها كامل، بلكه دقيق نيز بود. او سالهاي طولاني در شرق و بيشتر در اسلامبول به سر برده بود و گذشته از زبان فارسي، زبانهاي عربي و تركي عثماني را نيز ميدانست و براي ترجمه ي ديوان حافظ از تفسيرهاي تركي كه در آنها تمام غزلهاي پيچيده و اشارات مرموز تفسير شده بود استفاده كرد.
گوته چگونگي تاثير پذيرش از حافظ را در خاطرات خود چنين بازگو ميكند:
. . . در گذشته از ترجمه هاي پراكنده اي كه از اين شاعر آسماني در مجلات منتشر ميشد چيز زيادي دريافت نميكردم، اما اكنون در مجموع تاثير زنده تري بر من ميگذارند و مي بايستي خود را در برخورد با آنها خلاق نشان ميدادم، چون در غير اين صورت در برابر اين پديده عظيم ياراي مقاومت نميداشتم!
ثمره ي اين خلاقيت نشان دادن ديوان "شرقي ــ غربي" بود كه يكي از شاعرانه ترين و زيباترين برخوردهايي است كه با فرهنگ ايراني در زبان آلماني شده است.
نخستين اشعار اين مجموعه كاملا تحت تاثير حافظ قرار دارند. "به حافظ" عنوان نخستين شعر اين ديوان است و در آغاز چنان مجذوب و مقهور حافظ شده بود كه در شعري كه بعدها از انتشار آن (واضح است) منصرف گرديد، چنين سرود:
"حافظ هماورد تو گشتن؟
اين چه ديوانگي ست!"
ديوان گوته مسلما ديواني شرقي است، زيرا واژه هايي چون "الله"، بلبل، هدهد، ساقي، درويش، حوري، مشك، ميرزا، مفتي، فتوا، پنبه وزير به دفعات در آن به كار رفته اند، تا جايي كه درك بسياري از سروده ها را بر همزبانان گوته، بدون مطالعه ي يادداشت هاي پانويس بسيار مشكل و گاه حتي ناممكن ميسازد. اما از سويي ديگر اين ديوان غربي نيز هست! چرا كه هيچ شعري، برگردان كامل شعري فارسي نيست و گوته در تمامي ديوان دركي غربي از شرقي به دست ميدهد.
ساختار سروده هاي ديوان، انسجامي غربي دارد، پيوستگي منطقي و تلاش در حفظ مضموني واحد، ويژگيهايي است كه در غزل فارسي، دست كم به لحاظ روساختي، مطرح نيست. اما گوته به دنبال چنين انسجامي است.
پروفسور دكتر كريستف بورگل اين تفاوت ساختاري را در شعر گوته و شعر حافظ، به كمك نمونه هاي متعددي به دست ميدهد و مشخص ميسازد حتي در اشعاري كه مضموني از غزل حافظ را اقتباس كرده است، گوته پراكندگي مضامين را رها ميسازد و انسجام را مطلوب تر مييابد.
"ز مكنونات قلب جمله انسانها
تو آگاهي و ميداني
كه شور اشتياق يار پيوسته
از اين دنياي خاكي ره به سوي آسمان دارد."
زيبايي آفريدگار در زيبايي آفريده هايش خودنمايي ميكند و در نهايت در زيبايي انسان متجلي ميشود و روح انسان كه در طول زندگي زميني خود از مبدا آسماني اش جدا شده و در معرض خطر فراموشي قرار دارد پيوسته در جستجوي خاطره ي زيبايي مطلق ازلي است، كه گوته اين موضوع را در شعر خود "به حافظ" مبنا قرار ميدهد.
يا در اين بيت:
كس چه حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
كه در ترجمه ي "هامر پروگشتال" چنين آمده است:
"كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف عروس سخن افتاد به تاب"
و گوته اين بيت را در فصلي از ديوان شرقي ــ غربي كه به حافظ اهدا كرده است چنين ميآورد:
زاندم كه سخن عروس و فكر داماد شدند
آنكس شده با خبر كه قدر حافظ داند"
نخستين شرح و تفسير ديوان شرقي ــ‌ غربي گوته در سال 1834 دو سال پس از مرگ وي انتشار يافت.
با برداشت ديگري از گوته از غزلهاي حافظ سخن خود را در مورد اين شاعر شيفته ي حافظ و فرهنگ ايران به پايان ميرسانم.
باشد اي حافظ سرود نغز تو
راه بي آلايش و بي رنگ تو
جام بر دست و سرخوش ز عشق يار
رهنمون ما شود بر بارگاه كردگار
* برادر توامان حافظ
بگو عالم فرو ريزد، فرو پاشد ز هم
چه باكم باشد از اين ماجرا، حافظ
مرا با چون تويي پرواي همچشمي است!
در غم و شادي، ز درد و رنج ناليدن
برادروار همچون توامان با تو
چون تو عشق ورزيدن، به بزمت باده پيمودن،
مراد من چنين عمري، مرا خواهش چنين فخري است!
اين شعر را گوته تحت عنوان "بي كران" در ديوان شرقي ــ غربي در بخش (حافظ نامه) و در ستايش وي سروده است.

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #2 : فوریه 24, 2010, 23:28:33 »
0
*هرمان  هسه





هرمان هسه ادیب، نویسنده و نقاش آلمانی و برندهٔ جایزه نوبل در ادبیات، وی در (۲ ژوئیه ۱۸۷۷ میلادی) در شهر کالو واقع در استان بادن ورتمبرگ آلمان زاده شد و در (۹ اوت ۱۹۶۷ میلادی) در تسین واقع در سوئیس درگذشت.


 


زندگی


هرمان هسه در 2 ژوئیه سال ۱۸۷۷ در شهر کالوی آلمان متولد شد. پدرش مدیریت مؤسسه انتشارات مبلغین پروتستان را به عهده داشت و مادرش دختر هند شناس معروف، دکتر«هرمان گوندرت» و مدیر اتحادیه ناشران کالو بود. کتاب خانه بزرگ پدربزرگ و شغل پدر، اولین باب آشنائی هرمان هسه جوان با ادبیات بود. از طریق پدر و مادرش که مبلغان مذهبی در هندوستان بودند، به جهان بینی و تفکرات فلسفی هند دست یافت.


او که از اوان جوانی دارای روحی حساس و ضربه پذیر بود، در مقابل نابرابری های جامعه و تضاد درونی با پدر و مادرش، در سن پانزده سالگی از مدرسه کلیسائی ماول برون که بورس تحصیلی در رشته الهیات پروتستانتیسم را از آن داشت، فرار کرد و سپس در کانشتات یک دوره یکسالهٔ را آغاز و چندی بعد در شهر کالو به کارآموزی در یک کارگاه ساعت سازی مخصوص برج، مشغول و پس از اتمام این دوره در شهر توبینگن در رشته کتابفروشی به کارآموزی پرداخت (۱۸۹۵ - ۱۸۹۸ میلادی).


بيست و يک ساله بود که مجموعه ای از اشعار خود را منتشر کرد. نخستین رمان خود را در سال 1904 به نام پتر کامنسیند منتشر کرد. گرایش به رومانتیسم و طبیعت گرایی از نمود های این اثر است که با استقبال بی نظیری روبرو شد. این کتاب اوضاع مالی نویسنده را دگرگون ساخت. هسه در همان سال با «ماریا برنولی» ازدوج و تا سال (۱۹۱۲ میلادی) زندگی مشترک خود را ادامه دادند.


رمان زیر چرخ که در سال ۱۹۰۶ میلادی منتشر شد یکی از آثار محوری هرمان هسه است که منعکس کننده نشان های موجود در مجموعهٔ آثار او است. این کتاب نمایشی از تضاد بین آزادی های فردی و فشارهای تخریبی در جوامع مدرن است. هسه در این رمان سایه روشن هایی از دوران کودکی خود و برادرش «هانس» را ترسیم کرده است، که همانند شخصیت اصلی داستان، دست به انتحار می زند. زندگی در مدرسه کلیسای «ماول برون»، دوران کارآموزی و تصویر مناظر رؤیایی شهر زادگاهش، تراوشی از تجربه و دیدگاه نویسنده است که در کتاب «زیر چرخ» جان گرفته اند. فضای رومانتیسم غالب بر ماجرا، به قلم توانای هرمان هسه به دادگاهی تلخ علیه نظام آموزشی که سعی در سرکوب کردن استعدادها می نمود، تبدیل شده است.


در این مدت هسه به طور جدی به مشکلات انسان ها و روابط بین آن ها و همچنین نقش هنرمند در جامعه، پرداخت و در رمان های گرترود (۱۹۱۰) و روسهالده (۱۹۱۴) این معضل را به شیوه هنرمندانه ای مطرح نمود. علاوه براین، هرمان هسه با بیش از شصت نشریه پیشرو همکاری می کرد و به عنوان نماینده جریانات صلح طلب - پاسیفیسم، طرفدارانی همانند تئودور هویس به حلقه دوستانش در آمدند. در این ارتباط افرادی هم از آلمان حملات خصمانه خود را علیه او آغاز کردند.


هرمان هسه متأثر از بیماری همسرش که مبتلا به شیزوفرنی بود، در سال (۱۹۱۶) به یک بحران عمیق روحی (افسردگی) مبتلا و تحت مداوا قرارگرفت. هسه در کتاب دمیان - روایتی از جوانی، عناصر ساختاری روان تحلیلی را ترسیم نمود. این کتاب به دلیل جو خصمانه ای که علیه وی بر فضای سیاسی - اجتماعی آلمان مسلط بود، به نام مستعار «امیل سینکلر» منتشر شد که در چاپ شانزدهم نام حقیقی نویسنده آشکار گردید.


سالهای (۱۹۱۸ - ۱۹۱۹ میلادی) سال های جدایی از خانواده، گوشه گیری و اقامت در «تسین» بود. این حوادث در داستان های کوتاه وی رد پای خود را به روشنی بجای گذاشته است، مانند:


- Klein und Wagner 1919


- Klingsors letzter Sommer 1919


هرمان هسه در کتاب «سیدارتا- ۱۹۲۲» ضمن تحلیل مبانی فلسفه آسیائی(هندی)، اشتیاق خود را به یافتن روشی در جهت حل بحران جوامع بشری نشان داد.


هسه در سال ۱۹۲۳- ۱۹۲۴ میلادی تابعیت کشور سوئیس را کسب و برای دومین بار ازدواج کرد.


در کتاب «گرگ صحرا- ۱۹۲۷»، هسه مجددأ قلم خود را متوجه موضوعات اجتماعی و تازه ترین مسائل مطروحه نمود. شخصیت اصلی کتاب، «هاری هالر»، نماد مبارزه با معضلات دهه سوم قرن بیستم می باشد.


با نوشتن کتاب «نارسیس و گلدموند- ۱۹۳۰» دوره دیگری از خلاقیت هسه آغاز می گردد. نگرش نویسنده در این مقطع به داده های تاریخی، معطوف بود و تشابه ملموسی از واقعیت ها را به خواننده تلقین می نماید. این اثر عمیق تر از آنچه به نظر می رسد، ناظر بر زوایای تاریک روح و زندگی و پیشگامان این چالش است.


هرمان هسه برای بار سوم در سال ۱۹۳۱ ازدواج کرد. خانم نینون آوسلندر همسرش بود.


وی در سال ۱۹۴۶ میلادی به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل شد و در (۹ اوت ۱۹۶۷ میلادی) در تسین واقع در سوئیس درگذشت. وی به عنوان پرخواننده ترین نویسنده اروپایی قرن بیستم شناخته شده است.


 


 


فلسفه هندی


بر اساس توجه و علایق خاصی که نویسنده در باب این فلسفه به دست آورده بود، در سال ۱۹۲۲ روایتی به نام «سیدارتا» منتشر کرد که از جمله پرخواننده ترین آثار وی می باشد. داستان به گرد فرزند برهمانی دور می زند که در پی مداوا است. سیدارتا نام این جوان است که در راه رسیدن به مقصود، خود بینی و آلایش عشق شهوانی را که همانند زنجیرهای گران، مانعی بازدارنده بودند، به نرمی می گسلد و تضاد سرکش روح و زندگی را به فرایندی آشتی پذیر در نفس ریاضت کشیده خود مبدل می سازد. این کتاب نگرشی بر ریشه های روانشناسی در مذاهب جهانی و مکاتب عقلی است و هسه نیز در جستجوی رسیدن به مؤلفه ای است که تفاهم بین دو فرهنگ شرق و غرب را عملی سازد. شماری از صحنه های «سیدارتا» تابلوهای مثنوی مولوی را برای خواننده ترسیم می نماید. هنری میلر در باره این کتاب میگوید: سیدارتا داروی شفابخشی است که از انجیل عهد جدید مؤثر تر است. در پی برقراری ارتباط هرمان هسه با آلمان از طریق تفسیر و تعبیر آثارش به وسیله آمریکائی ها، نظرات مذهبی و سنتگرائی مشهود در نوشتارهایش، از دید خوانندگان مخفی ماند. در همین معنی، نویسنده اطریشی پتر هانکه در سال ۱۹۷۰ با تعجب اعتراف می کند:


من کتابهای هسه را با کنجکاوی و تحیر تمام، خواندم. این شخص نه تنها یک شخصیت برجسته رومانتیکی معرفی شده آمریکایی ها است، بلکه نویسنده ای عاقل و قابل اعتماد نیز می باشد.


 


آثار


- پیتر کامنزيند 1904


- اعجوبه ۱۹۰۶


- زیر چرخ ۱۹۰۶


- گرترود ۱۹۱۰


- روسهالده ۱۹۱۴


- دميان ۱۹۱۹


- سیدارتا ۱۹۲۲


- گرگ بيابان ۱۹۲۷


- نارسیس و گلدموند ۱۹۳۰


- سفر به شرق ۱۹۳۲


- بازی با مرواريد های شيشه ای ( جايزه نوبل) ۱۹۳۴


- سيری در تنهايی


- خبر های عجيب از سياره ای ديگر ( مجموعه داستانهای کوتاه )


- روزالده ( اسپرلوس )


- ياس بی ترحم


 


 


 آثار هرمان هسه به زبان آلمانی


 


- «پیتر کامنزیند» (Peter Comenzind) ۱۹۰۴: این زندگی جوانی را شرح می  دهد که دهکده محدود و کوچک خود را ترک می کند تا سراسر جهان را زیر پا گذارد، اما او جویای هنر است و به زندگی از خلال زیبایی ها می نگرد و هسه به وسیله او می تواند نظرهای شخصی را درباره هنر و سرنوشت آن بیان کند و در جریان این جهانگردی برتری زندگی طبیعی را بر تمدن شهری نشان دهد و تمدن غرب را سخت به باد انتقاد گیرد. پیتر، قهرمان کتاب، پس از سرخوردگی از سیر و سیاحت به سرگردانی خویش پایان می دهد و به دهکده کوچک بازمی گردد و کمر اصلاح آن را برمی  بندد. هسه در این اثر مسائل کودکی و نوجوانی را مطرح کرده وکسانی را وصف می کند که در جستجوی شناخت شخصیت خویشند و غالبا عصیان و میل گریز، زندگیشان را به خطر می اندازد.


 


- «گرترود» (Gertrud) ۱۹۱۰: این رمان واقع سرگذشت نویسنده است و فلسفه عمیق او را عرضه می کنند، یعنی مسئله تنهایی. در نظر هسه زندگی تنهایی است، انسان همیشه تنهاست و هنرمند تنهاتر از دیگران. داستان «گرترود» اعترافات یک موسیقیدان است، همچنان که «روسهالده» (Rosshalde) ۱۹۱۴ اعترافات یک نقاش است و این دو اثر را می توان مکمل یکدیگر دانست.


 


- «گرگ بیابان» (Der Steppenwolf) ۱۹۲۷: این داستان به صورتی استعاری روح آسیب دیده مردم پس از جنگ، مردم شهرنشین و متمدن را نشان می دهد که ناگهان در وجود خود ظهورخوی حیوانی یا مردی گرگ صفت را مشاهده می  کنند.


 


- رمان بزرگ او در دو جلد با عنوان «بازی تیله های شیشه ای» Das Glasperlenspiel در ۱۹۴۳ انتشار یافت. حوادث این رمان در قرن بیست و سوم میلادی می  گذرد و هسه خواننده را با خود به سرزمین کمال مطلوب که به آن نام کاستالی Castalie داده، می کشاند، سرزمینی که مشتاقان عالم معنی، دور از غوغای جهان در آن به سر می برند ؛ سرزمینی که فلسفه غرب و ریاضت شرق، زیبایی با افسون، فرمولهای دقیق علوم و موسیقی با یکدیگر تلفیق می یابد. سرگذشت قهرمان کتاب سرگذشتی است که هسه خود آرزوی آن را در سر می  پروراند. نظر هسه آن است که بشر در هیچ مرحله ای از زندگی نباید عقب بماند و پیوسته باید در دایره ای جدید نفوذ کند، همچنان که در بازی «تیله های شیشه ای» تیله ها باید پیوسته پیش برود، زیرا روح توقف نمی شناسد.


 


- «سفر به شرق»(Die Morgenlandfahrt) ۱۹۳۲: هسه در این داستان به زندگی ادراک تازه ای می بخشد و از عالم انسانیت کمال مطلوبی عرضه می کند که زندگی مداوم و تولدی از نو است. بنابر گفته خود هسه سفری روحانی است نه سفری جغرافیایی و در واقع زندگینامه نویسنده است و تحولی را در طرز تفکر او نشان می  دهد که در آن فردپرستی جایش را به اندیشه کلیت و جامعیت می دهد.

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #3 : فوریه 24, 2010, 23:36:17 »
0
ادبیات فرانسه

*مارسل   پروست




والنتین لویی ژرژ اوژن مارسل پروست (زادهٔ ۱۰ ژوئن ۱۸۷۱، درگذشت ۱۸ نوامبر ۱۹۲۲) نویسندهٔ معاصر فرانسوی است.



 



زندگی



مارسل پروست در دهم ژوئيه 1871 در پاریس و در منطقه اوتوی Auteuil در خانواده ای سرمایه دار و مرفه زاده شد، پدرش پزشک کاتولیک و مادرش یهودی اهل آلزاس بود. خانواده از مدتها پیش در قریه ای در حوالی شارتر Chartres مقیم شد، جایی که پروست بعدها در آثارش از آن به نام کومبره Combray یاد کرده است.



مارسل کوچک در محیطی با فرهنگ و دانش پرورش یافت. از آغاز کودکی، نحیف و رنجور بود و مراقبت مداوم و توجه شدید نزدیکان موجب شد که وی همیشه خود را به عطوفت و مهربانی نیازمند ببیند و در برابر عدم توجه افراد، نفرت نشان دهد.



در نه سالگی به بیماری نفس تنگی دچار شد که همه عمر با او بود، خاصه در فصل بهار او را از گردش در دل طبیعت و زیبایی‌های آن محروم  ساخت. بدین طریق مارسل ناچار بود در خانه ودر کنار مادر بسر برد و خوئی انزواجو و بیش از حد حساس یابد.



پروست روز به روز به مادر بیشتر علاقه می یافت. چنانکه در جایی، در جواب این پرسش «برای شما بزرگترین بدبختی کدام است؟» نوشته بود: «جدایی از مامان» عشق به مادر در آثار پروست همه جا به صورت مادری یا مادربزرگی جلوه کرده است.



 پروست با وجود مزاج علیل، تحصیلاتی جدی در مدرسه کوندورسه Condorcet انجام داد، از درس فلسفه و استاد دانشمند آن استفاده بسیار برد، که بعدها در آثار ادبیش تأثیر فراوان بر جای گذارد.



در 1889 در اورلئان به نظام وظیفه رفت و در صنف پیاده نظام، به خدمت پرداخت و بعدها در دانشگاه سوربون Sorbonne به رشته علوم سیاسی وارد شد. در آغاز به سیاست متمایل بود، اما بعد مصمم شد که همه وقتش را صرف ادبیات کند.



پروست در 1892 با همکاری چندتن از دوستان مجله بانکه (ضیافت) Banquet را تأسیس کرد، سپس با رووبلانش (مجله سفید) Revue Blanche همکاری کرد.



پروست در این دوره به محافل اشرافی و ادبی رفت و آمد یافت و با نویسندگانی چون "سنت بوو"، برادران" گونکور" ، "آناتول فرانس" و "شارل مورا" آشنا شد و با آنکه از این محافل سود بسیار برد و با بینش خاص خود به تحلیل اخلاق و روح اشخاص گوناگون پرداخت، از سرگمی‌هایش چندان خشنود نبود و آن را بی ثمر می‌خواند و خوشبختی را تنها در عالم هنر و کار جستجو می کرد.



مارسل پروست در 1896 در بیست و پنج سالگی اولین اثر خود را با چاپی زیبا به نام "لذتها و روزها" Les Plaisirs et les jours منتشر کرد. این کتاب مصور و زیبا شامل قطعه های گوناگونی از نوشته های پروست بود که به طور پراکنده و با خصوصیت‌هایی کاملاً متفاوت در مجله های بانکه و رووبلانش منتشر شده بود. نویسنده در این قطعه ها بر از دست رفتن یا تضعیف شادی‌های کودکی و صفای زندگی در کوهستان و زیبایی‌های طبیعت و خشک شدن سرچشمه های احساس و بر از دست رفتن روح پاک گذشته به وسیله لذتهای بیهوده در محافل خوشگذرانی، تأسف و حسرت خورده است. معروفترین نویسنده عصر یعنی آناتول فرانس بر این کتاب مقدمه ای نوشت و کتاب را «زیبایی بیمارانه و عجیب» خواند. کتاب لذتها و روزها مورد انتقاد عده ای از ناقدان قرار گرفت که پروست بعضی از آنها را توهین آمیز و کینه ورزانه تلقی کرد و منتقد گستاخی را به دوئل خواند که در آن به هیچ‌ یک از طرفین آسیبی نرسید.



