Google


normal_post - شعرهای فریدون مشیری - متا نویسنده موضوع: شعرهای فریدون مشیری  (دفعات بازدید: 5048 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
دلي از سنگ مي خواهد
« پاسخ #30 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۷:۲۸ »
خروش و خشم توفان است و، دريا،

به هم مي كوبد امواج رها را .

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

تماشاي هلاك موج ها را!

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
راز
« پاسخ #31 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۸:۰۹ »
آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
زبان بسته
« پاسخ #32 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۹:۰۸ »
به او گفتند: شاعر را بيازار؟

كه شاعر در جهان ناكام بايد

چو بيند نغمه سازي رنج بسيار

سخن بسيار نيكو مي سرايد

به آو آزار دادن ياد دادند

بناي عمر من بر باد دادند

 ***

از آن پس ماه نامهربان شد

ز خاطر برد رسم آشنايي

غم من ديد و با من سرگردان شد

مرا بگذاشت با رنج جدايي

كه چون باشد به صد اندوه دمساز

به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز

 ***

مرا در رنج برده سخت جان ديد

جفا را لاجرم از حد فزون كرد

فغان شاعر آزرده نشنيد

دل تنگ مرا درياي خون كرد

چنان از بي وفايي آتش افروخت

كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت

***

نگفتندش كه: درد و رنج بسيار

دمار از روزگار دل برآرد

دل شاعر ندارد تاب آزار

كه گاه از شوق هم جان مي سپارد

بدين سان خاطر ما را شكستند

زبان نغمه ساز عشق بستند

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
سبكباران ساحل ها
« پاسخ #33 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۹:۵۹ »
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !


آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
سنگ و آئينه
« پاسخ #34 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۰:۴۰ »
سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
سه آفتاب !
« پاسخ #35 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۱:۲۴ »
آئينه بود آب .

 

از بيكران دريا خورشيد مي دميد .

زيباي من شكوه شكفتن را

در آسمان و آينه مي ديد .

اينك :

سه آفتاب !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
شب ها كه مي سوخت
« پاسخ #36 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۲:۲۳ »

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
شعبده
« پاسخ #37 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۲:۵۴ »
خورشيد،

زخم خورده، گسسته، گداخته،

مي رفت و اشك سرخش.

بر آب مي چكيد .

در بيشه زار دريا،

مي گشت ناپديد !

***

ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !

بازيگران شعبده را مي شناختم !

فردا دوباره از دل امواج مي دميد !

من ،

خسته، زخم خورده، گسسته ...

در بيشه زار حسرت خود،

مي گداختم !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
صدف
« پاسخ #38 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۳:۲۹ »
شنيده اي صد بار،

صداي دريا را .

***

سپرده اي بسيار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده اي - شايد -

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

هميشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ...

***

سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن !

شب، از جدائي مهر

به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشيدن

دوباره كوشيدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن،

همه تلاش براي رسيدن، آسودن،

رسيدني كه دهد دست،

بعد فرسودن !

هميشه در پايان،

به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن !

***

نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را !

دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنيا را ...

***

اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي

ز دست وامگذاري اميد فردا را!

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
طلوع
« پاسخ #39 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۳:۵۰ »
چشم صنوبران سحر خيز

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !

***

هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان  و قلب جهان، تند مي تپيد

دنيا،

در انتظارمعجزه ... :

خورشيد مي دميد !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
غريق
« پاسخ #40 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۵:۳۷ »
خورشيد، در آفاق مغرب بود و، جنگل را،

- تا دور دست كوه - در درياي آتش شعله ور مي كرد .

اينجا  و آنجا، مرغكي تنها،

رها در باد،

بر آب نيلي دريا گذر مي كرد !

***

دريا گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام

در انتظار طعمه اي، گستره پنهان دام

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد !

***

در لحظه خاموشي خورشيد،

دامش بر اندامي فرو پيچيد !

پا در كمند مرگ ،

گاهي سر از غرقاب بر مي كرد،

با ناله هائي، - در شكنج هول و وحشت گم -

شايد خدا را، يا « سبكباران ساحل » را

خبر مي كرد .

***

شب مي رسيد از راه،

- غمگين، بي ستاره، بي صفا، بي ماه ! -

مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند !

صيدي به دام افكنده !

خوش مي رقصيد و گيسو مي افشاند !

تا با كدامين خون تازه، تشنگي را بنشاند !

***

در پهنه ساحل

چشمي بر امواج پريشان دوخته،

- لبريز از خونابه غم - كام دريا را

با قطره هاي بي امان اشك، تر مي كرد !

جاني ز حيرت سوخته، شب را و شب هاي پياپي را

سحر مي كرد ... !

***

آه، اي فرو افتاده در دام تباني هاي پنهاني !

اي مانده در ژرفاي اين درياي طوفان زاي ظلماني !

اي از نفس افتاده - چون من -

در تلاطم هاي شب هاي پريشاني !

ايكاش، در يك تن، از ين بس ناخلف فرزند،

فرياد خاموشت اثر مي كرد !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
فرياد هاي خاموشي
« پاسخ #41 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۶:۱۶ »
دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
گل خشكيده
« پاسخ #42 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۷:۵۱ »
بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

***


آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
مرگ در مرداب
« پاسخ #43 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۸:۳۷ »
لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،

ز من بي تاب تر، جان و دل آب،

مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !

كه بد دردي است جان دادن به مرداب !

آفلاین m-it

xx - شعرهای فریدون مشیری - متا
مرواريد مهر
« پاسخ #44 : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۱۹:۱۳ »
دو جام يك صدف بودند،

« دريا » و « سپهر »

آن روز

در آن خورشيد،

- اين دردانه مرواريد -

مي تابيد !

من و تو، هر دو، در آن جام هاي لعل

شراب نور نوشيديم

مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و،

بر جان و جهانم نور پاشيدند !

تو را هم، ارمغاني خوشتر از جان و جهان دادند :

دلت شد چون صدف روشن،

به مرواريد مهر

آن روز !

*****


اشتراک گذاری از طریق facebook اشتراک گذاری از طریق linkedin اشتراک گذاری از طریق twitter

xx
زندگی نامه فریدون مشیری

نویسنده m-it

0 پاسخ ها
448 مشاهده
آخرين ارسال ۳۰ آبان ۱۳۹۲ - ۲۳:۵۹:۵۲
توسط m-it
xx
شعرهای فروغ فرخ زاد

نویسنده saeed.

55 پاسخ ها
6158 مشاهده
آخرين ارسال ۴ آذر ۱۳۹۲ - ۲۳:۵۱:۴۶
توسط m-it
xx
شعرهای قیصرامین پور

نویسنده saeed.

9 پاسخ ها
2274 مشاهده
آخرين ارسال ۲۲ دی ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۸:۳۸
توسط saeed.
xx
شعرهای شهریار

نویسنده saeed.

5 پاسخ ها
7974 مشاهده
آخرين ارسال ۵ بهمن ۱۳۹۰ - ۲۲:۰۵:۵۳
توسط saeed.
xx
شعرهای حسین پناهی

نویسنده saeed.

12 پاسخ ها
4763 مشاهده
آخرين ارسال ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۴:۱۰
توسط DELFAN
xx
شعرهای دوران کودکی

نویسنده DELFAN

17 پاسخ ها
8733 مشاهده
آخرين ارسال ۱۷ آبان ۱۳۸۹ - ۱۴:۰۳:۱۲
توسط saeed.