پروست در سالهای 1895 تا 1905 به آثار "راسکین" Raskin که بیشتر مربوط به زیبائی شناسی بود، علاقه یافت. او میان خود و راسکین وجوه مشترکی می دید و به وسیله او به درک آثار هنری تمایل پیدا می کرد. دو اثر از راسکین را ترجمه کرد و در ضمن در اندیشه خلق اثر بزرگی به سر برد که بعدها خط سیر فکری و روحی او را آشکار می کرد. پس از مدتها کار به یکی از دوستان نوشت: «از مدتها پیش بر سر اثری کار می کنم که وقت زیادی لازم دارد و هنوز نتوانسته ام آن را به جایی برسانم.» در این زمان رمان "ژان سانتوی" Jean Santeuil را نوشت که پس از مرگش در 1952 انتشار یافت.



این رمان طویل هزار صفحه ای از نظر پروست اثر مهمی به شمار می آمد که زمینه های اصلی اثر بزرگ وی بود و نشانه هایی از تبدیل کودکی عصبی و ناتوان به هنرمندی برجسته را در برداشت. رمان ژان سانتوی ملاقات دو جوان را با رمان نویسی مشهور به هنگام مرگ نشان می دهد که دست‌نوشته اثر خود را برای انتشار به آنان می سپارد.



کتاب نخستین نشانه از استعداد پروست و نمودار رسالت هنری اوست و جستجوی مداوم او را درباره جوهر اشیا و حفظ آن در حافظه و سپس بیان آن را نشان می دهد. مرگ پدر و پس از آن مرگ مادر، تنهایی پروست را به حد اعلا رساند. دیگر در محافل حضور نمی یافت و در انزوا با روشن بینی و واقع گرایی تا حدی جانگداز به خلق اثر پرارزش خود پرداخت و آن را تنها تکیه گاه خود ساخت.



اولین شاهکار پروست "از جانب خانه سوان" Du cote de chez Swann نام داشت که نخستین بخش از اثر بزرگ او به نام "در جستجوی زمان از دست رفته" A la recherché du temps perdu را تشکیل می داد و در دسامبر 1913، قبل از آغاز اولین جنگ جهانی، منتشر شد.



در واقع پروست طرح اصلی رمان بزرگ خود را در این زمان در هفت بخش تنظیم کرده بود که به این ترتیب انشار یافت: از جانب خانه سوان (1913)، "در سایه دختران نوشکفته" A L’ombre des jeunes filles en fleur (1918)، "جانب خانه خانواده گرمانت" Le cote de Guermantes (1920-1921)، "سدوم و عموره" Sodome et Gomorrhe (1921-1932)، "زن زندانی" La Prisonniere (1923)، "آلبرتین" Albertine (1925) و "زمان بازیافته" Le Temps retrouve (1927).



در حدود دو سوم این اثر بزرگ در زمان حیات پروست و به وسیله بنگاه انتشارات گالیمار به چاپ رسید و بقیه آن پس از مرگش انتشار یافت و به تدریج بر خوانندگانش افزوده شد.



کتاب در جستجوی زمان از دست رفته، سرگذشت استعداد واقعی پروست است، استعدادی که سالیان دراز ناشناخته و معوق مانده بود. پروست که با چهره پرجاذبه و حرکات نرم و ملایم و آراستگی ظاهر پیوسته توجه دیگران را به خود جلب می کرد، سالیان دراز، شور و نگرانی درون خود را پنهان نگاه می داشت و با بینشی عمیق به مطالعه جامعه اشرافی و تحلیل روانی و خصوصیتهای اخلاقی آن می پرداخت و با بردباری و گذشت زمان زمینه خلق اثر بزرگ خود را فراهم می آورد، تا سرانجام میل به این کار به صورت وظیفه ای سنگین و عشقی عمیق و پرشور بر همه وجودش چیره گشت، چنانکه دیگر وجود او از اثرش جدا نماند. زندگی، رنجها، تلخیها، سرخوردگیها، پریشانی جنگ، با آنکه به سبب بیماری از آن برکنار ماند، همه به کارش غنای فراوان و طنینی تازه بخشید. کتاب با وجود وسعت غیرمنتظره موضوع و اختلاطها و ترکیب اجزا، از نظمی خاص برخوردار است که به طور اعجاب آور تا پایان کتاب حفظ شده است، پروست خاطرات جوانی را با سبکی هیجان انگیز پیش چشم خواننده تجسم می دهد و این نکته را یادآور می شود که هنرمند هیچ چیز را خلق نمی کند، بلکه کار او تنها مکاشفه است. هنر، هرچیز را که در زنجیر لحظه ها محبوس است، آزاد می سازد و از سرنگون شدن آن در عدم ثانوی جلوگیری می کند. مبارزه ضد فراموشی با کوششی مداوم و آمیخته با ولع، موضوع اصلی اثر پروست را تشکیل می دهد. پروست آن قدرت را داشت که احساسهای بسیار دقیق و ظریف و پیچیده را تشخیص دهد و با قلم توانا آنها را به بند کشد و تحلیل روانی را در داستان نویسی وارد کند. اگرچه فکر نوشتن و خلق این اثر پس از مرگ مادر، تنها تکیه گاه پروست گشته بود، لازم می دید که گهگاه با دنیای خارج نیز تماس داشته باشد تا بتواند اثر خود را عرضه کند، چنانکه در 1919 هنگامی که به دریافت جایزه "گونکور" نایل آمد، ناچار شد در برابر بعضی ناقدان از اثر خود دفاع کند. پروست سراسر روز در اتاق تاریک می خوابید و همه شب بیدار می ماند و در اواخر عمر خود را ملامت می کرد که چرا همه زندگی را صرف به ظهور رساندن استعدادهایش نکرده است.



پروست در سپتامبر 1922 به ذات الریه شدیدی مبتلا شد و اگر در استراحت به سر می برد و دستورهای پزشک را اجرا می کرد و خود را با کار شدید فرسوده نمی ساخت، قطعاً بهبود می یافت اما در حالی که از نفس تنگی رنج می برد و در تب شدید می سوخت، دست از کار نمی کشید. او میل نداشت خانواده، دوستان و حتی پزشک خود را بپذیرد. تنها دوبار ژاک ریویر Jacques Riviere را پذیرفت و درباره انتشار قسمتهایی از کتابش با او سخن گفت. سرانجام در هیجده نوامبر در حضور برادرش جان سپرد، در حالی که شهرت بزرگ جهانیش در حال پیدایش و نفوذش در حال افزایش بود.

ادامه دارد....

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #4 : فوریه 24, 2010, 23:38:49 »
0
ادامه مارسل پروست...

سال شمار زندگی



10 ژوئيه، تولد مارسل پروست در "اوتوى‏1". او پسر آدرين پروست، استاد اگرژه‏پزشكى و خانم "ژان وِيل‏2" است.



1873



تولد روبر پروست، برادر مارسل در "اوتوى". خانواده پروست در ساختمان شماره 9بلوار "مالزرب‏3" سكنى مى‏گزيند. خانه ييلاقى "اوتوى" يكى از الگوهاى پروست براى‏خانه ييلاقى "كمبره‏4" در رمان اوست. پروست از اين خانه چنين ياد مى‏كند: "اين خانه كه‏ما و دائيم در آن زندگى مى‏كرديم، وسط يك باغ بزرگ بود كه كوچه‏اى )منشعب ازخيابان موزار( آن را به دو قسمت مى‏كرد. در اين خانه هيچ گونه سليقه‏اى بكار نرفته بود.با اين وجود نمى‏توانم لذت آن لحظه‏اى را كه پس از گذشتن از زير آفتاب گرم واستشمام‏عطر درختان زيرفون كوچه "لافونتن‏5" به اتاقم برمى‏گشتم، توصيف كنم."



1878



خانواده پروست، آن سال هم مانند سالهاى قبل تعطيلاتشان را در "ايليه‏6" نزديك"شارتر7" مى‏گذرانند.



1879



استاد پروست، به عضويت آكادمى پزشكان برگزيده مى‏شود.



1881



مارسل پروست هنگام بازگشت از گردش در جنگل "بولونى" با اولين حمله آسم‏روبرو مى‏شود. او مى‏نويسد: "طفلى كه از بدو تولد تنفس مى‏كند بى آن كه هرگز به اين‏امر دقت كرده باشد، نمى‏داند اين هوايى كه به آرامى سينه‏اش را پر مى‏كند و او حتى‏متوجهش نيست، چقدر براى زندگيش ضرورى است. آيا در بحران يك تب، هنگام‏تشنج دچار تنگى نفس مى‏شود؟ او در تلاش نوميدانه براى بودن، تقريباً براى زندگى‏است كه تقلا مى‏كند. براى آرامش از دست رفته‏اش كه آن را باز نمى‏يابد مگر با هوايى كه‏نمى‏دانست اين قدر با زندگى او عجين شده است." مارسل براى اولين بار به تئاترمى‏رود.



1882



مارسل پروست به كلاس اول دبيرستان "كندرسه‏8" مى‏رود و در همان‏جا تحصيلات‏متوسطه را به پايان مى‏رساند.



1885



مارسل پروست در اكتبر وارد كلاس چهارم دبيرستان مى‏شود و مثل هر سال بيشتراوقات از مدرسه غيبت مى‏كند. پدر او عنوان استادى بهداشت همگانى را در دانشگاه‏پزشكى پاريس بدست مى‏آورد.



1886



نخستين پاسخ‏هاى او به يك پرسش نامه، آهنگسازان محبوب او: "موزار" و "گونو".خوشبختى در چيست: "زندگى در كنار تمامى كسانى كه دوستشان مى‏دارم، در فضايى‏سرشار از زيبائى‏هاى طبيعت، تعدادى كتاب و پارتيتور، تئاترى فرانسوى كه در دسترس‏باشد."، "جدائى از مامان براى او مصيبت بزرگى است." در زندگى خصوصى نوابغ‏خطايى است كه او براى آن بيشترين اغماض را مى‏پذيرد. در پائيز آخرين تعطيلات را در"ايليه" مى‏گذراند و با رغبت و شوق آثار "اوگوستين تيرى‏9" را مى‏خواند.



1887



مارسل در "شانزه ليزه" با "مارى دوبرناردكى‏10" الگوى "ژيلبرت سوان" بازى‏مى‏كند. در اكتبر به كلاس ششم دبيرستان مى‏رود و انشاى قابل توجهى مى‏نويسد:"راسين را عاشقانه دوست داشتن به سادگى يعنى عاشقانه‏ترين، ژرف‏ترين، لطيف‏ترين،دردناك‏ترين و صميمانه‏ترين مكاشفه در زندگى بسيارى از انسان‏هاى دوست داشتنى ورنجديده..."



 1888



مارسل آثار "بارس‏11"، "رنان‏12". "لوكنت دوليل‏13" و "لوتى‏14" را مطالعه مى‏كند. اوبه "دانيل هالوى‏15" مى‏نويسد: "من دوستانى دارم بسيار باهوش، با اخلاق بسيار ظريف‏كه يك بار با دوست پسرى تفريح كرده‏اند. اول جوانى‏ها. بعدها رفتند سراغ زن‏ها )...(.فكر نكنيد كه من بچه‏باز هستم. از ديدن آن‏ها ناراحت مى‏شوم. اخلاقاً سعى مى‏كنم‏دست نخورده باقى بمانم، حتى اگر بخاطر رعايت حفظ ظاهر هم شده." در اكتبرتحصيل در رشته فلسفه را شروع مى‏كند. او استاد خود "دارلو16" را در شخصيت آقاى"بوليه‏17" در رمان "ژان سانتوى" به تصوير مى‏كشد. او يك ماجراى عشقى افلاطونى به‏يك خانم دربارى مشهور به نام "لورِ هيمان‏18" را از سر مى‏گذراند، اين زن يكى ازالگوهاى "اودت سوان" است. مارسل با دوستان دبيرستان "كندرسه" مجله "ورت" وسپس "ليلا" را به چاپ مى‏رساند.



1889



15 ژوئيه، مارسل ديپلم ادبيات مى‏گيرد. به "آناتول فرانس‏19" كه حدود چهار سال‏آثار الهى او را حفظ مى‏كرده نامه مى‏نويسد. گذراندن تعطيلات در "اوستاند20". در ماه‏نوامبر مارسل پروست براى خدمت نظام يكساله به "اورلئان‏21" اعزام مى‏شود.



1890



به دنبال تجربه خدمت نظام در "خوشى‏ها و روزها" و "ژان سانتوى‏22" چنين‏مى‏نويسد: "همه چيز دست به دست هم داده تا امروز از اين دوره زندگى من يك سلسله‏خاطره‏هاى پر از حقيقت زيبا و جذاب فراهم آيد، خاطراتى كه زمانه بر روى آنها اندوه‏دلنشين و حالت شاعرانه‏اش را پراكنده ساخته". ماه سپتامبر به كابور مى‏رود. مارسل در14 نوامبر از خدمت نظام مرخص مى‏شود. او در دانشكده حقوق پاريس و مدرسه آزادعلوم سياسى نام‏نويسى مى‏كند. در خانه خانم "ژنويواشتراس‏23" )دختر هالوى( و بيوه"ژرژ بيزه" موپاسان را ملاقات مى‏كند. اين خانم براى هميشه رازدار و سنگ صبورمارسل پروست باقى مى‏ماند.



1891



تعطيلات را در "كابور" و "تروويل‏24" مى‏گذراند. با "وايلد25" و "بارس" ملاقات‏مى‏كند. سال دوم رشته حقوق و علوم سياسى را مى‏گذراند. براى مجله "منسوئل‏26"وقايع روزانه و اخبار تهيه مى‏كند.



1892



پروست و دوستانش "گرگ‏27"، "دريفوس‏28"، "هالوى" و "فينالى‏29" مجله "بانكه‏30"را بنيان مى‏گذراند. مارسل نقدهاى ادبى و ستونى را كه بعدها در "روزها و خوشى‏ها"جمع‏آورى شده به چاپ مى‏رساند و روابط اجتماعى خود را گسترش مى‏دهد. در خانه"پرنسس ماتيلد31" و "مادام آرماند دوكاياوه‏32" حضور مى‏يابد و در خانه اوست كه باآناتول فرانس و "هنرى دوروتچيلد33" آشنا مى‏شود. او به دومين پرسش نامه خود چنين‏پاسخ مى‏گويد. مهم‏ترين شاخصه خلق و خوى او چنين است. "نياز به اين كه دوستش‏بدارند، تصريحاً نوازشش بكنند و بيشتر بهش برسند تا تعريفش را بكنند.". او در وجودمرد، زيبائى‏هاى زنانه و در وجود زن خصائل مردانه را دوست دارد. عيب اصلى خود رابه راحتى بيان مى‏كند. "ندانستن و نخواستن" و نويسندگان مورد علاقه‏اش، "فرانس"،"لوتى‏34"، "بودلر35"، "وينى‏36" و موسيقى دانان محبوبش "بتهوون"، "واگنر" و"شومان". در ماه ژوئيه "ژاك اميل بلانش‏37" پرتره مشهور او را به پايان مى‏رساند.



1893



مجله "بانكه" متن‏هاى ديگرى از پروست از جمله "زن تجاوزگر يا محفلى" را چاپ‏مى‏كند اما در ماه مارس انتشار آن متوقف مى‏گردد. در 13 آوريل در منزل "مادلن‏لومر38" نقاش با "روبردو مونتسكيو39" ملاقات مى‏كند: "آغاز يك دوستى بزرگ،مارسل با مجله "بلانش" همكارى مى‏كند. در تابستان شروع به نوشتن يك رمان به‏صورت نامه نگارى با دوستانش منجمله "هالوى‏40" و "گرگ‏41" مى‏كند. او در اين رمان‏نامه‏هاى يك زن عاشق پيشه به يك افسر جزء را مى‏نويسد. پروست داستان مهم"بى‏تفاوت" را به رشته تحرير درمى‏آورد و در سال 1896 در مجله "لاوى كونتمپورن‏42"به چاپ مى‏رساند، اين داستان طرح اوليه عشق سوان را دربر دارد. در ماه اوت به "سنت‏موريس‏43"، در سپتامبر به "اويان‏44" و بعد به "تروويل‏45" مى‏رود. دوست او "ويلى‏هيث‏46" كه "خوشى‏ها و روزها" را به او تقديم كرده بود، مى‏ميرد. مارسل ليسانس‏حقوق خود را مى‏گيرد. اول دسامبر شش "اتود" در مجله بلانش به چاپ مى‏رساند كه ازآن جمله "شب نرسيده" و "اعتراف‏هاى يك زن همجنس‏گرا" است. او مى‏نويسد: "اين‏داستان نه كمتر از چيزهاى ديگر اخلاقى است و نه بيشتر غيراخلاقى كه يك زن لذت‏خود را با زن ديگرى مى‏جويد و نه با يك غيرهمجنس خود. دليل اين عشق را بايد دريك اختلال عصبى جستجو كرد كه بطور بسيار انحصارى مى‏خواهد محتواى اخلاقى‏داشته باشد."



1894



ماجراى دريفوس آغاز مى‏شود. مارسل نيز چون پدرش در سلك طرفداران او درمى‏آيد. او چند شعر مى‏سرايد كه در "حرف دل نقاشان" در رمان "خوشى‏ها و روزها"آمده است. در 21 مه پروست با "رينالد هان‏47" ملاقات و به مدت دو سال با او زندگى‏مى‏كند. عشقى بزرگ بارور مى‏شود. در 30 مه مونتسكيو در ورساى ضيافتى مى‏دهد كه‏پروست در "گلوا48" آن را توصيف مى‏كند.



پروست در مقاله‏اى به نام "موسيقى پرستى" "بووار" و "پكوشه" از "اوبر49"، "واگنر"،"گونو"، "وردى"، "ساتى"، "بتهوون"، "باخ"، "سن سانس"، "ماسنه‏50" و "هان‏51" نام‏مى‏برد. نامه‏هاى او علاقه وى را به "واگنر" و "فوره" نشان مى‏دهد. او يكى از اجراهاى"بتهوون" را در ستون "يكشنبه‏اى در كنسرواتوار" تفسير مى‏كند.



1895



پروست با شوريدگى آثار "امرسون‏52" را مى‏خواند و اغلب به تئاتر، كنسرت و اپرامى‏رود. او چنين مى‏نويسد: هرچه كارهاى واگنر افسانه‏اى‏تر مى‏شود من او را انسانى‏ترمى‏بينم و متعال‏ترين خيال‏پردازى او به نظرم چيزى جز زبان نمادين و گيراى اخلاقى‏نيست." 27 مارس، مارسل در رشته ليسانس دولتى فلسفه قبول مى‏شود. او با "دوده‏53"و "مونتسكيو54" رفت و آمد دارد و در سالن‏هاى ادبى با شركت اشخاص سرشناس‏شركت مى‏كند. پروست موفق مى‏شود در مسابقه استخدام بدون حقوق در كتابخانه‏مازارين پذيرفته شود. او در ژوئن آغاز به كار مى‏كند، اما بخاطر بيمارى مرخصى‏مى‏گيرد. او تعطيلات را در آلمان، "كروزناخ‏55" مى‏گذراند، ماه اوت را با "رينالدهان" در"ديپ‏56"، سپتامبر را در "بل رينالد ايل‏57" و بعد در "بگ ميل‏58" مى‏گذراند. پروست درآنجا بيش از صد صفحه از رمان "ژان سانتوى" را مى‏نويسد كه بعد از مرگش چاپ‏مى‏شود. در 29 اكتبر مجله "هبدومادئره‏59"، "مرگ بالداسار سيلواند60" را به چاپ‏مى‏رساند. پروست مقاله‏هاى گوناگونى درباره "شاردن و رامبراند"، "موزار"، "سن سان"مى‏نويسد و با "آناتول فرانس" و "فلوبر" مقايسه شان مى‏كند.



1896



او ملاحظاتى درباره "ژول لومتر61" و "ژول رنار62" را به رشته تحرير درمى‏آورد. 10مه دائى بزرگ پروست "لوئى ويل‏63" كه صاحب خانه "اوتوى" بود، مانند مارسل درسالها بعد، بر اثر ذات‏الريه كه تمام نشانه‏هايش تشخيص داده شده بود، مى‏ميرد. پروست‏با "لوسين دوده‏64" ارتباط مى‏يابد. 12 ژوئن "كالمن لوى‏65"، "خوشى‏ها و روزها" رامنتشر مى‏كند، اين شامل تمامى نوشته‏هايى است كه تا آن زمان از او به چاپ رسيده‏است. 30 ژوئن "ناته ويل‏66" پدر بزرگ مادرى پروست مى‏ميرد. 15 ژوئيه، "در برابرابهام" را در مجله "بلانش" به چاپ مى‏رساند. در اين مقاله پروست، فاصله خود را بامكتب سمبوليسم و "مالارمه" مشخص مى‏كند. تعطيلات را در "مون دوره‏67" مى‏گذراندو به مطالعه آثار "بالزاك"، "دوما"، "سنت بوو" و "روسو" مشغول مى‏شود. در اكتبر چندروزى را در "فونتن بلو68" مى‏گذراند و در آنجا گفتگوى تلفنى "ژان سانتوى" رامى‏نويسد. مادرش به او مى‏گويد كه "بايد قلبى كمتر رئوف و مهربان داشته باشد". به‏مطالعه آثار "شكسپير" و "گوته" و "جرج اليوت‏69" مى‏پردازد و به سخنان "ژورس" درمجلس گوش مى‏دهد و در رمان "ژان سانتوى" او را با ويژگى‏هاى شخصيت "كوزون‏70"به تصوير مى‏كشد.



1897



با "ژان لورن‏71" كه در مجله به او حمله كرده، درمى‏افتد. در مارس منزل "اوتوى" به‏فروش مى‏رود. در ماه اوت با مادرش به "كروزناخ" سفر مى‏كند. 16 دسامبر، "آلفونس‏دوده" مى‏ميرد و پروست مقاله "خداحافظى‏ها" را براى او مى‏نويسد كه در مجله"پرس‏19 72 دسامبر چاپ مى‏شود. پروست "راسكين‏73" را كشف مى‏كند.



1898



ماجراى "دريفوس" دامنه پيدا مى‏كند. "زولا"، "من متهم مى‏كنم" را در نشريه"اورور13 74 ژانويه به چاپ مى‏رساند. درخواستى جهت تجديدنظر در مورد ماجراى‏دريفوس با امضاى روشنفكران، بخصوص "مارسل پروست" و "آناتول فرانس"، روز 14ژانويه در روزنامه منتشر مى‏شود. محاكمه دريفوس از 7 تا 23 فوريه ادامه مى‏يابد كه‏پروست در ژان سنتوى از آن نام مى‏برد. در ژوئيه مادام پروست تحت عمل جراحى‏سرطان قرار مى‏گيرد كه "عمل بسيار سختى" است. مدتى در "تروويل" اقامت مى‏كند وبعد براى ديدن نمايشگاه نقاشى رامبراند در آمستردام به هلند مى‏رود. او مقالاتى درباره‏رامبراند و "گوستاو مورو75" مى‏نويسد كه بعد از مرگش چاپ مى‏شود.



1899



پروست رمان "ژان سنتوى" را كنار مى‏گذارد تا تمامى وقت خود را به "راسكين"اختصاص دهد. اواخر تابستان را كه در "اويان‏76" مى‏گذراند در رمان ناتمام خود به شرح"خاطرات دريا در كنار درياچه ژنو" مى‏پردازد. اتودى را درباره "راسكين" آغاز مى‏كند واز او كتاب "تورات آى‏ين" را ترجمه مى‏كند و خود دوباره از كليساى اين شهر بازديدمى‏كند.



1900



بيستم ژانويه "راسكين" در لندن فوت مى‏كند: "حس مى‏كنم چقدر مرگ حقير است،وقتى مى‏بينم چقدر اين پيكر با قدرت زندگى كرده، چقدر او را تحسين مى‏كنم، چقدر به‏حرف‏هاى او گوش مى‏دهم و چقدر مى‏كوشم تا او را بفهمم و چقدر بيشتر از خيلى اززنده‏ها از او متابعت مى‏كنم."



پروست درباره متخصصين زبان‏شناسى انگليسى شروع به انتشار يك سلسله مقاله‏مى‏كند. اول مارس از پست عضويت در كتابخانه مازارين مستعفى مى‏شود. در پايان‏آوريل با مادرش به ونيز مى‏رود و در "پادو77" از فرسك‏هاى "گيوتو78" كه در سوان ازآنها ياد كرده، ديدن مى‏كند. در ماه اكتبر تنها به ونيز باز مى‏گردد. در غياب او، خانواده به‏ساختمان شماره 45 كوچه "كورسل‏79" نقل مكان مى‏كنند.



1902



هفت ژوئن، پروست "تريستان و ايزوت" را گوش مى‏كند. چهارده ژوئيه "چارلزهاس‏80"، الگوى سوان مى‏ميرد. در اكتر سفرهاى كوتاهى به "آمبواز81"، "شارتر" و"بروژ82" مى‏كند تا از نمايشگاه نقاشى‏هاى ابتدائى "مكتب فلامان" ديدن كند. سپس با"فنلون‏83" به هلند مى‏رود. در آنجا براى اولين بار تابلوى "چشم انداز دلف" اثر"ورمير84" را مشاهده مى‏كند. در دسامبر هنگام حركت "فنلون" كه به مأموريتى درقسطنطنيه مى‏رود، ساعات يأس‏آورى را مى‏گذراند.



1903



دوم فوريه، روبر پروست، برادر مارسل با "مارت دوبوا - آميو85" ازدواج مى‏كند.بيست و پنجم فوريه، فيگارو اولين اخبار روزانه درباره "سالن‏ها" را كه مارسل نوشته،چاپ مى‏كند. در اين مطلب حرف‏هاى بسيارى درباره "سنت بوو86" گفته مى‏شود.پروست با بسيارى از اشراف مانند "دوك دوگيش‏87"، "پرنس لئون رادزيويل‏88"، "ماركى‏دالبوفرا89" )الگوى سن لوپ(، ارتباط مى‏يابد. اوت را در "تروويل" و سپتامبر را در"بورگونى‏90" و "اويان" مى‏گذراند. بيست و شش نوامبر استاد "آدرين پروست" مى‏ميرد.مارسل مى‏نويسد: "نمى‏توانيد بفهميد كه او چقدر مهربان و ساده بود. من درصدد كسب‏رضايت او نبودم. زيرا خوب مى‏دانستم كه هميشه در زندگى او نقطه تاريكى به حساب‏مى‏آمدم - اما محبتم را به او نشان مى‏دادم )...( خوشبختى مبهم من فقط بازتابى از آن‏خوشبختى بود كه وقتى در كنار پاپا و مامان بودم در آن‏ها مى‏ديدم."



1904



پروست مقاله‏هائى در مورد "راسكين" و درباره سالن‏ها مى‏نويسد، ضمناً كار بر روى"كنجد و سوسن‏ها" اثر راسكين را آغاز مى‏كند. كتاب "تورات آمى ين‏91" توسط"مركوردو فرانس" انتشار مى‏يابد. در ماه اوت، با كشتى گردشى در سواحل"نورماندى‏92" و "برتانى‏93" مى‏كند. 16 اوت مقاله "مرگ كليساهاى جامع" را در فيگاروبه چاپ مى‏رساند. سلامتيش به خطر مى‏افتد. مشاوره‏هاى پزشكى بى‏ثمر انجام مى‏گيردو چنين مى‏نويسد: "هر حمله بيمارى نمى‏دانم چه اختلالى را در ارگانيسم بدنم بوجودمى‏آورد كه انگار با شتاب به لحظه آخر مى‏روم."



1905



پروست يكى از زيباترين نوشته‏هاى خود "مقدمه‏اى بر كنجد و سوسن‏ها" رامى‏نويسد، كه در 15 ژوئن در مجله چاپ مى‏شود. در ماه اوت مقاله جديدى را به نام"استاد زيبائى" درباره "مونتسكيو" به نگارش درمى‏آورد. او به "سن سيمون‏94" و"هومر95" علاقه پيدا مى‏كند. در اوايل سپتامبر، مارسل، مادرش را در سفر به "راويان"همراهى مى‏كند كه از آنجا به حالت اورژانس به پاريس برگردانده مى‏شود و در 26سپتامبر در 56 سالگى از بيمارى نفريت كليوى مى‏ميرد. مارسل مى‏نويسد: "زندگى من،پس از اين يگانه هدف خود را از دست داد. تنها شيرينى خود را، تنها عشق خود را و تنهاتسلى بخش خود را" پروست بعدها مى‏گويد: "مامان، هنگام مرگ مارسل كوچولو را باخود برد". او حدود 3 دسامبر در يك آسايشگاه بسترى مى‏شود.



1906



حدود 25 ژانويه، از آسايشگاه بيرون مى‏آيد و مى‏گويد: "مداوا بزرگ‏ترين آسيب‏هارا به من مى‏رساند." پروست تا مارس بسترى است و به تصحيح نمونه چاپى "كنجد وسوسن‏ها" مى‏پردازد كه ماه مه در "مركوردو فرانس" به چاپ مى‏رسد. از 6 اوت تا آخردسامبر، مارسل در "ورساى" در هتل "رزرووار96" سكنى مى‏گزيند. در اكتبر آپارتمان"ژرژ ويل‏97" )كه تازه در گذشته( يعنى آپارتمان شماره 102 واقع در بلوار "اُسمان‏98" رااجاره مى‏كند و در پايان سال به آنجا نقل مكان مى‏كند و مى‏نويسد: "يك آپارتمان بسيارزشت و بسيار كثيف درختان، چيزهايى كه ازش فرار مى‏كردم، اما تنها جائى بود كه‏مى‏توانستم پيدا كنم كه مامان آنجا را خوب مى‏شناخت."



1907



پروست مجدداً شروع به نوشتن "عواطف پدر فرزندى يك پدركش" مى‏كند، در 31ژانويه درباره يك واقعه شهرى به شرح و توضيح اسطوره اديپ مى‏پردازد. در ماه‏مارسه، مقاله‏اى درباره "آنا دونواليس‏99" مى‏نويسد و در جلسات بازخوانى خاطرات‏مادام "دوبواين‏100" الگوى مادام دو ويلپاريزيس، مقاله ديگرى مى‏نويسد. صفحاتى ازاين مقالات را بعدها در "در جستجو..." مى‏آورد. 11 آوريل، در يك شب نشينى در منزل"پرنسس دوپوليناك‏101" شركت مى‏كند و مى‏نويسد: "چقدر تمامى اشخاصى كه‏مى‏شناختم پير شده‏اند." در 23 ژوئيه "يك مادر بزرگ" را در فيگارو چاپ مى‏كند ومى‏نويسد: "هيچ چيز دوام نمى‏يابد، حتى مرگ". اوت را در كابور كه ديگر تا سال 1914آنجا را نديد، مى‏گذراند. از كليساها ديدن مى‏كند و مقاله‏اى را در فيگارو، 19 نوامبر باعنوان "برداشتهاى سفر با اتومبيل" انتشار مى‏دهد.



 دستخط مارسل پروست



1908



سالى بزرگ كه پروست شاهكار سترگش را آغاز مى‏كند. در ژانويه اولين صفحات آن‏به قصد يك رمان )شصت و پنج صفحه( به روى كاغذ مى‏آيد. نگارش تقليدآميز با الهام‏از لوموآن قلب‏ساز كه در روزنامه فيگارو، 21 نوامبر، يا 14 مارس به چاپ مى‏رسد. درماه مه مى‏نويسد "من مشغول نوشتن اتود طبقه اشراف هستم. يك رمان پاريسى، يك‏اتود درباره سنت بوو، و فلوبر، يك اتود درباره زنان، يك اتود درباره "همجنس بازى" كه‏امكان انتشارش هم كم است، يك اتود درباره ويتراى، يكى درباره‏سنگ قبرها، يكى‏درباره رمان". تابستان را در كابور و سپتامبر را در ورساى مى‏گذراند. در نوامبريادداشت‏هائى درباره سنت بوو در دفتر يادداشت‏هاى 1908 مى‏نويسد. در دسامبرپروست بين دو فرمول ترديد دارد: يك اتود يا يك فرم بيشتر قصه دار كه مى‏تواندمادرش و مناظرات او را دربر گيرد.



1909



پروست تدريجاً از طرح "سن بوو" كه هم خاطرات است و هم داستان و اتود، به آغازيك رمان واقعى يعنى اولين روايت‏هاى "كمبره" و "زمان بازيافته" مى‏رسد. در ماه مارس‏سه ناشر "نوشته‏هاى تقليد شده(7)"، را نمى‏پذيرند. انتشار مقالات به خاطر نحوه تنظيم‏جزوه‏هاى پروست به تدريج چاپ مى‏شود: "در اين سال فقط پانزده مقاله منتشرمى‏شود، در نيمه‏هاى ماه اوت، مارسل پروست كتاب "درباره سنت بوو" را به"والت‏102" مدير نشر ركوردوفرانس پيشنهاد مى‏كند كه رد مى‏شود. در نتيجه اين كتاب‏چهارصد صفحه‏اى روز به روز حجيم‏تر مى‏شود. در ماه نوامبر پروست مطالبى را كه‏درباره كمبره نوشته به ماشين نويس مى‏سپرد.



1910



اين سال، سال جمع و جور كردن نوشته‏هاست. پروست دوازده دفتر را نوشته است.فيگارو در بهار، اين رمان را رد مى‏كند. او تابستان را در "كمبره" مى‏گذراند و اول اكتبر به‏پاريس باز مى‏گردد. پروست در دفترهايش روى چند بخش، اقامت در كنار دريا كه‏بخشى از "دوشيزگان شكوفا" مى‏شود و "عشق سوان" و "طرف گرمانت" كار مى‏كند.



1911



پروست اين سال را وقف گسترش قسمتهاى اصلى رمانش كه فكر مى‏كند شامل دوجلد است، مى‏كند: "زمان از دست رفته" و "زمان بازيافته". به كمك گوشى به موسيقى‏واگنر، پلئاس و مليزاند گوش مى‏دهد كه اغلب از آن نام مى‏برد و "نوشته‏هاى تقليدآميز"را ادامه مى‏دهد. سه ماه را در "كابور" مى‏گذراند و در آنجا بقيه كارهايش را به دست‏ماشين نويس مى‏سپارد. عنوان روى جلد چنين است: "تواتر احساسات، زمان از دست‏رفته، قسمت اول". بخش دوم به صورت دست‏نوشته مى‏ماند. اين روايتى از رومان است‏كه پروست قصد دارد سال بعد به ناشر بسپارد.



1912



تا اين تاريخ مى‏توان تعداد صفات رمان نوشته شده توسط پروست را دويست صفحه‏تخمين زد. بخش اول به "فاسكل‏103" و بعد به مجله ادبى "نوول رو و فرانسز104" پيشنهادمى‏شود كه در آخر سال آن را رد مى‏كنند. ژيد در ژانويه 1914 به پروست مى‏نويسد كه‏ابتدا او را يك "خودنماى سالنى و يك تازه كار" مى‏دانسته است.

ادامه دارد...

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #5 : فوریه 24, 2010, 23:40:29 »
0
ادامه مارسل پروست ..


1913



"اُلندورف‏105" رمان او را رد مى‏كند. بنابراين پروست رمان را به نشر "گراسه‏106"مى‏فرستد تا به هزينه خودش چاپ شود. قرارداد در 11 مارس امضا مى‏شود. در اين‏زمان او با بزرگ‏ترين عشق زندگيش، راننده - منشى خود "آلفرد آگوستينلى‏107" زندگى‏مى‏كند كه او را با رفيقه‏اش در منزل خود جا داده. از آوريل تا اكتبر به تصحيح نمونه چاپى"سوان"، )پنج بازى پى درپى( مى‏پردازد. پروست بايد مجلدى را كه در 11 نوامبر ازكتاب‏فروشى خارج شده، خلاصه كند. او در فهرستى عنوان دو جلد ديگر را اعلام‏مى‏كند، "طرف گرمانت" و "زمان بازيافته". در آغاز دسامبر "آگوستينلى" به "آنتيپ‏108"مى‏گريزد. او مى‏خواهد خلبان شود. پروست براى برگرداندن او مى‏كوشد، پيغام‏هايى‏مى‏فرستد، پول هديه مى‏دهد، بى‏فايده است. چند مقاله درباره سوان انتشار مى‏يابد.پروست از آنها زياد رضايت ندارد.



1914



پروست "طرف گرمانت" را براى نشر "گراسه" آماده مى‏كند و در مقابل نقدهائى كه‏بر سوان نوشته مى‏شود، با نامه از خود دفاع مى‏كند. 30 مى‏آگوستينلى در هواپيماخودكشى مى‏كند و اين براى پروست بسيار دردآور است. او مى‏نويسد: "مى‏دانستم چه‏اتفاقى مى‏افتد، هر دفعه كه سوار تاكسى مى‏شدم، از ته قلب اميدوار بودم اتوبوسى كه‏مى‏آيد مرا له كند". در سپتامبر مى‏نويسد: "من آلفرد را واقعاً دوست داشتم، دوست‏داشتن براى بيان احساسم كافى نيست، او را مى‏پرستيدم". پروست شخصيت آلبرتين رادر دست‏نوشته‏هاى خود مى‏گنجاند و "گريخته" را شروع مى‏كند. از طرف ديگر "گراسه"تا سال 1914، نمونه‏هاى چاپى "طرف گرمانت" را آماده و حاضر مى‏كند. در شماره‏هاى‏ژوئن و ژوئيه خلاصه اين صفحات را چاپ مى‏كند. با اعلام جنگ، پروست از سربازى‏معاف مى‏شود. از "سلست آلبارده‏109" مى‏خواهد كه در خانه او زندگى كند. او هرگزپروست را ترك نمى‏كند. در 17 دسامبر "برتراند دو فنلون" كشته مى‏شود.



1915



جنگ فعاليت‏هاى "گراسه" را متوقف مى‏كند. پروست از اين فرصت براى وسعت‏دادن طرح اوليه استفاده مى‏كند، روى طرح "سدوم و گومورا" كار مى‏كند و به دنبال آن‏داستان آلبرتين را مى‏نويسد. مارسل دوستان ديگرى را از دست مى‏دهد: "گاستون دوكاياوه‏110" و "روبروت دومير111" را كه در جنگ كشته مى‏شوند.



1916



مجله "لانوول روو فرانسز" از سال 1914 خواهان چاپ آثار پروست بود. بوسيله"رنه بلوم‏112" برادر "لئون"، مذاكراتى با "گراسه" ناشر انجام مى‏شود. گراسه كه به‏كلينيكى در سوئيس پناهنده شده بود، در اول اوت مى‏نويسد كه برغم ميلش او را متعهدبه قرارداد خود نگه نمى‏دارد و در 29 اوت از انتشار چاپ دومين جلد "در جستجوى‏زمان از دست رفته" منصرف مى‏شود. پروست با "كوكتو113" و "موران‏114" دوست‏مى‏شود و روابط اجتماعيش را از سر مى‏گيرد. او هنگام جنگ در پاريس شروع به نوشتن‏اپيزود زمان بازيافته مى‏كند و از فاحشه‏خانه "لوكوزيا115" ديدن مى‏كند.



1917



پروست به كارش ادامه مى‏دهد تا دست‏نويس "سدوم" و "زمان بازيافته" را به شكل‏نهائى درآورد. شب‏ها در رستوران "لارو116" يا در "ريتز117" با پرنسس "سوتزو118"دوست "موران" شام مى‏خورد. دوستى عميقى با "پير دوپوليناك" پيدا مى‏كند. "امانوئل‏بيبسكو119" برادر آنتوان مى‏ميرد. او به تصحيح نمونه‏هاى چاپى، جهت تجديد چاپ"طرف خانه سوان" و سپس "در سايه دوشيزگان شكوفا" براى انتشارات گاليمارمى‏پردازد.



1918



اين سال صرف تصحيح نمونه‏هاى چاپى و ددان شكل نهائى به "در جستجوى" ازابتداى "سدوم" مى‏شود. پروست از طرف ديگر به شب زنده‏دارى‏هاى گوناگون‏مى‏پردازد، انگار براى آخرين بار در زندگى دم را غنيمت مى‏شمارد. در اين سال يا سال‏بعد، آخرين منشى خود "هنرى روخا120" را به استخدام درمى‏آورد. 3 فوريه، براى اولين‏بار با "فرانسوا مورياك‏121" اقامت مى‏كند. اوايل آوريل، دچار يك حمله آسم سبك‏مى‏شود. در آوريل "سوان" را در چهار جلد تكميل مى‏كند. 30 نوامبر، چاپ "در سايه‏دوشيزگان شكوفا" به انجام مى‏رسد.



1919



پروست به اجبار آپارتمان خود در بلوار "اُسمان" را ترك مى‏كند و موقتاً در منزل"رژان‏122" در خيابان "لورن بيشا123" ساكن مى‏شود. بعد، در اول اكتبر به طور كامل به‏شماره 44 خيابان "هاملن‏124" نزديك خيابان "كلبر125" اسباب كشى مى‏كند. در پايان‏ژوئن، چاپ مجدد "طرف خانه سوان"، "در سايه دوشيزگان شكوفا" و "تقليدها وتأليفات گوناگون" به كتاب‏فروشى‏ها مى‏رسد.



10 دسامبر جايزه گنكور با شش راى مقابل چهار راى براى رمان "چليپاهاى چوبى"به "در سايه دوشيزگان شكوفا" تعلق مى‏گيرد. اين جايزه موجى از انتقادها را عليه‏پروست برمى‏انگيزاند كه او در رمان "زمان بازيافته" به آنها پاسخ مى‏دهد.



1920



اول ژانويه انتشارات NRF، "سخنى درباره سبك فلوبر" را منتشر مى‏كند كه اين مقاله‏بسيار مبتكرانه‏تر از نقدهاى ادبى ديگر اوست. "طرف گرمانت" در اكتبر منتشر مى‏شود.مجله پاريس شماره 15 نوامبر "براى يك دوست، ملاحظاتى درباره سبك" را منتشرمى‏كند.



1921



30 آوريل چاپ "طرف گرمانت" جلد دوم و "سدوم و گومورا" جلد اول را به اتمام‏مى‏رساند. پروست هنوز چهار جلد ديگر را پيش‏بينى مى‏كند. در ژوئن مقاله "درباره‏بودلر" در مجله NRF به چاپ مى‏رسد. آخرين منشى پروست "روخا" بايد به آرژانتين‏برود. در سپتامبر حوادث مختلفى سلامتى او را تهديد مى‏كند، زمين مى‏خورد و بر اثراشتباه يك داروساز مسموم مى‏شود. در نوامبر خلاصه‏اى از جلد دوم "سدوم" به نام"حسادت" در "اوليبره(126(8" به چاپ مى‏رسد. در همان ماه پروست دست‏نويس "سدوم‏و گومورا" را به گاليمار مى‏سپارد و اعلام مى‏كند كه جلد سوم "سدوم" شامل دو بخش‏است.



1922



در شش ماهه اول سال شايد هم از سال 1921 "ايوون آلباره‏127" دختر برادر سلست‏مأمور ماشين كردن "اسير" و گريخته "سدوم جلد سوم" مى‏شود. در اوايل بهار به گفته‏سلست، پروست اعلام مى‏كند كه نقطه پايان را بر نوشته خود گذاشته است. مارسل‏مى‏گويد: "حالا، مى‏توانم بميرم." "سدوم و گومورا" جلد دوم در آغاز ماه مه براى فروش‏آماده مى‏شود. 18 مه، مارسل با "جويس‏128" و "استراوينسكى‏129" بعد از اولين اجراى"رنار130" ملاقات مى‏كند. هيچ كششى بين آنها وجود ندارد. پروست باز بر روى متن‏ماشين شده "اسير" و "گريخته" كار مى‏كند. او روى بخش آخر نسخه‏هاى ماشين شده‏عنوان "آلبرتين ناپديد مى‏شود" را مى‏گذارد تا از هرگونه اشتباه آن با "گريخته" اثرتاگور131" كه تازه چاپ شده، جلوگيرى كند. در سپتامبر، وضع سلامتى پروست به هم‏مى‏ريزد. سرگيجه پيدا مى‏كند و چند بار زمين مى‏خورد. اوايل اكتبر، در يك شب‏نشينى،در خانه "بئومونه‏132" به بيمارى برونشيت مبتلا مى‏شود و به دنبال اين بيمارى ذات‏الريه‏مى‏كند. در آخرين نامه او به گاليمار آمده: "من در اين لحظه گمان مى‏كنم واجب‏ترين‏كارها اين است كه تمامى كتابهايم را در اختيار شما قرار دهم". 17 اكتبر حالش بهترمى‏شود، همان شب، چند خط براى مرگ "برگوت‏133" ديكته مى‏كند. در 18 اكتبر شروع‏به هذيان گفتن مى‏كند. اوگمان مى‏كند كه يك "زن چاق سياه" را مى‏بيند. او در ساعت‏چهار و نيم بامداد زندگى را وداع مى‏گويد. تدفين او در 22 اكتبر برگزار مى‏شود.



1923



چاپ "اسير" در 2 جلد در تاريخ 14 نوامبر.



1925



چاپ "آلبرتين ناپديد مى‏شود" در 2 جلد، در تاريخ 2 نوامبر.



1927



چاپ "زمان بازيافته" در 2 جلد، در تاريخ 22 سپتامبر. وقايع روزانه، و مجموعه‏اى ازمقالات.



1952



چاپ "ژان سنتوى" در 3 جلد، ويرايش شده توسط "برنارد دوفالوا136"



1954



چاپ "در برابر سنت بوو" و به دنبال آن جنگ‏هاى تازه، ويرايش شده، توسط "برنارددوفالوا" به چاپ مى‏رسد.


  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #6 : فوریه 24, 2010, 23:43:14 »
0
* آندره   ژيد



 
آندره پاول گیوم ژید
 



آندره پاول گیوم ژید؛ (به فرانسوی: André Gide) ‏ (۱۸۶۹ - ۱۹۵۱) نویسندهٔ فرانسوی.



زندگی

آندره ژید (Andre Gide) در 22 نوامبر 1869 در پاریس زاده شد. پدرش از خانواده‌های پروتستان جنوب فرانسه و مادرش از خانواده‌های کاتولیک اهل نورماندی بود. ژید کودکی را در محیطی خشک و غم‌انگیز که تعصب و اختلافات مذهبی بر آن حکمفرما بود، گذراند. پس از مرگ پدر تحت سرپرستی مادر مقتدر خود پرورش یافت، تحصیلات نامرتبی انجام داد، شاگردی آرام و خاموش بود، چنانکه از طرف معلمان خود به کودنی منسوب می‌گشت. در واقع ژید جوانی درون‌گرا بود.

بیست سالگی ژید مصادف با دوره سمبولیسم در ادبیات بود و او که به مطالعات وسیعی در قلمرو ادب دست زده بود، در مجله‌های کوچک مدرسه مقاله‌هایی کوچک می‌نوشت. در این زمان با "پیرلوئی"، "پل والری" و "مالارمه" آشنا شد و کار ادبی را از 1891 آغاز کرد.

دوستی با «استفان مالارمه» باعث روی آوردن به مکتب «نمادگرایی» و پدید آوردن آثاری مثل «یادداشت‌های روزانه آندره والتر»، «شعرهای آندره والتر»، «رسالهٔ نرگس» و «سفر اورین» شد. اما پس از مدتی از این مکتب روی گرداند و به تجزیه و تحلیل و تامل در پیچیدگی‌های زندگی درونی انسان پرداخت.

سفر ژید به افریقا باعث تغییرات بسیاری در وی شد. آثاری هم چون «مائده‌های زمینی»، «ضد اخلاق»، «در تنگ» و «دخمه‌های واتیکان» متأثر از این تغییرات است. «مائده‌های زمینی» کتابی است در ستایش شادی، شوق به زندگی و غنیمت شمردن لحظات. آندره ژید در این کتاب خداوند را در همه موجودات هستی متجلی می‌بیند و آزدانه و برخلاف قید و بندهای مذهب، عشق به هستی را مترادف عشق به خداوند می‌داند. او کتابش را «ستایشی از وارستگی» می‌نامد.

با آغاز جنگ جهانی اول ژید مدتی خاموشی گزید و سپس کتاب‌های «اگر دانه نمیرد»، «کوریدون» و «سکه سازان» را نوشت. او در «اگر دانه نمیرد» واقعیات زندگی خود را بی پرده بیان کرد و با نوشتن رمان «سکه‌سازان» شیوهٔ تازه‌ای در رمان فرانسوی بنیاد نهاد.

ژید کتاب‌های «بازگشت از کنگو» و «بازگشت از چاد» را بر ضد استعمار نوشت. او عضو حزب کمونیست شد، اما با برآورده نشدن انتظارات و تمایلات عدالت خواهانه‌اش با نوشتن کتاب بازگشت از شوروی از این حزب کناره گرفت.

آندره ژید در سال ۱۹۴۷ جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و در 19 فوریه ۱۹۵۱ به علت ابتلا به بیماری ذات الریه در پاریس درگذشت.



نگاهی به آثار

آثار ژید را به سه دوره می‌توان تقسیم کرد:

1. دوره اول آثار جوانی است که تحت تأثیر مکتب سمبولیسم قرار داشت و اولین آن "دفترهای آندره والتر" Les Cahiers d’Andre Walter که بدون ذکر نام نویسنده در 1891 انتشار یافت، سرگذشت جوانی است که به سبب غنای معنوی و عجز از تسلط بر خویش، زیر بار هیجانها و اضطرابها خرد شده است. مجموعه شامل نثری شاعرانه و تحلیلی دقیق از «خویشتن خویش» است. این اثر عشق معنوی ژید را به دخترعمویش نشان می‌دهد که با او ازدواج کرد و به سبب ناتوانی جنسیش ازدواجی ناکام به شمار آمد.

ژید این اثر و اثر دیگر خود به نام "اشعار آندره والتر" Poesies d’Andre Walter را با سرمایه شخصی به چاپ رساند. اشعار آندره والتر نیز بیانی در شیوه سمبولیسم داشت.

اثر دیگر ژید در مکتب سمبولیسم، "رساله نارسیس" Le Traite du Narcisse به نام نویسنده در 1891 منتشر شد و به پل والری که ژید با او بحثی طولانی داشته، تقدیم گردیده است. رساله نارسیس اندیشه‌های ژید را درباره هنر و عالم واقعی که به وسیله مکتب سمبولیسم، خاصه مالارمه عرضه شده بود، بیان می‌کند. ژید در این اثر استعاری چون نارسیس که عاشق چهره خود گشت و برای دست یافتن به آن در آب چشمه فرو رفت، به عالم مطلق اندیشه می‌نگرد و می‌کوشد که به کنه ذات خویش دست یابد. اما امواج مانع می‌شود که او خود را از محو شدن نجات بخشد، پس با نگرانی پیوسته در جستجوی حقیقت ذات خویش به سر می‌برد و همین نکته موضوع اصلی همه آثار ژید می‌گردد.

مدتی بعد او برای گریز از محیط خشک مذهبی خانواده، به بهانه ضعف مزاج به الجزایر سفر می‌کند. در این سفر بیمار می‌شود و پس از بهبود، در دوره نقاهت به شور و هیجانی طبیعی دست می‌یابد و آثاری تحت تأثیر سمبولیسم منتشر می‌کند، از آن جمله است "تجربه عاشقانه" La Tentative amoureuse (1893) شامل داستان عشق بسیار طبیعی و کامل زن و مرد جوانی که بی‌هیچگونه حادثه موجب خشنودی طرفین است، اما به تدریج شعله هوس خاکستر می‌شود. ژید در این داستان بسیار ساده که بر زمینه وصف طبیعت و چشم‌اندازهای زیبا قرار گرفته و با شیوه‌ای بسیار لطیف و دقیق نوشته شده، عشق و هوس را خالی از هرنوع هدف می‌داند که فی‌نفسه قابل دوام نیست.

در همین سال ژید کتاب "سفر اورین" Le Voyage d’Urien را منتشر کرد که نقل سفری خیالی و افسانه‌ای است و هرقطعه از مناظر واقعی و عینی و حوادث و ماجراهای آن تمثیلی از یکی از نماهای زندگی معنوی و اخلاقی است.

2. آثار دوره دوم ژید شامل کتابهایی است که میان سالهای 1896 و 1914 نوشته شده است، در این دوره تغییر و تحولی آشکار در روحیه ژید پدید آمد، ژید کم کم یک پیروی واقعی مکتب انحرافات جنسی (حتی همجنس‌گرایی) می‌شد، از این احساس ابتدا مشوش گشت، اما بزودی خود را از تشویش رهانید و معتقد شد که هماهنگی روح و جسم وقتی امکان‌پذیر است که هردو از لذت واقعی برخوردار شوند و آزادانه در جستجوی ارضای خود برآیند! پس رنگ تیره سمبولیسم در آثار ژید جای خود را به شیفتگی و علاقه سوزان به زندگی داد!

آثار این دوره که تحول ژید را نشان می‌دهد، عبارت است از "مردابها" Paludes (1895)، انتقادی سخت از محیط اجتماعی پاریس و فهرستی طنزآمیز از گذشته منحط آن. قهرمان اصلی کتاب که نشانه‌هایی از شخصیت ژید در بردارد، نویسنده رنجوری است که در خانه‌ای دور افتاده انزوا اختیار کرده و در کنار استخر خانه به رؤیاهایی بیمارانه تسلیم می‌شود و در یادداشتهای روزانه از خود سخن می‌گوید و به تدریج از زندگی یکنواخت و کسالت‌بار ملول می‌گردد. شیوه نگارش ژید در این اثر از قدرت نویسندگی او در آینده خبر می‌دهد.

کتاب دیگری که نشانه بارز تحول روحی و اخلاقی ژید، پس از بهبود و تقویت نیروی جسمانی است "مائده‌های زمینی" Les Nourritures terrestres (1897) نام دارد که بی‌شک معروفترین اثر ژید به شمار می‌آید. بنابر گفته خود نویسنده در دیباچه نسخه‌ی چاپ1927 این کتاب، این اثر سالها با بی‌اعتنایی مردم روبرو گشت، اما پس از آن تأثیر خارق‌العاده و مداومی بر جوانان روشنفکر باقی گذارد. مائده‌های زمینی اثری ارشادی است و قهرمان اصلی آن خود ژید است، اگرچه به ظاهر قالبی شاعرانه و موزون دارد و به متون شرقی نزدیک است.

از آثار دیگر ژید در این دوره نیز می‌توان پی برد که او شخصیت خود را در این اثر خیال‌انگیز جای داده و همین امر به کتاب ارزش فراوان بخشیده است. مائده‌های زمینی به طور غیرمستقیم اعتراضی است به همه موازین اخلاقی و اجتماعی و مذهبی. ژید به قهرمان کتاب اندرز می‌دهد که دم را غنیمت شمارد و از زیبایی‌های هرلحظه بهره برگیرد و از عوامل مهم و پیچیده‌ای که از شکفتگی و بروز شخصیت او جلوگیری می‌کند، خود را رها سازد. در واقع کامرانی در این کتاب جهشی است در جستجوی تعادل روحی و ذات خویش! اما ژید در کتاب "شاؤل" Saul (1903) این نکته را آشکار می‌سازد که در هرحال برای آدمی اسارتهایی وجود دارد و اگرچه به ظاهر آزاد باشد، در باطن اسیر تمایلات خویش است و در "پرومته سست زنجیر" Le Promethe mal enchaine (1899)، در قالب داستان اساطیری، وجدان آدمی و ندامتهای او را بیش از قیود اجتماعی سد راه آزادی می‌داند. قهرمان کتاب "مخالف اخلاق" L’Immoraliste (1902) جوانی است(ظاهرا خود ژید) که در محیط بسیار خشک مذهبی پرورش یافته و زندانی قیود اخلاقی خانواده خویش گشته است و بر اثر ابتلای به بیماری به افریقا سفر می‌کند و پس از بازیافتن سلامت شوق زندگی در او پدیدار می‌گردد و هیچ امکانی را برای رهایی از قیود اجتماعی و اخلاقی از دست نمی‌دهد، به انحراف جنسی مبتلا می‌شود و هر آن بر لاقیدی خویش می‌افزاید. کتاب "آمینتا" Amintas (1906) بیان احساس نویسنده از سفر الجزایر است. نمایشنامه "بازگشت فرزند ولگرد"Le Retour de L’enfant prodigue نیز گریز از قیود اخلاقی و اجتماعی را نشان می‌دهد.

از وقایع مهم سال 1909 انتشار، اثر او به نام "در تنگ" La Porte etroite بود. این اثر امتناع دختری را در تسلیم به عشق و عواطف نشان می‌دهد که ناشی از معتقدات خشک مذهبی و تمایل او به پارسایی است و ژید در آن افراط غیرطبیعی بشر را در رعایت موازین مذهبی و اخلاقی محکوم می‌کند. در تنگ نیز مانند بیشتر آثار ژید جنبه سرگذشت شخصی دارد و موضوع افسانه‌ای آن در محیط نوجوانی خود او می‌گذرد. شیوه نگارش این اثر از نظر پاکیزگی و فصاحت بی‌نظیر است و در شمار بهترین و کاملترین آثار ژید قرار دارد. "دخمه های واتیکان" Les Caves du Vatican (1914) شامل حوادثی است که قهرمان آن با همه قیود اخلاقی قطع رابطه کرده و در وضع خطرناکی بسر می‌برد و بی‌جهت مرتکب قتل می‌شود. این داستان با لحن مسخره‌آمیز ناتوانی بشر را در اطاعت از قوانین نشان می‌دهد. کتاب دخمه های واتیکان موجب قطع رابطه ژید با دوستان کاتولیکش گشت. ژید با آنکه نزدیک به سی سال بود که آثار خود را منتشر می‌کرد و با وجود همکاری با مجله‌های گوناگون و بینانگذاری "نوول رووفرانسز" اما هنوز از نظر عامه مردم ناشناخته مانده بود و شهرت خود را در دوره سوم نویسندگی و پس از جنگ جهانی اول به دست آورد.

3. دوره سوم در آثار ژید از 1918 آغاز شد. در این دوره یکی از معروفترین شخصیتهای ادبی گشت، آثارش خواننده فراوان یافت و مورد بحث قرار. شاهکار این دوره، "آهنگ روستایی" La Symphonie pastorale (1919) است، داستان عشقی آمیخته با تیره‌روزی و رمانی واقعی که کمال هنر نویسندگی را در بردارد. این اثر با موفقیت فراوان روبرو گشت، اما از نظر نویسندگان سمبولیست محکوم شد، زیرا در آن نشانه‌هایی از سبک رمان‌نویسی داستایفسکی مشاهده کردند. ژید از آثار داستایفسکی آموخته بود که رمان علاوه بر ساختمان و ترکیب و داستانپردازی استادانه، می‌تواند صور ذهنی و مطالب گوناگون و پرتحرکی از زندگی درونی و احساسی و معنوی را منعکس سازد.

کوشش ژید در خلق رمان با فنون بدیع که قهرمانان آن حتی بر خود نویسنده تسلط می‌یابند، منجر به انتشار "سکه‌سازان" Les Faux-Monnayeures در 1925 گشت. ژید در این اثر از اعمال و رفتار گروهی از جوانان دانشجو پرده برمی‌دارد و نقطه‌نظرهای گوناگونی را از جامعه پس از جنگ در آن وارد می‌کند.

"اگر دانه نمیرد" Le le Grain ne Meurt خاطرات ژید را از دوران کودکی تا 1896 منعکس می‌کند، ژید در این اثر محیط خانوادگی را وصف می‌کند، خاصه بر اختلافاتی که اصولاً میان پدر و مادرش وجود داشت، تکیه می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه اقامتهای طولانی در دو شهر مختلف و میان خویشاوندان بی‌شمار دور و نزدیک پدر و مادری بر او تأثیر مضاعف بر جای گذارده و بعدها موجب پیدایش تناقضهای فکری و هنریش گشته است.

نمایشنامه "اودیپ" Oedipe در سه پرده در 1932 بر صحنه آمد که مبارزه میان آزادی فردی و تسلیم در برابر قدرتهای مذهبی را نشان می‌دهد. در این دوره توجه به دیگران و بیرون آمدن از مسائل شخصی و یافتن احساس اجتماعی که در دوران جنگ ظهور کرده بود، بر ژید نیز غلبه یافت.

در 1926 به افریقا سفر کرد و دو اثر به نامهای "سفر به کنگو" Le Voyage au Congo و "بازگشت از چاد" Le Retour de Tchad را به همراه آورد که در واقع ادعانامه‌ای بر ضد استعمارگری فرانسه در افریقا بود. در این دو اثر فکر اصلاح‌طلبانه فردی به اصلاح‌طلبی اجتماعی منتهی می‌گردد که بیدارکننده فکر آزادی در بشر است.

ژید از 1930 طرفداری خود را از حکومت، بدون رعایت مذهب، طبقه اجتماعی و خانواده، در خلال "اوراق یادداشتها" Pages de journal اعلام و از کمونیسم حمایت می‌کند، اما سفر به مسکو حرارت او را فرو می‌نشاند. پس سرخوردگی خود را در کتاب "بازگشت از شوروی" Retour de L’U.R.S.S. و تجدید نظر در کتاب "بازگشت من از شوروی" Retouches a Mon Retour de L’U.R.S.S. در 1937 بیان می‌کند.

ژید در 1942 به تونس رفت و پس از بازگشت به پاریس کتاب "تزه" Thesee را انتشار داد که نوعی وصیتنامه ادبی یا لااقل نتیجه قاطع همه اندیشه‌های اخلاقی اوست. ژید استاد نثر فصیح است و از این جهت نیز از نفوذی عظیم برخوردار بوده و به قول اندره مالرو، نویسنده مهم نسلی گشته که میان 1920 تا 1935 زندگی معنوی و احساسی خاص داشته‌اند. مکاتبات او با کلودل در 1949 انتشار یافت. آندره ژید در 1947 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمد
 

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #7 : فوریه 24, 2010, 23:46:36 »
0
*اميل  زولا




امیل زولا Zola, Emile (۲ آوریل ۱۸۴۰- ۲۹ سپتامبر ۱۹۰۲) نویسندهٔ تأثیرگذار فرانسوی، شاخص‌ترین چهره مکتب ادبی ناتورئالیسم و چهره‌ای مهم در آزادی‌خواهی سیاسی فرانسه است.



 



زندگی و آثار



امیل زولا در 2 آوریل 1840 از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند.



در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد.



خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سن‌لوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد.



ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنت‌بوو آشنا ساخت.



زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثار هوگو و موسه و لامارتین علاقه‌مند. آثار نخستین او نیز رنگ رمانتیسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هیچ وجه با شیوه نگارش دوره میانسالی او مشابهت نداشت.



در 1864 اولین کتاب زولا به نام قصه‌هایی برای نینون Contes a Ninon گوشه‌هایی از زندگی او را در دوره جوانی نشان می‌دهد و با عشق شدید به طبیعت همراه است. این کتاب توجه عده‌ای از منتقدان را به خود جلب کرد.



سال بعد کتاب اعتراف کلود La Confession de Claude (1865) انتشار یافت. در این هنگام زولا از رمانتیسم دست برداشت و به استادان جدیدی چون بالزاک و فلوبر و استاندال روی آورد، اما نوشتن رمانهای مختلف که باهم ارتباط معنوی نداشت، زولا را قانع نمی‌کرد و انتشار کتاب «دیباچه‌ای بر مطالعه علم پزشکی تجربی» اثر کلود برنار Claude Bernard وی را به راهی کشاند که پیوسته در انتظارش بود. پس به فکر نوشتن رمان تجربی افتاد. به سبک رئالیسم عمق و شفافیت خاص بخشید و اساس مکتب ناتورالیسم Naturalism را بنا نهاد.



اولین رمانش در شیوه رمانهای تجربی به نام ترز راکن Therese Raquin (1867) در تاریخ مکتب ناتورالیسم نقطه عطفی به شمار آمد. ترز دختر جوانی است که با عمه خود به پاریس می‌رود و با پسرعمه‌اش کامیل ازدواج می‌کند، اما نه از شوهر ضعیف و رنجور خود رضایتی احساس می کند و نه از محیط پاریس چیزی درک می‌کند، تا آنکه میان او و دوست شوهرش عشقی پدید می‌آید و پس از گذراندن روزهای دشوار، به یاری دلدار، شوهر را در دریا غرق می‌کند و ظاهراً مرگ را طبیعی جلوه می‌دهد و از آن پس در همان خانه و اتاق با همسر تازه به سر می‌برد، اما شبح کامیل لحظه‌ای آنان را آسوده نمی‌گذارد و ترز آنی از سنگینی بار جنایت آسوده نمی‌ماند، تا حدی که حرکات و رفتار او در نظر مادرشوهر پیر و افلیج و لالش راز جنایت را فاش می‌سازد، سرانجام نیز دو جنایتکار برای گریز از شبح هولناک در حضور پیرزن  دست به خودکشی می‌زنند.



زولا در 1873 خود از این رمان نمایشنامه‌ای اقتباس کرد که محبوبیت بسیار یافت. از آن پس زولا روش رمان‌نویسی را با هدفی کاملاً علمی دنبال کرد. در نظر او همچنان که جراح جسم بیمار را می‌شکافد تا بر آن تغییرات لازم را انجام دهد، رمان‌نویس نیز تغییرات عمیق جسمی قهرمانان کتاب خود را باید مورد بررسی دقیق علمی قرار دهد، پس به فکر خلق یک سلسله طولانی رمان تجربی افتاد با عنوان تاریخ طبیعی و اجتماعی خانواده‌ای در زمان امپراتوری دوم که عنوان دیگرش له روگون ماکار Les Rougon-Macquart است، شامل 20 رمان که به تدریج منتشر شد و از برجسته‌ترین آثار مکتب ناتورالیسم به شمار آمد.



زولا در نسب‌نامه دو خانواده که در پلاسان Plassans، شهر کوچکی در جنوب زندگی می‌کنند و میان اعضای آنها وصلتهایی صورت می‌گیرد، بسیار تعمق می‌کند و مسأله وراثت را در میان افراد این دو خانواده مورد بررسی قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه اعتیاد به الکل یا ابتلای به بیماری سل در میان فرزندان این دو خانواده رایج می‌شود، چنانکه در نسل سوم خانواده که دارای یازده عضو است چهار بیمار و دو رنجور به وجود می‌آید. زولا چنین نتیجه می‌گیرد که مسأله وراثت که خارج از اختیار بشر و نوعی جبر علمی است، چگونه به فعل و انفعالاتی منجر می‌شود که افراد جامعه‌ای را دچار انحرافات بیشمار روحی می‌سازد؛ رشته اصلی که قهرمانان داستان زولا را که تعدادشان به هزار و دویست می‌رسد، به یکدیگر می‌پیوندد، همین عامل وراثت است.



زولا در دیباچه اولین رمان از این سلسله  با عنوان ثروتمندی خاندان روگون La Fortune des Rougon، اصل ناتورالیسم را مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه خانواده روگون در مدتی کوتاه صاحب ثروتی بی‌شمار گشته است. پس از آن تا 1876 شش جلد از این سلسله داستان را منتشر کرد.



داستان غذای پس‌مانده La Curee که در 1887 به صورت نمایشنامه و باعنوان رنه Renee برصحنه آمد، با موفقیت بسیار همراه شد. در این اثر زولا غارت اموال ملت را در زمان ناپلئون سوم نشان می‌دهد و جامعه فسادیافته زمان امپراتوری دوم را با توصیفی گویا و تصویری رنگین پیش چشم می‌گذارد.



داستان شکم پاریس Le Ventre de Paris (1873) زندگی فقیرانه و پر از رنج کاسبهای کم سرمایه را با واقع‌بینی شدید و صادقانه شرح می‌دهد. بخشهایی از کتاب که در آن بازار سبزی و میوه وصف می‌شود، از پرجاذبه‌ترین بخشهای کتاب به شمار می‌آید.



فتح پلاسان La Conquete de Plassans در 1874 انتشار یافت و پلاسان در این اثر همان اکس، شهر کودکی زولاست که با علاقه و دلبستگی فراوان آن را وصف می‌کند.



 پس از آن یکی از معروفترین رمانهای این سلسله به نام گناه کشیش موره La Faute de l''abbe Mouret در 1875 منتشر شد که در آن تضاد حکومت طبیعی و حکومت مذهبی عرضه می‌شود. در این داستان زولا معایب و غرایز پست جامعه فاسد شده و سودجوییهای مفرط را بی‌پروا فاش می‌سازد. مردی که زولا در محیط سیاست خلق کرده، اگرچه تصویری است مسخره‌آمیز، نمودار واقعیت محض است. این اثر با قلم شاعرانه زولا از برگزیده‌ترین آثار او به شمار آمد.



هنگامی که زولا سی و شش سال داشت، از قدرت کار عجیبی برخوردار بود و به ناشرش خبر داد که طرح رمان تازه‌ای را ریخته که هنوز نامی برایش در نظر نگرفته است، اما می‌تواند اهمیت آن را پیش‌بینی کند. در واقع نیز رمان که به نام دکه می ‌فروش L’Assommoir در 1877 منتشر شد، از چنان شهرتی برخوردار گشت که زولا را نامدارترین نویسنده عصر خود ساخت و نخستین بار پس از نیم قرن ویکتورهوگو را در درجه دوم شهرت قرار داد و بر کتاب بینوایان او تفوق یافت. در دکه می‌ فروش وصف مناظر پاریس از فراز تپه مونمارتر Montmartre، هیاهوی میخواران که گرداگرد پیشخوانهای می‌فروشی را گرفته‌اند و تصویرهای دوزخی دیگر از قدرتی استثنایی برخوردار است، چنانکه از نفرت و وحشت، زیبایی غیرقابل تصوری پدید می‌آید. زولا با این اثر بر بالزاک نیز تفوق یافت و پس از او کمتر نویسنده‌ای موفق شد که چیزی بر ضخامت ظلمتهای این کتاب بیفزاید.



زولا در این دوره خانه‌ای در مدان در حومه پاریس خرید که گروهی از نویسندگان جوان در آن گرد می‌آمدند، از جمله موپاسان، هویسمان Huysmans، هانری سئار Ceard، لئون هنیک Hennique و پول آلکسی Alexis که همه خود را پیرو مکتب ناتورالیسم خواندند، همین گروه در 1880 مجموعه داستانهای شبهای مدان Les Soirees de Medan را منتشر کردند که شامل شش داستان کوتاه از این شش نویسنده بود، از آن جمله داستان گلوله پیهی Boule de suif اثر موپاسان که موجب شهرت او گردید.



داستان زولا حمله آسیا L’Attaque du Moulin نام داشت که از خاطرات جنگ 1870 مایه گرفته و توصیف ساده مناظر زیبا و عاشقانه‌ای است که بر اثر جنگ دچار ویرانی و قتل و غارت شده بود. این داستان را از بهترین داستانهای زولا شناخته‌اند.



زولا در 1879 نهمین داستان از سلسله رمان روگون ماکار را به نام نانا Nana انتشار داد که به محض انتشار موفقیت عظیمی به دست آورد. داستان نانا بیشتر تصویر جامعه‌ای تباه شده است تا وصف عشق و دلدادگی. زولا، به قهرمانان کتاب برجستگی و واقعیت پرجاذبه‌ای می‌بخشد، چنانکه خواننده در پشت چهره‌های داستانی، اشخاص واقعی را به خوبی می‌بیند و همین امر در توفیق کتاب مؤثر بوده است. که به رغم پیروزی جاودانی و برجستگی خاص مورد حمله سخت نیز قرار گرفت. کسانی که دکه می‌فروش را به سبب نشان دادن معایب و فساد اخلاق محیطهای کارگری ستوده بودند، نانا را که ضعف و انحطاط طبقه بالای جامعه را نشان می‌داد، مورد اعتراض قرار دادند، زولا به همه غوغاها و ایرادها پاسخ داد.



در 1882 کتاب دیزی Pot-Bouille انتشار یافت. مقصود از دیزی دیگ ثروتمندان است. زولا برای هجو کردن آداب و رسوم کاسبهای پولدار، خانه‌ی ظاهراً مجللی را در یکی از کوچه‌ها برگزید و درون آن را در معرض تماشا گذارده است، دیوارها را شفاف ساخته و رازها را از پشت آن بیرون کشیده و هیاهوی خانواده‌ها و پخت و پز روزانه و آمد و رفتهای فریبکارانه را نشان داده است. زولا به کسانی که در این کانونها ادعای نیکبختی دارند، خطاب می‌کند و می‌گوید: «شما دروغ محض هستید و در دیگ شما چیزی جز کثافت و فساد پخته نمی‌شود.» این داستان نیز اعتراض فراوان به همراه آورد.



در طی دو سال پس از آن زولا دو کتاب از سلسله رمان خود را منتشر کرد به نام کامروایی زنان Au Bonhenr des Dames (1883) و شادی زیستن La Joie de Viver (1884) که موضوع هردو به مسائل روزانه ارتباط می‌یابد.



زولا با انتشار کتاب ژرمینال Germinal یکی از قویترین جنبه‌های نظریه خود را درباره سوسیالیسم عرضه می‌کند.



ژرمینال سیزدهمین کتاب از سلسله رمان له روگون-ماکار و یکی از معروفترین آثار زولاست. در ژرمینال زندگی نکبت‌بار کارگران معدن پیش چشم گذارده شده است، کارگرانی که در زیر بار استخراج معدن خرد شده‌اند و با مزد ناچیز و گرسنگی، در وضع پریشانی به سر می‌برند، فساد بر سراسر زندگیشان حکمفرما می‌شود و از شدت تیره‌روزی به الکل و زن پناه میبرند و به سبب آنکه اربابها قصد دارند که از مزدشان کسر کنند، به اعتصاب روی می‌آورند، چندین ماه از کار دست می‌کشند و سرانجام بر اثر سرما و گرسنگی، اعتصابشان به شکست منتهی می‌شود، به قوای انتظامی تسلیم می‌شوند و به دوزخ معدن بازمی‌گردند. ژرمینال انعکاس عظیمی داشت و از چنان قدرتی برخوردار بود که منتقدان جز در ستایش آن لب نگشودند. ژرمینال زولا را از بزرگترین نویسندگان همه عصرها ساخت.



سال بعد در 1886 اثر Oeuvre منتشر شد که موجب رنجش سزان گردید که وجود خود را در چهره قهرمان کتاب می‌دید، زولا در 1887 در زمین La Terre، از سلسله رمان خود، با لحنی خشونت‌بار از دهقانانی که برای علاقه به زمین از کشتار و خیانت روگردان نیستند، سخن گفته است. وصف صحنه‌های ننگین و قبیح، توفانی از مخالفت برپا کرد، حتی از جانب طرفداران زولا بیانیه‌ای انتشار یافت که او را از استادی و پیشوایی خود خلع کردند. زولا در همین سال به جبران خشونت گذشته، به لطف و نرمی گرایید و کتاب رؤیا Le Reve را انتشار داد.



زولا کم‌کم از سلسله رمان له روگون-ماکار، احساس خستگی کرد و سه رمان دیگر در این سلسله انتشار داد و به آن پایان بخشید. هریک از رمانهای این سلسله مستند است و از ارزش مدارک کاملاً مستقلی برخوردار که در مجموع بینشی دقیق را درباره محیط اجتماعی نشان می‌دهد. زولا علاوه بر سلسله رمان له روگون-ماکار دو سلسله دیگر انتشار داد که یکی از آنها مجموعه سه شهر Les Trois Villes است درباره لندن، رم و پاریس.



در پنجم اکتبر 1894 بود که آلفرد دریفوس Dreyfus، افسر فرانسوی یهودی به اتهام خیانت توقیف و تبعید شد و فرانسویان، گروهی به موافقت و دسته دیگر به مخالفت با او برخاستند. موضوع رنگ سیاسی گرفت و به اختلاف میان سلطنت‌طلبان و طرفداران کلیسا و جمهوریخواهان کشیده شد که سرانجام به جدا شدن دین و سیاست از یکدیگر در کشور فرانسه منجر گشت. زولا کار ادبی را کنار گذاشت و در قضیه دریفوس شرکت کرد.



در پنجم نوامبر 1897 اولین مقاله را درباره کار دریفوس انتشارداد و به دنبال آن نامه‌ای سرگشاده به رئیس دادگاه با عنوان من متهم می‌کنم J’accuse فرستاد و توجه توده مردم را به این کار جلب کرد و با شهامت قابل تحسین و ارائه مدارک، بیگناهی دریفوس را اعلام کرد ونشان داد که دادرسی بسیار سنجیده انجام گرفته است، همین نامه موجب شد که زولا به یک سال حبس و پرداخت جریمه محکوم شود، پس به انگلستان رفت و برای اعاده دادرسی به فرانسه بازگشت، اما دریفوس از طرف دادگاه نظامی مقصر شناخته شد. زولا نفرت و تحقیر خود را در مقاله‌های گوناگون ابراز کرد، سرانجام دریفوس در 1900 تبرئه گشت و اعاده حیثیت و به دست آوردن حقوق سابق وی تا 1906 به طول انجامید. زولا قهرمان اصلی این پیروزی بود و به مردم نشان داد که شهامتش از هنرش کمتر نیست.



آخرین سلسله رمان زولا اناجیل اربعه Quatre Evangiles است که آخرین داستان آن پس از مرگش در 1903 انتشار یافت. زولا در بیستم سپتامبر 1902 در پاریس مستقر گشت و در آپارتمان سردش بر اثر مسدود شدن لوله بخاری، به اختناق دچار شد که هیچگونه درمانی سودمند نیفتاد. مراسم تشییع وی در میان گروه عظیمی از مردم انجام گرفت و شش سال بعد جسدش به پانتئون Pantheon انتقال یافت.



مکتب ناتورالیسم در اواخر زندگی زولا قدرت خود را از دست داد، اما سرنوشت آثار زولا به این مکتب بستگی کامل ندارد، زیرا وی در هنر رمان‌نویسی ابتکارهای جالب توجهی به کار برده و در تصویر اجتماع استعدادی بی‌نظیر و استثنایی نشان داده است. آثار زولا با آنکه بر جنبه‌های علمی زیست‌شناسی و مسأله توارث و جبر علمی متکی است، از جنبه‌های شاعرانه و تغزلی و صور ذهنی خارق‌العاده نیز سرشار است. نفوذ زولا و مکتب ناتورالیسم او در نویسندگان ملل مختلف قرن بیستم انکارناپذیر است.



 



آثار ترجمه‌شده به زبان فارسی



- دارایی خانوادهٔ روگن/ ترجمهٔ محمدتقی غیاثی



- آسوموار/ ترجمهٔ فرهاد غبرایی



- زمین/ ترجمهٔ محمدتقی غیاثی/انتشارات نیلوفر/ چاپ نخست، تهران، بهار 1361



- سهم سگان شکاری/ ترجمهٔ محمدتقی غیاثی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ نخست، تهران، پاییز 1362



- شکست/ ترجمهٔ فرهاد غبرایی



- شاهکار/ ترجمهٔ علی‎اکبر معصوم‎بیگی/انتشارات نگاه/چاپ دوم، تهران، 1376



- رویا./ ترجمهٔ مهران محبوبی/مرکز نشر ارغنون/چاپ نخست 1371



- ژرمینال/ ترجمه سروش حبیبی



- ژرمینال/ ترجمه نونا هجری/انتشارات فرزان/چاپ نخست، تهران، پاییز 1363



- پول و زندگی/ ترجمهٔ علی‎اکبر معصوم‎بیگی/انتشارات نگاه/ چاپ نخست، تهران، 1376



- دکتر پاسکال/ ترجمهٔ محمدعلی خندان/انتشارات اکباتان/چاپ نخست آبان 1362

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #8 : فوریه 24, 2010, 23:49:36 »
0
*الکساندر  دوما



الکساندر دوماAlexandre Dumas ؛ نمایشنامه نویس و رمان نویس فرانسوی (1824-1895).

الکساندر دوما (پسر) فرزند نامشروع الکساندر دوما (پدر) بود و در کودکی مورد بی اعتنایی و بی مهری او. سالها با مادرش در فقر زیست، تا آنکه در نه سالگی به یکی از شبانه روزیهای پاریس سپرده شد و تا هفده سالگی در آنجا ماند. در کالج تحصیلات درخشانی انجام داد و به دریافت جایزه های متعدد نایل آمد. پس از آنکه شش ماه در خانه پدر اقامت کرد، مصمم گردید که به جبران گذشته زندگی آزاد و مستقلی داشته باشد، پس در لذت و بی بند و باری فرو رفت و چنان در این راه افراط کرد که هنگامی که به سن قانونی رسید، ناگهان خود را در برابر قرض هنگفتی یافت که خاصه برای نوجوانی چون او ، کمرشکن بود. او خود بعدها در این باره نوشته است: «در حالی که نمی دانستم چه باید کرد، به ادبیات روی آوردم». و باید پذیرفت که در واقع برای این کار ساخته شده بود.

دوما ابتدا در 1845 دیوانی با عنوان "گناهان دوره جوانی" peches de Jeunesse انتشار داد که چندان جلب توجه نکرد. سپس نمایشنامه منظوم تک پرده ای "جواهر ملکه" Le Bijou de Reine را بر صحنه آورد. از آن پس همه آثار خود را به نثر نوشت و پس از بازگشت از سفری به اسپانیا که در 1846 به همراهی پدر انجام داده بود، رمانی به سبک رمانهای پدر انتشار داد به نام "ماجراهای چهار زن و یک طوطی" Les Aventures de Quatre Femmes et d’un Perroquet که در شش جلد در سالهای 1846-1847 انتشار یافت که باز شکست خورد.

دوما که پی برده بود در انتخاب این شیوه رمان نویسی به راه خطا رفته است، مصمم شد که دنباله داستانهای کاملاً تخیلی را رها کند و همه هنر نویسندگی را درباره بینش مستقیم جامعه به کار اندازد و واقع بینانه جامعه را چنانکه می بیند ترسیم کند و از این آزمایش پیروزمندانه بیرون آمد، چنانکه در 1848 و در بیست و چهارسالگی با انتشار رمان "مادام کاملیا" La Dame aux Camelias به چنان شهرتی برق آسا دست یافت که کمتر از شهرت پدر نبود. پدر نیز از این پیروزی بر خود بالید و پسر را بهترین اثر خویش خواند.

موضوع داستان مادام کاملیا عشق جوانی از خانواده ای اصیل است به نام "آرمان دووال" Armand Duval به روسپی پرجاه و جلالی به نام "مارگریت گوتیه" Marguerite Gautier. دوما در مدت سه سال پس از آن به قصد پرداخت وامهای خویش، دهها رمان نوشت که در همه آنها آداب و رسوم جامعه و زمان خود را تصویر کرده بود. در این زمان به دعوت یکی از بستگان پدر به تئاتر روی آورد و تا سالها، رمان نویسی را کنار گذارد.

در 1852 از داستان مادام کاملیا نمایشنامه ای ساخت که در پاریس و خارج از آن موفقیت بزرگی به دست آورد و به طور قاطع می توان آن را سرآغاز نمایشنامه های آداب و رسوم دانست، نمایشنامه ای آمیخته از احساسی عاشقانه و بینشی واقعی از جامعه و مسائل آن. قدرت و تأثیر نمایش مادام کاملیا چنان بود که مارگریت را قهرمانی مافوق قهرمانان رومانتیسم قبل از خود ساخت و در وجودش نیرویی از انسانیت قابل توجه و برجسته نمایان کرد. دوما که بار سنگین قرض را از دوش برداشته بود، توانست آزادانه و پیاپی نمایشنامه‌های جدید بر صحنه آورد، از آن جمله است: "دیان دو لیس" Diane de Lys در 1851، "سبکسران" Le Demi-Monde، کمدی آداب و رسوم که در پنج پرده در 1855 اجرا شد و بلیغ ترین و عمیق ترین و بی پرواترین اثر دوما به شمار آمد. دختری زیبا و طناز با وجود گذشته مغشوش و ناپاک با جوانی شرافتمند و بی خبر از همه چیز ازدواج می کند و فاسق دختر می کوشد تا جوان را از گذشته او آگاه سازد و در این راه حوادثی پیش می آید. "مسأله پول" La Question d’Argent در 1857 در پنج پرده بر صحنه آمد. دوما که پیوسته در اندیشه اصلاح اخلاق جامعه بود، در این اثر جامعه سرمایه داری و عطش سیری ناپذیرش را به پول وصف می‌کند و بانکدار ثروتمندی را نشان می دهد که برای به دست آوردن پول بیشتر، همه چیز را زیر پا می گذارد و سرانجام نیز همه حسابهایش غلط درمی آید.

نمایشنامه "پسر نامشروع" Le Fill naturel در 1858 و "پدر مسرف" Un Pere Prodigue در 1859 به اجرا گذاشته شد. دوما در همه این کمدیها خود را مصلح بی پروای جامعه، طرفدار تساوی زن و مرد، دشمن بی عدالتی ها و ریاکاری ها معرفی می کند، قهرمانان نمایشنامه های او همه جا سخنگوی صادق شخص وی به شمار می آیند و او در خلق صحنه های پرتحرک و گفت و شنودهای آمیخته با زیرکی و هشیاری و فصاحت و بلاغت، استادی خاص نشان می دهد.

دوما در حدود 1860 به سبب بیماری ناشی از کار زیاد، از نوشتن دست برداشت و به استراحت پرداخت و چهار سال بعد در 1864 هنگامی که سلامت خود را بازیافت، دوباره قلم به دست گرفت. سلسله نمایشنامه هایی که دوما در این دوره نوشت در عداد نمایشنامه های اخلاقی و تربیتی قرار گرفت که بیشتر آنها مسائلی را مانند ازدواج، فسق و فجور، فرزندان نامشروع و روسپی گری مطرح می‌کند، از آن جمله است: "دوست زنان" L’Ami des Femmes در پنج پرده که به سبب وصف گویا و شیوه صادقانه و تحرک صحنه ها بسیار جلب توجه کرد. "اندیشه های مادام اوبره" Les Idees de Madame Aubray در 1867 در چهار پرده اجرا شد. "شاهزاده خانم ژورژ" La Princesse Georges در 1871 از سبک تئاترهای کلاسیک پیروی کرده و به وحدت سه گانه پایبند است، اما از نظر موضوع با خصوصیتها و سلیقه و احساس زمان وفق می دهد. "همسر کلود" La Femme de Claude در سه پرده، در 1873 مورد ستایش فراوان قرار گرفت. "زن بیگانه" L’Etrangere در 1876 برصحنه آمد. دوما که همه جا از فساد جامعه فرانسوی شکوه دارد، بنای این نمایشنامه را بر فرضیه علمی قرار می دهد و چنین ادعا می کند که باکتریها یا باسیلها ممکن است از راه توارث به آدمی انتقال یابد و قسمتهای سالم بدن را تباه سازد. جامعه در حال اضمحلال نیز شکار این باکتریهاست. این نمایشنامه در نظر دوما سرگذشت غم انگیز جامعه‌ای در حال اغتشاش و اختلال است. "فرانسیون" Francillon در 1887 از پرجاذبه ترین و درخشانترین کمدیهای آداب و رسوم دوماست و در آن سوءتفاهمها و تیرگیهای میان زن و شوهر که سرانجام به آشتی می انجامد، نشان داده شده است. دیباچه ها و یادداشتهایی که دوما به چاپ مجموعه نمایشنامه هایش با عنوان تئاتر کامل Theatre Complet افزوده است، به سبب درخشندگی سبک نگارش و شمول افکار تازه بسیار پرارزش است.

دوما به طور مسلم نقاش چیره دست و صادق جامعه است که با واقع بینی بسیار بر ضد ادراکهای رمانتیک و خیالپردازانه از زندگی بپا خاست و اگرچه بسیاری از نمایشنامه هایش به سبب القای افکار گستاخانه و نو، بحثها و مشاجره های شدید برانگیخت، پیوسته نمایشنامه نویس محبوب نیمه دوم قرن نوزده باقی ماند. الکساندر دومای پسر، در 1874 به عضویت آکادمی فرانسه درآمد.


  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #9 : فوریه 24, 2010, 23:53:01 »
0
ادبيات روسيه

*آنا   آخماتوا



آنا آخماتوا (Anna Akhmatova)، با نام اصلی آنّا آندرییوا گارینکو (به روسی: А́нна Ахма́това, نام واقعی А́нна Андре́евна Горе́нко) ‏ (۱۸۸۹-۱۹۶۶) شاعر و نویسنده روس. یکی از بنیان گذاران مکتب شعری آک مه ئیسم (به روسی: Акмеизм) (اوج گرایی). او همسر نیکولای گومیلیف شاعر و مادر لِف گومیلیف نویسنده و مردم شناس است.



 



زندگی



 



1. کودکی



آنّا در ۲۳ ژوئن ۱۸۸۹ (در گاه شماری رایج در آن زمان ۱۱ ژوئن) در بال شوی فان تان (فوارهٔ بزرگ) در نزدیکی بندر ادسا به دنیا آمد. جد مادری اش، احمدخان (احمد به روسی می شود آخمات)، از خان های تاتار و از نسل چنگیز بود. در آن زمان پدرش مهندس مکانیک کشتی بود و از نیروی دریایی بازنشسته شده بود. یک ساله بود که به همراه خانوادهٔ به تسارسکویو سلو، یا «روستای شاهی» نزدیک سن پترزبورگ نقل مکان کردند و او تا شانزده سالگی در همان جا زندگی کرد. تسارسکویو سلو همان جایی است که پوشکین، شاعر برجستهٔ روس، نیز جوانی اش را در آن گذرانده بود. این تقارن برای آنا الهام بخش بود و همیشه از آن سخن می گفت.



خواندن را با کتاب الفبای تالستوی آموخت. در پنج سالگی سخن گفتن به فرانسه را یاد گرفت آن هم تنها با گوش دادن به درس هایی که خانم معلمی به بچه های بزرگ تر می داد. در مدرسه گرامر تسارسکویه نخستین شعر خود را، در یازده سالگی، سرود. پدرش، آندره گارنکو، وقتی از زبان او شنید که می خواهد شاعر شود معلوم نیست چرا تصور کرد شاعر بدی خواهد شد برای همین به او اخطار داد که نام خانوادگی شان را با این شعرها خراب نکند. آنا هم به جای استفاده از نام خانوادگی پدرش از نام جد مادری اش آخماتووا استفاده کرد و نام اش از آن پس شد آنا آخماتوا. در ۱۹۰۵ پدر و مادرش از هم جدا شدند و مادر فرزندان اش را با خود ابتدا به اوپاتوریا برد و بعد از مدتی به کی یف رفتند و آنجا ساکن شدند. ۱۹۰۷ در کی یف، در دبیرستان فوندوکلی یفسکایا تحصیلات متوسطه را تمام کرد و همان جا به دانش گاه رفت. در دانشکده حقوق آموزشگاه عالی زنانه، حقوق خواند.



 



2. ازدواج



در ۱۹۱۰، در بیست و یک سالگی، با وجود مخالفت خانواده اش، با شاعری به نام نیکولای گومیلیف ازدواج کرد. «اين ازدواج نتيجه ي ِ عشق ِ يك طرفه ي گوميليوف و چند بار اقدم به خودكشي ي ِ او بود، از همين رو ديري نپاييد. » به هر روی پس از ازدواج برای ماه عسل به پاریس رفتند و پس از بازگشت از پاریس، گومیلیوف برای مدتی به حبشه رفت و آخماتووا به سن پترزبورگ نقل مکان کرد و در آنجا برای ادامهٔ تحصیل به دانشگاه رایف رفت و به تحصیل تاریخ و ادبیات پرداخت. سال بعد با همسرش و چند شاعر دیگر گروه موسوم به «کارگاه شعر» را تشکیل دادند و مکتب آک مه ایسم را بنیان نهادند. در این سال ها شعرهای او در نشریات مختلف منتشر شد. در ۱۹۱۲ ضمن سفری به شمال ایتالیا از جنوا، پیزا، فلورانس، بولونیا، پادووا، ونیز دیدن کرد. نخستین مجموعه اشعارش به نام «شامگاه» منتشر شد. «این کتاب و اثر بعدی و قرینه اش، باغ گل(۱۹۱۴)، که در میان منتقدان و عموم مردم توفیق بسیاری به دست آورد، دو کتاب کوچک و بی تکلف بودند که توفیق اولیه آک مه ئیسم تا اندازهٔ زیادی مدیون آنها بود. » در اول اکتبر همین سال فرزندش لِف به دنیا آمد. همسرش خیلی زود آن ها را ترک کرد و داوطلبانه به ارتش پیوست. در ۱۹۱۸ از همسرش جدا شد و بعد از مدتی با باستان شناسی به نام ولادمیر شی لی کو ازدواج کرد. امیدوار بود با این دانشمند برجسته بتواند زندگی خوبی داشته باشد اما شی لی کو زن می خواست نه شاعر؛ برای همین شعرهای آنا را در سماور می سوزاند. به هر حال این ازدواج هم دیر نپایید. پس از اعدام نیکولای گومیلیف در ۱۹۲۱ به جرم فعالیت های ضدانقلابی به تنهایی مسئولیت بزرگ کردن فرزندشان را به عهده گرفت.



 



3. اختناق و سانسور



هر چند اکثریت نویسندگان و هنرمندان و فرهیختگان روس به تنگ آمده از دیکتاتوری تزار به استقبال انقلاب اکتبر رفتند اما آخماتووا، هر چند هرگز حاضر نشد جلای وطن کند و به صف مخالفان حکومت جدید در خارج از روسیه (اتحاد جماهیر شوروی) بپیوندد، اما از همان آغاز هم راهی چندانی با انقلاب نداشت و با اعدام همسر سابق اش و فضای خفقان آوری که حکومت استالین حکم فرما کرده بود در صف ناراضیان جای گرفت. طی سال های بعد، در دهه سی میلادی، هر چند تحت سانسور شدید حکومت استالین قرار داشت اما به مطالعه و تحقیق در مورد معماری پترزبورگ باستانی و شاعر کلاسیک روس پوشکین پرداخت و عضو آکادمی علوم در پوشکین شناسی شد و مقالات متعددی از او در مورد پوشکین منتشر شد. سه کتاب نیز در بارهٔ پوشکین نوشت که هر سه در زمان خود منتشر شدند. اما از ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۰ فقط یکی از کتاب های اش اجازه چاپ مجدد می گیرد. تنها فرزندش لف در بین سال های ۱۹۳۳ و ۱۹۴۹ چندین بار به اتهامات واهی دستگیر و هر بار پس از مدتی کوتاه آزاد می شود. دستگیری پی درپی فرزندش و زندانی و تبعید در اردوگاه های کار اجباری نیکلای پونین شریک زندگی اش در شعر بلندش به نام سوگواره، که مرثیه ای است برای زندگان، به خوبی ترسیم شده است. سوگواره حاصل ساعت ها انتظار او پشت در زندان لنینگراد به نام کرستی یا صلیب ها است. انتظار برای ملاقات با فرزند و شنیدن خبر سلامتی اش.



 



4. جنگ جهانی دوم



در جنگ جهانی دوم آنا آخماتوا لنین گراد محاصره شده را با هواپیما ترک کرد. او نخست به مسکو و بعد به تاشکند رفت. تا ژوئن ۱۹۴۴، که به لنین گراد باز گشت، در تاشکند ماند و مانند بقیه شاعران در بیمارستان های نظامی شعرخوانی می کرد. در دوران جنگ چند شعر از او در مطبوعات چاپ شد. «پس از آن نيز هنگامي كه از تاشكند، پناه گاه ِ زمان ِ جنگ اش، باز مي گشت، سر ِ راه در سالن ِ موزه ي ِ پلي تكنيك ِ مسكو در برابر ِ جمعيتي سه هزار نفري شعر خواند. در پايان ِ اين جلسه جمعيت با به پا خاستن و كف زدني پرشور و ممتد نشان داد كه علا رغم ِ فشار ِ سانسور و اختناق، مردم چهره هاي ِ تسليم ناپذير را مي شناسند و ارج مي گذارند. » پس از پایان جنگ امید تازه ای برای باز شدن فضای سیاسی شکل گرفت. آیزایا برلین که در سفری در ۱۹۴۵ به روسیه با آخاماتووا ملاقات کرد در این باره می نویسد «از او خواستم اجازه دهد شعر بدون قهرمان و یادواره را رونویسی کنم. گفت: «نیازی نیست. مجموعه ای از اشعارم قرار است در فوریۀ ۱۹۴۶ از چاپ در آید. دارم غلط گیری اش را می کنم. نسخه ای از آن را برایتان به آکسفورد خواهم فرستاد. » در همین سال ها نخستین نوشتهٔ ادبی خود در قالب نثر را تجربه کرد و آن را به میخائیل میخایلوویچ زوشچنکو (۱۸۹۵–۱۹۵۸) نشان داد و او پیشنهاد کرد بعضی قسمت ها را حذف کند و آخماتووا هم موافقت کرد اما پس از دستگیری تنها فرزندش لف تمام یادداشت های خود را سوزاند.



پس از پایان جنگ در ۱۴ اوت ۱۹۴۶ قطع نامهٔ کمیتهٔ مرکزی، که گزارش ژدانوف نیز به آن الصاق شده بود، منتشر شد. «در اين قطع نامه از آنا به عنوان ِ «فردگرا» و «خانمي از طبقات ِ بالا كه پيوسته ميان ِ اتاق ِ خواب و نمازخانه در آمدوشْد است» و «يك راهبه يا روسپي  يا در واقع راهبه يي روسپي كه روسپي گري را با دعا درهم مي آميزد» و «شعرش به كلي دور از خلق و متعلق به ده هزار تن اشراف ِ روسيه ي ِ قديم است» ياد شده بود. » پی رو آن در روزنامه های ایزوستیا و لنینگراد از اشعار او به شدت انتقاد شد و سرانجام در همین سال از شورای نویسندگان اخراج شد. هر چند او هرگز بازداشت نشد و به زندان نیفتاد اما در عوض پسرش لف گومیلیوف مانند گروگانی در دست حکومت بارها به زندان افتاد و وقتی برای سومین بار بازداشت شد. آنا که جان تنها فرزندش را در خطر می دید در ۱۹۵۰ مجموعه ای انتشار داد به نام درود بر صلح این مجموعه که شامل پانزده قطعه شعر در مدح استالین است در مجله آگانیوک چاپ شد.

ادامه دارد...

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #10 : فوریه 24, 2010, 23:56:08 »
0
ادامه آنا آخماتوا...


5. اعاده حیثیت



با مرگ ژوزف استالین در ۵ مارس ۱۹۵۳ انتظار باز شدن فضای سیاسی فرهنگی در شوروی می رفت و سرانجام در ماه مه ۱۹۵۶ با نطق معروف نیکیتا خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی فضای سیاسی فرهنگی این کشور به طور نسبی باز شد. چند ماه پس از این نطق لف گومیلیف از زندان آزاد شد و به مطالعات قوم شناسی اش پرداخت و فضای کاری برای آخماتووا هم مناسب تر از پیش شد. هر چند آخماتووا با ناباوری به بازشدن فضای فرهنگی نگاه می کرد اما اعاده حیثیت از او تا جایی پیش رفت که سرانجام در ۱۹۵۹ بار دیگر به عضویت اتحادیهٔ نویسندگان پذیرفته شد و به عضویت هیئت رئیسه آن درآمد.



در ۱۹۶۱ مجموعه ای به نام شعرها از او منتشر شد و سال بعد منظومهٔ بدون قهرمان را پس از بیست و یک سال به پایان برد. سرانجام در ۱۹۶۴ در هفتاد و پنج سالگی از آخماتووا به طور کامل اعاده حیثیت شد و بخش عمدهٔ آثارش در اتحاد جماهیر شوروی مورد پذیرش قرار گرفت و سال های پایانی عمرش در آرامش گذشت. در ۱۲ دسامبر همین سال در ایتالیا جایزه اتنا تائورمینا (به ایتالیایی: Etna Taormina) به او اهدا شد و برای دریافت جایزه به کاتانیا در ایتالیا سفر کرد. این جایزه طی مراسمی با حضور نویسندگان و منتقدین ایتالیایی و غیرایتالیایی در قلعه اورسینی در سیسیل به او اهدا شد. این جایزه و حضور او در اروپا بار دیگر نام آخماتووا را برسرزبان ها انداخت و کسانی که تصور می کردند او در همان سال های اول انقلاب کشته شده است از زنده بودن او اطلاع پیدا کردند. آخماتووا از ایتالیا به فرانسه و انگلستان رفت. در انگلستان به او دکترای افتخاری از دانشگاه آکسفورد اهدا شد.



او به شوروی بازگشت و تاپایان عمر آن جا بود. البته ماندن اش در شوروی موجب نشد که سکوت اختیار کند و از شاعران و نویسندگانی که با سانسور روبه رو می شدند دفاع نکند. در ۱۹۶۴ آشکارا به حمایت از ایوسیف برودسکی (۱۹۴۰–۱۹۹۶) درآمد. «هنگامی که ایوسیف برودسکی در یک «محاکمهٔ نمایشی»، که یادآور دوران استالین بود، محکوم شد، آخماتووا بی درنگ برایش تقاضای آزادی نوشت و منتشر کرد. در آن زمان در اتحاد شوروی این حرکت آخماتووا انسانیت و شجاعت عالی به حساب می آمد. »



 



6. مرگ



سال های آخر عمر آنا آخماتوا هر چند سرشار از فعالیت ادبی بود اما پیوسته بیماری او شدیدتر می شد. او از دهه پنجاه به بعد چندین بار سکتهٔ قلبی کرد و هر سال چند هفته ای در آسایش گاه یا بیمارستان بستری می شد تا آن که سرانجام در پاییز ۱۹۶۵ دچار حمله قلبی شد و دیگر هرگز سلامت خود را به طور کامل به دست نیاورد و در ۵ مارس ۱۹۶۶ در بیمارستان دٌمو ددوو در حوالی مسکو درگذشت. چند روز بعد جنازه او را با هواپیما به لنین گراد بردند بنا نبود مراسم رسمی برگزار شود در ۹ مارس چند تن از دوستان او برای اش مراسم سوگواری، چنان که آرزو داشت طبق مراسم باستانی کلیسای اورتودوکس، برگزار کردند اما حضور تعداد زیادی از مردم که برای وداع با شاعر مورد علاقه شان به کلیسا آمده بودند موجب شد اتحادیه نویسندگان لنین گراد روز بعد برای او مراسم خاک سپاری رسمی بگیرد. و سرانجام در ۱۰ مارس تابوت او با همراهی مردم و فرزندش لف گومیلیوف و برودسکی (بعدها در ۱۹۸۷ برنده جایزهٔ نوبل ادبیات شد. ) در گورستان کوماروو در لنین گراد به خاک سپرده شد. او پس از مرگ بزرگ ترین شاعر زن روسیه نامیده شد.



 



شعرشناسی



«آنا آخماتوا از آن دسته شاعرانی است که نه تبارنامه ای در شعر دارد و نه «سیر تطور»ی مشخص و معلوم. او از آن قسم شعرایی است که ناگهان «حادث می شوند»... » هرچند سخن ایوسیف برودسکی در باره شعر آخماتووا در کلیت اش درست است اما به هر حال شعر آخماتووا از «شام گاه»، ۱۹۱۲، تا «شعر بدون قهرمان»، ۱۹۶۳، تغییرات زیادی کرده است.



نخستین شاعری که تاثیر عمیقی بر آخماتووا گذاشت اینّاکینتی فیودوروویچ آننسکی (۱۸۵۶–۱۹۰۹) بود. ایرج کابلی در این باره می نویسد: «در سال ِ ۱۹۱۰... تصادفا نمونه ي ِ حروف چيني ي ِ مجموعه شعر ِ جعبه ي ِ چوب ِ سرو، كار ِ يكي از خبره گان و مترجمان ِ برجسته ي ِ ادب ِ كلاسيك ِ غرب به نام ِ آننسكي به دست اش افتاد و باعث شد كه به قول ِ خودش «دنيا را فراموش» كند. سبك ِ كار ِ آننسكي بر خلاف ِ سمبوليست ها، كه او را ابتدا از خود مي دانستند، كاملا «زميني» و «اين جهاني» بود. »سرود در آن زمان در روسیه سمبولیسم مکتب شعری مسلط بود اما دو جریان شعری جدید نیز در حال شکل گیری بود یکی جریانی که آخماتووا و همسر اول اش و چند شاعر جوان دیگر آن را به وجود آوردند و به آک مه ایسم مشهور شد و جریان دیگر شعری جنبش فوتوریسم بود که شاعر شاخص اش مایاکوفسکی بود. هرچند بعدها فوتوریست ها بسیار مطرح شدند و آک مه ایست ها تداوم پیدا نکردند اما «عقاید شعری آغاز دههٔ بیست روسیه تقریبا به تساوی میان هواداران آخماتووا و مایاکوفسکی تقسیم شده بود. » حتا در آغاز فعالیت اک مه ایست ها «در سال ۱۹۱۴ از سوی منتقدان و جامعه شناسان مارکسیست به خوبی استقبال شد» اما بعدها در زمان استالین به آن عنوان «ادبیات اشراف و زمین دارن» دادند و محکومش کردند. از نظر فنی آخماتووا مانند سایر شاعران هم عصرش در حال شکستن وزن های عروضی در شعر بود. اما او در حاشیه آنچه قانون و قاعدهٔ مجاز شمرده می شد کار می کرد. «او حتا روشی را برقرار کرد که معمولا به عنوان «روش آخماتووا» پذیرفته شده است و به تعبیری «ترکیب دوهجاییها و سه هجاییها» نام دارد. » او به فراتر بردن حد و مرزهای قافیه نیز کمک زیادی کرد. آن چه را قبلا قافیهٔ آزمایشی می نامیدند او تثبیت کرد. درک ظرایف موسیقیایی شعر آخماتووا فقط با دانستن زبان روسی و شنیدن آن امکان پذیر است و ترجمهٔ آن به زبان های دیگر بسیار دشوار و شاید محال باشد.



 



آثار



 



1. مجموعه اشعار



۱۹۱۷. فوج پرندگان سفید. پروین سلاجقه



۱۹۱۲- شام گاه.



۱۹۱۴- تسبیح.



۱۹۱۴- گلستان یا باغ گل.



۱۹۱۴- فوج پرندگان سفید.



۱۹۲۱- بارهنگ.



۱۹۲۲- ۱۹۲۲ بعد از میلاد (Anno Domini MCMXXI)



۱۹۴۰- گزیده اشعار "از شش کتاب".



۱۹۶۳- فاتحه و شعر بدون قهرمان.



۱۹۶۵- پرواز زمان و صدای شاعران. گزیده ای از برگردان شعرهای خارجی.



 



پس از مرگ



۱۹۶۷- شعرهای آخماتوا.



۱۹۷۳- افسانه بدون قهرمان و بیست و دو شعر.



۱۹۷۶- گزینه اشعار.



۱۹۸۹- گزینه اشعار.



۱۹۸۵- دوازده شعر از آنا آخماتوا.



۱۹۹۰- کلیات اشعار آنا آخماتوا.



 



2. کتاب ها



- خروسک طلایی



- آدولف بنیامین سونستان



- میهمان سنگی



 



3. ترجمه ها



آخماتوا اشعار ۱۵۰ شاعر، از ۷۸ زبان مختلف، را به روسی برگردانده است. بیت های ترجمه شده توسط او بالغ بر ۲۰ هزار است.



۱۹۵۶- شعر کلاسیک کره.



۱۹۵۶- شعر کلاسیک چین.



۱۹۶۵- اشعار تغزلی مصر باستان.



 



4. نمایش نامه



آخماتووا در کارنامهٔ ادبی خود نمایش نامهٔ نیمه تمامی دارد به نام اِنوما اِلیش. فکر نوشتن این نمایش نامه در سال های تاشکند(۱۹۴۲- ۱۹۴۴) به سراغ اش آمد. زمانی که به بیماری تیفوس دچار شده بود در کابوسی هذیان وار طرح اولیه این نمایش نامه را می نویسد و بعد می سوزاند. آخماتووا در آغاز دهه ۶۰ میلادی کار بر روی این نمایش نامه را از سر می گیرد و با کمک دوستان اش نادژدا ماندلشتام و رانفسکایا و دیگرانی که قبل از سوزاندن متن تاشکند آن را برای شان خوانده بود سعی می کند که متن فراموش شده را بازنویسی کند که البته توفیق چندانی نصیب اش نمی شود. به هر حال در سفری که آخماتووا برای دریافت جایزهٔ اتنا تائورمینا به ایتالیا کرد در ضیافتی که به افتخار او برگزار شده بود بخش های بازسازی شدهٔ اِنوما اِلیش را می خواند و تئاتر دوسلدورف به او پیشنهاد می کند که آن را روی صحنه ببرد و آخماتووا هم می پذیرد و پی گیرانه روی آن کار می کند که سکتهٔ قلبی و سپس مرگ این کار را نیمه تمام می گذارد.



 



جوایز و افتخارات



۱۹۶۴- جایزهٔ اتنا تائورمینا (به ایتالیایی: Etna Taormina) در ایتالیا.



۱۹۶۴- دکترای افتخاری از دانشگاه آکسفورد لندن.



 



در سینما و تآتر



 



1. تآتر



در ۲۰۰۶ بر اساس نمایش نامه ای به قلم جان اتیکن نمایش نامه نویس استرالیایی به نام «کشتی ها آهسته می گذرند» در استرالیا به روی صحنه رفت. در این نمایش که اکثر وقایع آن در آشپزخانه می گذرد آنا که ویوین گلنس نقش او را بازی می کند دارد اشعارش را برای لیدیا (با بازیگری ایرنه جارزابک) می خواند تا او حفظ کند و بعد اشعار سوزانده شوند.



 



2. سینما



در ۲۰۰۷ لیندا فیورنتینو امتیاز ساخت فیلمی از روی فیلم نامهٔ نوشته شده توسط جیم کورتیس را خریداری کرد که بر اساس زندگی آخماتووا نوشته شده است.



 



آخماتووا در زبان های دیگر



آثار آخماتووا به زبان های مختلف ترجمه شده است. در ۲۰۰۴ کتابی با عنوان کلمه ای که مرگ را شکست می دهد: شعرهای خاطره (به انگلیسی: The Word that Causes Death's Defeat: Poems of Memory) از شعرهای آخماتووآ ترجمه ننسی ک. اندرسن توسط انتشارات دانشگاه ییل منتشر شد. در این کتاب اندرس ضمن ترجمهٔ سه شعر از آخماتووا تحلیل مفصلی از شعرها ارائه داده است.



 



در زبان فارسی



 



1. آثار ترجمه شده



۱۳۵۳- مرثیه های شمال (برگزیده شعر)، ترجمهٔ عبدالعلی دستغیب، تهران، بابک.



۱۳۵۳- «نماز برای آرامش روح مردگان» (رکوییم)، ترجمهٔ پروین گرانمایه، اندیشه و هنر، دفتر پنجم، مرداد. کتاب هفتم، شهریور ۵۰.



۱۳۵۷- «پیشهٔ ما»، «خاک سرزمین من»، «مرز»، «عاشقانه»، « بیاد شاعر» و «آلاچیق»، ترجمهٔ ایرج مهدویان، آلاچیق (مجموعهٔ شعر از چند شاعر)، تهران، رز.



۱۳۶۷- «آنا آندره اونا آخماتووا و چند شعر از او»، ترجمهٔ حشمت جزنی، آدینه، ۲۲، اردیبهشت.



۱۳۶۸- «دلیری»، ترجمهٔ سیروس طاهباز، مصیبت نویسنده بودن، تهران، انتشارات به نگار.



۱۳۶۹- «طرحی از یک چهره تراژیک» (یادداشت های آنا آخماتوا دربارهٔ مندلشتام)، ترجمهٔ احمد پوری، آدینه، مرداد ۴۸



۱۳۷۰- «مرثیه» (رکوییم)، ترجمهٔ احمد اخوت، کلک، فروردین، ۱۳.



۱۳۷۲- «برای ان. گ. چولکووا»، «شب سفید»، « خدای شعر Muse»، «باغ تابستان»، «نخستین اخطار»، «شعر نیمه شب» و « دیدار شبانه»، ترجمهٔ حشمت جزنی، ده شاعر نامدار قرن بیستم، تهران، مرغ آمین.



۱۳۷۴- «آمادئو مودیلیانی»، ترجمهٔ عباس صفاری، زنده رود، ۱۰ و ۱۱ (بهار).



۱۳۷۵- «همچون کسی که»، «همیشه تر و تازه ای»، «زیر حجاب تاریک» و «از فاخته پرسیدم»، ترجمهٔ مراد فرهادپور، دوران، آذر، ۱۳.



۱۳۷۶- «شعر»، ترجمهٔ رضا سیدحسینی، مکتب های ادبی (جلد دوم)، تهران، نگاه.



۱۳۷۷- خاطره ای در درونم است: گزینه اشعار عاشقانه، ترجمه احمد پوری، تهران، نشر چشمه.



 



2. درباره آخماتووا و آثارش



۱۳۶۹- سیری در نقد ادبیات روس «دربارهٔ بوریس پاسترناک، آنا آخماتوا، آندره یی وازنه منسکی، و بو. ت. آکودژاوا»، نوشتهٔ آندره یی سینیاوسکی، ترجمهٔ ابراهیم یونسی، تهران، نگاه.



۱۳۷۲- ده شاعر نامدار قرن بیستم «آنا آندره اونا آخماتووا»، نوشتهٔ حشمت جزنی، تهران، مرغ آمین.



۱۳۷۳- «آنا آخماتوا ننه دلاور جهان شعر»، نوشتهٔ بلنا بلیاکووا، ترجمهٔ هادی غبرایی، پیام یونسکو.



۱۳۷۴- «دیوها و دلبرها» نقد کتاب آنا آخماتوا اثر روبرت وید، نوشتهٔ الین فینستین، ترجمهٔ رضا رضایی، تهران، نگاه نو.



۱۳۷۵- الههٔ سوگوار شعر، نوشتهٔ ژوزف برودسکی، ترجمهٔ فضل الله پاکزاد، تهران، دوران.



۱۳۷۸- آناآخماتووا، نوشتهٔ ایرج کابلی، کارنامه، سال اول شماره پنجم.



۱۳۷۹- نویسندگان روس، نوشتهٔ گروه نویسندگان (سام درایور)، ترجمهٔ گروه مترجمین (محمد مختاری)، تهران، نی.



۱۳۸۶- بخارا، ویژه نامه ی آنا آخماتوا سردبیر علی دهباشی. شماره ۶۱.



 



روزشمار زندگی



1889: آنا آخماتوا (گورنكو) 11 ژوئن‌ در اودسا در خانوادة‌ يك‌ مهندس‌ نيروي‌ دريايي‌ متولد مي‌شود.



1890: خانواده‌ به‌ تسارسكويه‌ (نزديك‌ سن‌ پترزبورگ) نقل‌ مكان‌ مي‌كند.



1900 – 1905: آنا وارد مدرسه‌ گرامر تسارسكويه‌ مي‌شود و نخستين‌ شعر خود را مي‌سرايد.



پدر و مادرش‌ در 1905 از هم‌ جدا مي‌شوند؛ مادرش‌ بچه‌ها را با خود ابتدا به‌ اوپاتوريا و سپس‌ به‌ كيف‌ مي‌برد و آنجا ساكن‌ مي‌شود.



1907: آنا از دبيرستان‌ گرامر فارغ‌التحصيل‌ شده‌ و براي‌ ادامة‌ تحصيل‌ در رشتة‌ حقوق‌ وارد دانشگاه‌ مخصوص‌ زنان‌ مي‌شود و دو سال‌ به‌ تحصيل‌ مي‌پردازد.



نخستين‌ شعر آخماتووا (بر انگشتان‌ دست‌ او حلقه‌هاي‌ درختان‌ است) در نشرية‌ روسي‌ زبان‌ سيريوس‌ كه‌ در پاريس‌ منتشر مي‌شد، چاپ‌ مي‌شود.



1910: آخماتووا با ن. س. گوميليف‌ ازدواج‌ مي‌كند. به‌ پاريس‌ مي‌رود و بعد به‌ سن‌پترزبورگ‌ نقل‌ مكان‌ مي‌كند. براي‌ ادامة‌ تحصيل‌ در رشته‌ تاريخ‌ و ادبيات‌ وارد دانشگاه‌ رايف‌ مي‌شود.



1911: آخماتووا يكي‌ از اعضاي‌ گروه‌ موسوم‌ به‌ كارگاه‌ شاعر مي‌شود. شعرهايش‌ در نشريات‌ گوناگون‌ به‌ چاپ‌ مي‌رسد.



سفر به‌ پاريس.



1912: آخماتووا به‌ ايتاليا سفر مي‌كند. اولين‌ مجموعه‌ اشعارش‌ به‌ نام‌ شامگاه‌ منتشر مي‌شود.



پسر آخماتووا و گوميليف، لِو، در اول‌ اكتبر به‌ دنيا مي‌آيد.



1917: انتشار دومين‌ مجموعه‌ به‌ نام‌ فوج‌ پرندگان‌ سفيد.



1921: اعدام‌ گوميليف، در اوت، به‌ اتهام‌ شركت‌ در فعاليت‌هاي‌ ضدانقلابي.



1922: چاپ‌ مجموعة‌ پيش‌ از ميلاد، كه‌ در 1923 با افزوده‌هايي‌ تجديد چاپ‌ مي‌شود.



1930: به‌ مطالعه‌ و تحقيق‌ در آثار پوشكين‌ مي‌پردازد. عضو آكادمي‌ علوم‌ در پوشكين‌شناسي‌ شده‌ است. چندين‌ مقاله‌ دربارة‌ پوشكين‌ از آخماتووا به‌ چاپ‌ مي‌رسد.



1933 – 1949: پسر او چهار بار به‌ اتهام‌هاي‌ مبهمي‌ دستگير و هر بار پس‌ از مدتي‌ كوتاه‌ آزاد مي‌شود.



1935 – 1940: روي‌ شعر خود به‌ نام‌ مرثيه‌ كار مي‌كند.



1940: انتشار گزينه‌اي‌ از كارهاي‌ قبلي‌ خود به‌ نام‌ از شش‌ كتاب.



1941: آخماتووا، در سپتامبر، از لنينگراد محاصره‌ شده‌ به‌ مسكو و سپس‌ به‌ تاشكند برده‌ مي‌شود.



1941 – 1944: در تاشكند زندگي‌ مي‌كند و در بيمارستان‌هاي‌ نظامي‌ به‌ شعرخواني‌ مي‌پردازد.



1943: مجموعة‌ گزينة‌ شعرها چاپ‌ مي‌شود.



1946: انتشار گزينة‌ شعرها 1909- 1945.



در روزنامه‌هاي‌ ايزوستيا و لنينگراد از اشعار او به‌ سختي‌ انتقاد مي‌شود.



در 14 اوت‌ از شوراي‌ نويسندگان‌ اخراج‌ مي‌شود.



1961: چاپ‌ مجموعه‌اي‌ به‌ نام‌ شعرها.



1962: منظومة‌ بدون‌ قهرمان‌ را پس‌ از بيست‌ و يك‌ سال‌ به‌ پايان‌ مي‌رساند.



1964: جايزة‌ راتنا تائورمينا در ايتاليا به‌ او تعلق‌ مي‌گيرد. در همين‌ سال‌ دكتراي‌ افتخاري‌ از دانشگاه‌ آكسفورد لندن‌ دريافت‌ مي‌كند.



  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #11 : فوریه 24, 2010, 23:58:31 »
0
*لئو   تولستوی




لئو تولستویلئو نیکلایوویچ تولستوی، نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روس. زادروز وی (۹سپتامبر ۱۸۲۸ میلادی)در ژاسناژا پولژانا از توابع تولا است. تولستوی در روز (۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ میلادی) درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگترین شخصیت های تاریخ روسیه می باشد. رمان های جنگ و صلح و آنا کارنینا جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده اند. لئو نیکلایوویچ تولستوی به حدی در کشورش مشهور و محبوب است که اخیرأ سکه طلای یادبودی به احترام وی ضرب شده است.


 


زندگی نامه


لئو نیکلایوویچ در خانواده ای بسیار قدیمی و اشرافی، زاده شد. پس از این که در سن ۹ سالگی پدر و مادر خود را از دست داد، تحت تکفل عمه اش قرار گرفت. او در سال (۱۸۸۴ میلادی) در رشته زبانهای شرقی در دانشگاه کاسان ثبت نام کرد و پس از سه سال، در تاریخ (۱۸۴۶ میلادی) تغییر رشته داده و خود را به دانشکده حقوق منتقل نمود تا با کسب دانش ِ وکالت مگر به وضعیت نابسامان ۳۵۰ نفر کشاورز روزمزد که پس از مرگ پدر و مادرش به او انتقال یافته بودند، رسیدگی و با اصلاحات اراضی خود به شرایط رنج آور اجتماعی آنان خاتمه دهد.


 


دوران خدمت در ارتش


تولستوی در سال (۱۸۵۱ میلادی) پس از گذراندان دوران مقدماتی نظام، در جنگ های قفقاز شرکت نمود. تجاربی که از زندگی سربازان کسب نمود، مبنای داستان های قفقازی او شد. باشروع جنگ های کریمه در سال (۱۸۵۴ میلادی) به جبهه سواستوپل منتقل و به خاطر ارسال گزارشات واقعی از صحنه های نبرد، نامش به عنوان نویسنده ای چیره دست در ادبیات روسیه به ثبت رسید.


 


اصلاحات اجتماعی و تعلیم و تربیت کودکان


لئو تولستوی، به لحاظ توجه قابل احترامی که به آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان داشت، در سال ۱۸۵۷ به مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی و با مشاهیر اروپا مانند: چارلز دیکنس، ایوان تورگنف، فریدریش فروبل و آدلف دیستروِگ، دیدار و پس از بازگشت به کشورش، براساس تجارب نوآموخته، دست به یک رشته اصلاحات آموزشی زد و در همین راستا به پیروی از ژان ژاک روسو، به تأسیس مدارس ابتدائی در روستاها پرداخت. تولستوی از سال (۱۸۵۵ میلادی) به تناوب در زادگاه خود ژاسناژا پولژانا، مسکو و سن پترزبورگ اقامت گزید. لئو نیکلایوویچ، در نامه ای که به یکی از خویشاوندانش که اداره امور دربار و مباشرت املاک تزار روسیه را به عهده داشت، چنین می نویسد:


«هرگاه به مدرسه قدم می گذارم، با مشاهده چهره های کثیف و تکیده، موهای ژولیده، و برق چشمان ِ این کودکان فقیر، دستخوش ناآرامی و انزجار می شوم و همان حالتی به من دست می دهد که بارها از دیدن شرابخواران مست، بر من مستولی شده است. ای خدای بزرگ! چگونه می توانم آن ها را نجات دهم؟ نمی دانم به کدامین یک کمک کنم. من آموزش و پرورش را فقط برای توده ها می خواهم و نه کسی دیگر، مگر بتوانم پوشکین ها و لومونوسف های آینده را از غرق شدن رهائی بخشم.»


تولستوی هیچ گاه تفاوتی بین کودکان قائل نشد و دانش آموزان نخبه را از دیگران متمایز نکرد تا در خور ِ توان و استعداد هر کودکی، آموزش مناسب را به آن ها ارزانی دارد. پس از این که مدارس از سوی اداره سلطنتی تزار تعطیل شد، تولستوی به فعالیت های فرهنگی و اهداف تربیتی ِ مورد علاقه اش ادامه داد. او با انتشار کتاب های سرگرم کننده با ترکیبی از علوم طبیعی و انسانی، همچنین داستانهای آموزشی به ویژه داستان های ازوپ، کودکان را با ارزش های اخلاقی، اجتماعی و معنوی آشنا نمود. ملیون ها کودک روسی تا دهه دوم قرن بیستم با آموزش الفبای لئو نیکلایوویچ تولستوی، سال اول دبستان را آغاز نمودند. با اتخاذ این روش، تولستوی توانست در جنبش اصلاحات آموزشی وایجاد مدارس آزاد به گونه سامرهیل، مؤثر واقع شود.


 


زناشوئی با سوفیا


تولستوی در سال (۱۸۶۲ میلادی) با دختر هیجده ساله ای با سلف ِ آلمانی به نام سوفیا آندر ژونا برس (۱۸۴۴ - ۱۹۱۹)، ازدواج کرد و رمان های جاودانه ای به نام جنگ و صلح و آنا کارنینا را تألیف و منتشر ساخت. پشتیبانی همسر جوانش از فعالیت های ادبی تولستوی که به روایتی ۱۴۰۰ صفحه از پیش نویس جنگ و صلح را بیش از هفت بار پاکنویس کرده است، شایسته احترام می باشد. این دو رمان به مثابه شخصیت شکوهمند ادبی تولستوی در جهان محسوب می گردد. وی در دفتر خاطراتش در اواسط سال (۱۸۵۰ میلادی) چنین می نویسد:


«چیزی در درونم شعله ور است که بیش از نیکی دلبسته آنم، شکوه و جلال.»


 


انقلاب درونی


تولستوی، در اوج اشتهار، مبتلا به سرگشتگی و ناامید از بهبود وضعیت جامعه شد و در مرز انحطاط فکری و شکست روحی قرار گرفت. او به عنوان عضوی از اداره کل آمار و سرشماری در مسکو در سال ۱۸۸۲ میلادی با فقر روزافزون کارگران که در مقام مقایسه با محرومیت دهقانان از ابعاد وسیع تری برخوردار بود، آشنا شد. با تأثیرپذیری از این واقعیت تلخ، به منظور کمک رسانی به کشاورزان و جلوگیری از مهاجرت دستجمعی آنان به شهرها، اقدام به ایجاد تشکیلاتی نمود که حمایت از روستائیانی که محصولاتشان در اثر حوادث و آفات طبیعی آسیب دیده بود، در دستور کار خود قرار داد. او خود نیز با ترک سیگار و الکل و کناره گیری از تفریحات مخصوص مانند شکار ِ حیوانات، اعلام همدردی نمود و اعتراف کرد: «چه لذایذ ظالمانه ای!»


از جمله فعالیت های اجتماعی تولستوی، حمایت از زندانیان سیاسی، مذهبی و سربازان فراری بود. از سال ۱۸۸۱ میلادی به بعد، در نتیجه مطالعات و تحقیقات بیشتر در حیطه ادیان، گرایش و تعلقات مذهبی وی نیز شدت یافت و در همین رابطه نسبت به ترجمه مجدد ِ انجیل به زبان روسی اقدام کرد.


 


تضادهای بیرونی


اشتهار تولستوی هرچه بیشتر در خارج از روسیه وسعت می یافت، به همان نسبت نیز در داخل روسیه مورد طعن و لعن و انزجار دستگاه های دولتی و مراجع ارتودوکس قرار می گرفت. نوشته هایش قبل از انتشار توقیف و شایعه روانی بودن او به سرعت پراکنده می شد. پلیس تزاری کوچک ترین حرکت وی را تحت نظر گرفته بود. هنگامی که به پشتیبانی از مریدانش برخاست و برای آزادی آن ها از بازداشت، تمام مسئولیت ها را که به عنوان مدرک جرم مطرح بودند به عهده گرفت، به او گفتند:


«جناب کنت، جاه و جلال شما بقدری بزرگ است که زندان های ما گنجایش آن را ندارد!»


 


کلیسای ارتدکس و اتهام ارتداد


انتشار رمان رستاخیز بهانه ای بود در دست مرجع عالی کلیسای ارتدکس، تا در تاریخ ۱۹۰۱ میلادی به دلایل زیر، تولستوی را به عنوان مرتد معرفی نماید:


تکذیب ِ وحدت ِ تثلیث مقدس در وجود خدای واحد


تکذیب بکارت مریم مقدس، قبل و بعد از تولد مسیح


تکذیب رستاخیز مسیح، و ضدیت با مظهر لاهوتی - ناسوتی مسیح پسر خدا


تکذیب وقوع معجزه در مراسم عشای ربانی. (تولستوی، معجزه را بطور عام و اعجاز تبدیل نان به تن ِ مسیح را بطور خاص نفی کرده است.)


تولستوی، مبارزات سوسیالیست ها را نیز در جهت برقراری دیکتاتوری پرولتاریا، مردود دانسته و به عنوان پرچمدار انسان دوستی و مخالف با جنگ و خونریزی شناخته شده است. آثار او نیز، جاده صاف کن انقلاب (۱۹۰۵ میلادی) روسیه نام گرفته است.


 


سال های پایانی


علاوه بر تضییقات حکومت، سخت گیری های پلیس تزاری و ضبط پیش نویس  رمان هایش در سال (۱۹۰۸ میلادی)، مشکلات خانوادگی هم مزید بر آن شد. تولستوی در آخرین روزهای حیات خود به اتفاق پزشک ِ خانوادگی و دختر کوچکش، همسر خود را ترک و به سوی جنوب روسیه مسافرت نمود. این، آخرین سفر تولستوی در تاریخ هفتم نوامبر ۱۹۱۰ میلادی) در ایستگاه راه آهن آستاپوفو به پایان رسید. دو روز بعد در زادگاهش به خاک سپرده شد.


 


آثار تولستوی


1. جنگ و صلح - ترجمه کاظم انصاری، تجدید چاب با ترجمه سروش حبیبی


2. آناکارِنینا - ترجمه محمد علی شیرازی، تجدید چاپ با ترجمه جواد امیرانی - منوچهر بیگدلی خمسه - سروش حبیبی - فازار سیمونیان


3. رستاخیز - ترجمه محمدعلی شیرازی


4. کودکی، نوجوانی، جوانی - غلامحسین اعرابی


5. داستان هائی برای بچه ها - ترجمه آرش محرمی


6. اعتراف و سرشماری در مسکو - ترجمه اسکندر ذبیحیان-اعترافات ترجمه هوشنگ فتح اعظم


7. تمشک - ترجمه علی آذرنگ


8. کوپن تقلبی - ترجمه رضا علیزاده


9. پول و شیطان ترجمه رضا علیزاده


10. عید پاک - ترجمه محسن سلیمانی


11. طبل میان تهی و هفت داستان دیگر - ترجمه منوچهر ضرابی


12. مورچه و کبوتر - ترجمه باقر محمودی


13. بهترین داستان های کودکان و نوجوانان - ترجمه مریم خالقی، تجدید چاپ با ترجمه مجید رزاقی - نسرین مهاجرانی - س. صارمی


14. قزاقان - ترجمه مهدی مجاب


15. سه پرسش - ترجمه پریسا خسروی سامانی، تجدید چاپ با ترجمه جمال میرخلف


16. هنر چیست؟ - ترجمه کاوه دهگان


17. خداوند حقیقت را می بیند اما صبر می کند - ترجمه پریسا خسروی سامانی، تجدید چاپ با نام جدید: (سرانجام حقیقت آشکار خواهد شد - ترجمه صادق سرابی.)


18. جوانی بربادرفته - ترجمه کامران ایراندوست


19. سونات کرویتزر (موسیقی مرگ) - ترجمه عبدالله شاه سیاه-سونات کرویتسر و دو داستان دیگر ترجمه کاظم انصاری


20. شیطان ترجمه پرویز نظامی


21. بیست و سه قصه ترجمه همایون صنعتی زاده


22. سرگیوس پیر (پدر سرژیو) - ترجمه امیرهوشنگ آذر


23. مرگ ایوان ایلیچ - ترحمه لاله بهنام


24. محکوم بیگناه - ترجمه احمد نیک آذر


25. ارباب و نوکر - ترجمه مهران محبوبی


26. حاجی مراد - ترجمه رشید ریاحی، چاپ قبلی با ترجمه حسین صادق اوغلی


27. عشق بی پایان - ترجمه حسین نوشین و گامایون


28. نامه های تولستوی - ترجمه مشفق همدانی


 


نگاهی به آثار


اولین اثر ادبی تولستوی،اثری سه بخشی است خش اول آن به نام "کودکی" Detstvo در 1852 انتشار یافت، بخش دوم آن به نام "نوجوانی" Otrochestvo در 1854 و بخش سوم با عنوان "جوانی" Jumost در 1857. این اثر در واقع زندگینامه نویسنده است که او را در چهره قهرمان کتاب تجسم می دهد، گاه لحظه های زندگی و گاه اندیشه ها و عقاید او را بیان می کند. زندگی پسر جوانی از کودکی تا جوانی پیش چشم گذارده می شود، بی آنکه با پیچ و خمهای داستانی بیامیزد. نکته جالب توجه در این اثر تحلیل عمیقی از روح کودک است که در خلال آن اطلاعات گرانبهایی از شخصیت تولستوی به دست می آید. این اثر به سبب صداقت و قدرت نویسندگی و طراوت کلام بلافاصله پس از انتشار با موفقیت بسیار همراه گشت.


تولستوی پس از آن در کتاب دیگری با عنوان "قصه های سواستوپول" (evastopolskie Razskazy 1855) زندگی خود را میان افسران ارتش، دلاوریهای سربازان و دفاع رشیدانه آنان را از شهر سواستوپول بیان می‌کند. این اثر تولستوی را به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان روسی به مردم شناساند. در 1855 پس از سقوط شهر سواستوپول تولستوی به سن­پترزبورگ رفت، مورد استقبال فراوان قرار گرفت و از آنجا به ملک شخصی در یاسنایا پالیانا بازگشت و از ارتش کناره گیری کرد.


داستان "بوران" (etel’ 1856) شب پرهیجانی را در میان برف و در کالسکه سرگشته ای وصف می کند و با بینش دقیق و هنرمندی خاص، خاطرات دوره کودکی را که به هنگام سفر از ذهن مسافر خواب­آلود و نگرانی می گذرد، با سبکی شفاف و گویا شرح می دهد. بوران از بهترین آثار جوانی تولستوی به شمار می‌آید. تولستوی در این سالها دوباره به اروپا سفر کرد و در بازگشت، به هنگامی که فرمان آزادی غلامان و دهقانان از طرف تزار صادر شد در ملک خود مدرسه ای برای کودکان روستایی تأسیس کرد و برای آنان قصه های خواندنی بسیار نوشت که شاهکار سادگی و صراحت به شمار می آید.


در 1862 هنگامی که  دختر یکی از همسایگان به نام سوفیا Sofya که از پیش به او دل بسته بود، ازدواج کرد و اولین دوره زندگی مشترک را با نیکبختی و کامرانی گذراند که بعدها در کتاب "آنا کارنینا" به صورت زوج خوشبخت منعکس شده است.


در 1862 کتاب "قزانها" Kazaki منتشر شد که آن نیز حوادث زندگی نویسنده است به هنگام اقامت در خط دفاعی قفقاز. این اثر چه از نظر هنری، چه از نظر بیان اصول عقاید تولستوی شاهکار کوچکی به شمار آمد که نویسنده در آن مانند روسو زندگی ساده را در دل طبیعت می ستاید و کراهت خود را از مظاهر تمدن آشکار می سازد. تولستوی در سفر دوم به اروپا شاهد مرگ برادرش بود که از بیماری سل درگذشت. منظره مرگ برادر پس از روزهای دردناک احتضار، تأثیر هولناکی در تولستوی برجای گذاشت و موجب تحریک فکریش میان دو قطب مرگ و زندگی و الهام­بخش او در ترسیم چهره وحشتناک مرگ در آثار مهمش چون "جنگ و صلح" Voyna i Mir (1864-1869) و "آناکارنینا" Anna Karenina در 1877 گشت.


جنگ و صلح بزرگترین رمان در ادبیات روسی و از مهمترین آثار ادبی جهان به شمار می‌آید. تولستوی در این اثر مهم به شیوه ای بسیار کامل و برمبنای احساس بشردوستانه، حوادث اساسی زندگی را مانند تولد، بلوغ، ازدواج، کهولت، مرگ و جنگ و صلح بیان کرده است. این حوادث از طرفی بر زمینه وقایع بزرگ تاریخی آغاز قرن نوزده و لشکرکشی ناپلئون به روسیه و جنگ اوسترلیتز و حریق مسکو قرار گرفته است و از طرف دیگر تاریخ و جریان زندگی دو خانواده اشرافی روسیه را که بعضی از افراد آن با خود تولستوی مشابهت­هایی دارند، شرح می دهد.


عظمت کتاب جنگ و صلح علاوه بر وسعت موضوع و کمال هنرمندی در بیان نکته های فلسفی و اخلاقی نهفته است که از جنبه روسی و در عین حال جهانی برخوردار است. در نظر تولستوی تنها روحیه نافذ سرداران و رهبران جنگ یا فنون جنگی نیست که در وقایع مهم تاریخی باید مورد توجه قرار گیرد، بلکه روح توده مردم و نیروی اراده افراد است که در جهادی مشترک و مداوم متمرکز می شود و موجب پیروزی می گردد. به عقیده تولستوی این وحدت در کاملترین شکل در روح ملت روس وجود دارد. مسأله دیگر مربوط به مرگ است و ایمان تولستوی را به این نکته نشان می دهد که مرگ به خودی خود قسمتی طبیعی از زندگی است.


کتاب جنگ و صلح از طرف منتقدان چون حماسه ای بزرگ مورد ستایش فراوان قرار گرفت و با شیفتگی مردم روبرو گشت، حتی داوران بسیار دقیق و سختگیر از بحث درباره ارزش آن ناتوان ماندند.


تولستوی با وجود شهرت و افتخاری که در این دوره نصیبش گشت، به اضطرابی روحی دچار شد که هرگز از آن رهایی نیافت. خود او درباره تغییر حالش می نویسد: «دوست می داشتم، مورد مهر و محبت قرار گرفته بودم، فرزندان خوب داشتم و از سلامت و نیروی جسمانی و روحی برخوردار بودم و مانند دهقانی قادر به درو و ده ساعت کار بلاانقطاع و خستگی ناپذیر بودم. ناگهان زندگیم متوقف شد، دیگر میلی در من وجود نداشت، می دانستم که دیگر چیزی نیست که مورد آرزویم باشد، به گرداب رسیده بودم و می دیدم که جز مرگ پیش رویم چیزی قرار ندارد، من که آنقدر تندرست و خوشبخت بودم، احساس کردم که دیگر نمی توانم به زندگی ادامه دهم.»


تولستوی از آن پس در ورای هرچیز عدم را می ید و تحت تأثیر این ضربه روحی، همه چیز در نظرش رنگ باخت، حساسیت و بستگیش به چیزهای پرلطف زندگی، ناگهان به نفرت بدل شد و پیوسته تحت تلقین این اندیشه قرار گرفت که باید ساده زندگی کند و به مردم نزدیکتر شود.


در ژانویه 1872 در ایستگاه راه آهن، زن جوانی خود را زیر چرخهای قطار انداخت. بعدها معلوم شد، عشقی ناکام علت این خودکشی بوده است. تولستوی که شاهد جسد غرق در خون زن زیبا بود، کوشید تا زندگی آن تیره روز را که قربانی شهوت و لذت جسمانی شده است، پیش چشم آورد. مدتها با اضطراب درباره این صحنه پرشور می اندیشید و در ذهن خود موضوع داستانی را آماده می کرد که منجر به خلق رمان آناکارنینا گشت.


داستان پرده ای نقاشی است از دنیای طبقه اشراف و تحلیلی روانی از گروههای مختلف افراد انسانی. آناکارنینا زنی جوان از طبقه ممتاز جامعه است که بدون عشق با کارمندی عالیمقام ازدواج کرده و در خلال زندگی مشترک، عشق واقعی را در وجود جوانی به نام ورونسکی Vronsky یافته است. تحرک داستان به جریان مراحل مختلف این عشق بستگی می‌یابد. از طرفی مبارزه با نفس در راه وفاداری به شوهر و فرزند و از طرف دیگر چیرگی عشق که به فرار وی با جوان می انجامد و سرانجام نگرانی و پشیمانی و اقرار به گناه که نشانه شرافتی بود که هنوز در قعر وجودش جای داشت و همین امر سبب خودکشیش گشت. تولستوی مرگ آنا را در نتیجه عدم قدرت او در مبارزه با جامعه دانسته است.


در کتاب آنا کارنینا زوج خوشبختی را نیز وارد داستان می کند تا تعادل رمان حفظ شود. این زوج خوشبخت معرف زندگی سعادتمندانه خود نویسنده و همسرش است. رمان آنا کارنینا مردم­پسندترین رمان تولستوی به شمار آمد و با ستایش و موفقیت فراوان همراه گشت، اما تولستوی از این امر احساس خشنودی نکرد و نوشت: «هنر دروغی بیش نیست و من دیگر نمی توانم این دروغ زیبا را دوست داشته باشم.»


در 1879 تغییر عقیده مذهبی تولستوی به حد کمال رسید. وی به این مسأله پی برد که قوانین مذهبی و کلیسایی با اندیشه هایش تطابق ندارد و در کتاب "اعتراف" (spoved 1882)، سرخوردگی پیاپی خود را از زندگی آمیخته به لذت، مذهب قراردادی، علم و فلسفه بیان می کند و تغییر روحی خود را در نوعی عرفان و زهد و ترک لذات دنیوی نمایان می سازد و تنها لذت را در عشق به افراد انسانی و در سادگی زندگی روستایی می داند. از آن پس خود را به صورت دهقانان درآورد، لباس آنان را در بر کرد و زندگی ساده برگزید، حتی به گیاهخواری دست زد.


"سونات کریتزر" Kreytserova Sonata (1889) سرآغاز سومین دوره زندگی تولستوی به شمار می آید، دوره ای که تحت تسلط بحران عمیق مذهبی و اخلاقی قرار گرفته است. این اثر از برجسته ترین آثار این دوره است. قهرمان داستان با دختر جوانی ازدواج می کند و بلافاصله متوجه می شود که میان او و همسرش جز رابطه جنسی رابطه دیگری وجود ندارد، پس زندگیشان رو به سردی می رود، تا آنکه زن با نوازنده جوانی آشنا می شود و سونات بتهوون که این دو عاشق با شور بسیار آن را اجرا می کنند، بر علاقه شان می افزاید، کم­کم حسادت در روح شوهر رخنه می کند و سراسر زندگیش را آشفته می سازد تا روزی که از راه می رسد و جوان را در کنار زن خود می بیند و در حالی نامتعادل با کارد زنش را می کشد و به زندان می افتد. نویسنده چنین نتیجه می گیرد که ازدواجی که تنها براساس جاذبه جنسی و از روی شهوت باشد، هیچگونه تفاهم و عطوفتی به وجود نخواهد آورد.


داستان "مرگ ایوان ایلییچ" Smert’ Ivana Ilycha (1886) پرده نقاشی گیرایی است از آداب طبقه سرمایه دار روسیه. تولستوی در این اثر تنها مسئولیت مشترک افراد انسانی را موجب شکست دادن مرگ و مفهوم واقعی بخشیدن به زندگی می داند.


از آثار مهم دیگر این دوره رمان "رستاخیز" (oskresenie 1899) است که آخرین اثر دوره خلاقیت و فعالیت ادبی اوست. رستاخیز آشکارا نبوغ هنری او را در خدمت اخلاق قرار داده است، این اثر از نظر وحدت موضوع و کمال ساختمان بر آنا کارنینا و حتی جنگ و صلح برتری دارد و در واقع هنر نویسنده در تجزیه و تحلیل روحی قهرمانان داستان به حد کمال رسیده است.


در 1901 به سبب قسمتهایی از کتاب که نظر مغرضانه تولستوی را به کلیسای ارتدوکس آشکار می کرد، موضوع طرد او از کلیسا مطرح شد و تولستوی چنین جواب داد: «صحیح است که من با عقاید کلیسای شما موافقت ندارم، اما به خدایی که ایمان دارم که برای من، روح و عشق است و اساس همه چیز.» این پاسخ غرورآمیز در سراسر روسیه شیفتگی خاصی پدید آورد و فلسفه مذهبی و اخلاقی تولستوی را نشان داد. پس کاروان پیروانش به سوی ملک او به راه افتاد، خانه اش زیارتگاه مردم شد و سیل بیانیه ها و خطابه ها و مدایح به سویش روان گشت. تولستوی نماینده مسلم خواستها و آرزوهای نسل جوان و روشنفکر گشت و نفوذش به دورترین نقطه جهان کشیده شد، اما تولستوی خود در این دوره از همه چیز ملول بود، به دخترش گفت: «روحی سنگین دارم» و در یادداشت‌هایش نوشت: «حسرت فراوانی به رفتن دارم...» پس در دل شب برخاست وبه ایستگاه راه آهن رفت و نوشت: «روح من با همه قوا به دنبال استراحت و تنهایی است و برای فرار از ناهماهنگی آشکاری که میان زندگی و ایمانم وجود دارد، باید بگریزم.» تولستوی در هفتم نوامبر 1910 چشم از جهان فرو بست و برای آرامش روحش هیچگونه تشریفات مذهبی انجام نگرفت.


شهرت و بقای تولستوی به سبب داستانهای او بود که خود در آخرین دوره زندگی آنها را محکوم کرد؛ اما آثار فلسفیش که بیشتر به آنها دل بسته بود، در فراموشی فرو رفت. تولستوی آمیخته ای از خصوصیت‌های متناقض بود، از سویی دارای جسمی قوی و تمایلات حاد و از سوی دیگر بیزار از تمایلات جسمانی. موضوع داستانهای او یا از زندگی خود او گرفته می شد یا از زندگی دیگران. نظرش درباره مبارزه مسالمت­آمیز و لغو مالکیت، راهنمای دستگاه حکومت گردید، اما این واعظ خشمگین از آن رنج می برد که نمی توانست زندگی را با اندیشه خویش وفق دهد. می خواست زاهد و پرهیزگار باشد، اما طبقه و خانواده اشرافی و پرتوقع او لذت محرومیت را از او سلب می کرد. می خواست لذت فقر را بچشد، اما نمی توانست خانواده اش را از لذتهای مادی و رفاه محروم کند. می خواست تنها بماند، اما بر تعداد مداحان و پیروانش افزوده می شد. از همه چیز می گریخت، اما شهرتش سراسر دنیای متمدن را فرا گرفته بود، می خواست تبعید و محاکمه شود، اما تزار از او حمایت می کرد. بدین طریق چیزهایی را مانند شکنجه، فقر، اضطراب، زندان، تبعید که داستایفسکی، بی آنکه بخواهد، با آنها دمساز بود، برای تولستوی دور از دسترس باقی می ماند. تولستوی به سبب ترسیم دنیای معاصر و معرفتش درباره عالم محسوس و ملموس و توجهش به مسائل انسانی و هنر داستان­نویسی، مرد بزرگ و رمان­نویس برجسته و ممتاز روسیه در قرن نوزدهم به شمار می آید.

  • آریامنش
  • گروه مدیریت
  • *****
  • تعداد ارسال: 1.440
  • ایجاد موضوع : 680
  • رای برای مدیریت : 32
  • ۞ كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند ۞
  • توان محتوا سازی: +400
  • تخصص: Software & Web Design
پاسخ : ادبیات اروپا
« پاسخ #12 : فوریه 25, 2010, 00:01:02 »
0
*تئودور   داستايوفسكي




فئودور میخاییلوویچ داستایوسکی (Fyodor Mikhailovich Dostoevsky)؛ زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ - درگذشتهٔ ۹ فوریه ۱۸۸۱، نویسندهٔ مشهور روسی.



ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهای داستان است. سوررئالیست‌ها مانیفست خود را بر اساس نوشته‌های داستایوسکی ارائه کردند.



اکثر داستان‌های وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی است، عصیان زده، بیمار و روان پریش.



 



نام



مترجمان متفاوت نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشته‌اند: «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که به نظر می‌رسد آخری نزدیک به تلفظ نام او در زبان انگلیسی است و به همان شکل در فارسی ثبت شده‌است. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامه‌ٔ داستایوسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایفسکی» آورده‌است. نام کوچک او نیز در متون ترجمه‌شده به اشکال «فیودور» و «فئودور» آمده‌است.



 



زندگی



فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعه‌ای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستان‌ها را در این مکان می‌گذراندند.



در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.



در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغ‌التحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدری‌اش به موجب ولخرجی‌های مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد.



در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستان‌های همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت.



در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت.



در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت. در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپالاتینسک اعزام شد.



در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان خواب عموجان و دهکدهٔ اشپیانچیکوو را نوشت و به چاپ رسانید. عرض‌حالی برای الکساندر دوّم فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به پترزبورگ برود.



در نشریه‌ای که برادرش منتشر می‌کرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامه‌نگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بی‌شرمانه را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایوسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت.



در فاصله سال‌های ۶۴-۱۸۶۲ کتاب‌های خاطرات خانه مردگان و آزردگان را به چاپ رسانید.



در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراند.



در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن ابله را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد.



در ژوئبه ۱۸۷۱ نوشتن جن‌زدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد.



در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت.



«آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت.



یادداشت‌های روزانهٔ نویسنده را طی سال‌های ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد.



برادران کارامازوف در طول سال‌های ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد .



در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانی‌اش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام در اوایل فوریه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت.



 



آثار



- مردم فقیر



- برادران کارامازوف



- جنایت و مکافات



- ابله



- قمارباز



- جن زدگان(تسخیر شدگان)



- خطابه ی پوشکین



- خاطرات خانه مردگان



- شبهای سپید



- دفتر یادداشت روزانه ی یک نویسنده



- همیشه شوهر



- یادداشت های زیر زمینی



 



منابع



1. هلت کار، ادوارد. داستایفسکی. ترجمهٔ خشایار دیهیمی.



2. http://fa.wikipedia.org


 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
0 پاسخ ها
175 مشاهده
آخرين ارسال اكتبر 18, 2010, 17:14:28
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
291 مشاهده
آخرين ارسال دسامبر 22, 2010, 15:20:56
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
843 مشاهده
آخرين ارسال دسامبر 23, 2010, 17:49:39
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
278 مشاهده
آخرين ارسال ژانویه 01, 2011, 15:23:26
توسط saeed.
3 پاسخ ها
741 مشاهده
آخرين ارسال مه 29, 2011, 02:14:45
توسط DiYakO
10 پاسخ ها
474 مشاهده
آخرين ارسال نوامبر 30, 2011, 19:12:33
توسط مرضیه زهری